تبليغاتX
خواندنی های عبرت آموز

مقاله عروسک باربی از دکتر حسن عباسی به افشای سیاستهای ایالت متحده روی عروسک باربی و استفاده یا بهتر بگم سوء استفاده ابزاری(سیاسی،فرهنگی و...) ایالت متحده  از این عروسک میپردازد.این مقاله از موضوعاتی است که پیشنهاد میکنم بخونینش.بعد از مدتها جستجو موفق شدم این مقاله رو تو یکی از بلاگها که آدرسش در آخر مقاله ذکر شده پیدا کنم.

پديده عروسك باربي

 در روش هاي تعليم و تربيت، مهمترين و كليدي ترين عامل، بحث «الگو سازي» است. هر سن و هر جنس، الگوي خاص خود را بر مي تابد. در اين ميان مهمترين سن، دوران كودكي است. تربيت دوران كودكي توام با بهره گيري از الگوهاي خاص و ويژه اين دوران است. طبيعي است كه الگوهاي دوران كودكي به طور عمده از مولفه هاي عاطفي به جاي گزاره هاي عقلاني بهره مي برند. لذا رمز و رازهاي موجود در خيال پردازي هاي كودكانه، جايگزين گزاره هاي واقع گرايانه در تربيت بزرگسالان مي شود. مبتني بر اين اصل، استفاده از نماد حيوانات به صورت فانتزي، در انتقال مفاهيم آموزشي و تربيتي به كودكان، همواره مد نظر بوده است. به گونه اي كه امروزه بيشترين حجم توليدات فرهنگي مربوط به كودكان در زمينه انيميشن، كتاب، داستان، و اسباب بازي، به استفاده از نمادگرايي از حيوانات محدود مي شود.
 در اين ميان دختر بچه ها انحصارا به عروسك علاقه مند هستند. اين علاقه نشات گرفته از عاطفه ويژه دختر بچه ها و همچنين به دليل قدرت برتر عروسك در ايجاد حس همزات پنداري و تفاهم خيالي با كودك است.
 عروسك، بالاترين نقش تربيتي را به ويژه در شكل دهي و پايه ريزي شخصيت دختران دارد. دختر بچه ها، زنان آينده هر ملت هستند و براي انحطاط هر ملت بايستي دختران و زنان آن ملت را منحط تربيت كرد؛ همانگونه كه براي اعتلاي هر ملت، بايستي دختران و زنان آن ملت را متعالي تربيت كرد. از اين منظر، نقش عروسك در تهاجم فرهنگي نقش بسيار برجسته است. 

 كمپاني «متل»

  كمپاني متل در سال 1945،  توسط زوج «هندلر» و «مت» در ايالت كاليفرنياي جنوبي آمريكا تاسيس شد. اين شركت، ابتدا قاب عكس توليد مي كرد و سپس به ساخت مبلمان خانه، و در نهايت به توليد اسباب بازي روي آورد.

متل و «ميكي ماوس»

 كمپاني متل در 1955،  براي تبليغ اسباب بازي ها در نمايش هاي تلويزيوني با كلوپ ميكي ماوس به همكاري پرداخت كه موجب دگرگوني ساختاري در تجارت اسباب بازي شد.

جهت گيري در عروسك سازي

 در سال 1959،  به دليل علاقه دختر «هندلر» به عروسك هاي كاغذي،  اين شركت طرح ساخت عروسك را دنبال كرد كه منجر به عقد قرارداد براي دريافت امتياز عروسك آلماني «لي لي» شد.

عروسك «لي لي»

 عروسك «لي لي»، در واقع بر گرفته از شخصيت و اندام و چهره يك زن خيابان گرد آلماني به همين نام بود. عروسك آلماني «لي لي» به عنوان يك قطعه كلكسيوني فقط به بزرگسالان به ويژه به كلكسيونرهاي اسباب بازي فروخته مي شد.

تغيير نژاد

 كمپاني «متل»، امتياز عروسك «لي لي» را از آلمان خريد، و پس از تغييراتي، صورت بندي نژادي آن را به نژاد «آنگلوساكسون» همانند كرد و به توليد انبوه آن در آمريكا اقدام نمود.

تولد باربي

 اين عروسك تغيير نژاد يافته ( به نژاد آمريكايي ـ انگليسي آنگوساكسون) باربي لقب گرفت. باربي، اسم خلاصه شده باربارا، دختر كوچك رئيس كمپاني متل يعني آقاي هندلر بود. باربي به زودي در صف اول اسباب بازي دختران در غرب قرار گرفت. در سال 1959 هر عروسك باربي به قيمت سه دلار فروخته مي شد؛ اما اكنون هر عروسك باربي اصل ساخت كمپاني متل 4500 دلار قيمت دارد.

از طراحي موشك ضد هوايي تا طراحي عروسك باربي

 طراح تغييرات «باربي» در آمريكا در كمپاني «متل»، «جك رايان» است. وي قبل از آن در پنتاگون (وزارت جنگ آمريكا) طراح موشك هاي اسپارو و هاوك بود. شركت متل او را بخاطر تخصص و استعدادش در شناخت فرم هيكل زنان استخدام كرد.

شركت سهامي عام متل

 در سال 1960، شركت «متل»، سهام خود را به فروش رساند و به سهامي عام تبديل شد. از 1963 تا سال 1965، ثروت كمپاني «متل» از 100 ميليون دلار به 500 ميليون دلار افزايش يافت.

تولد كن ( دوست پسر باربي)

 در سال 1961،  كمپاني« متل» عروسك «كن» را توليد كرد. اين عروسك پسري بود با لباس هاي شيك و موهاي قهوه اي با نامي بر گرفته از نام پسر آقاي هندلر(رئيس كمپاني متل). به اين ترتيب عروسك باربي صاحب يك دوست پسر شد.
 بعدها در سال 1963، عروسك «ميچ» و در سال 1965، عروسك اسكيپر به جمع «كن» و« باربي» پيوستند.

دوستان زرد و سياه باربي

 در سال 1968، كمپاني «متل» براي اينكه به باربي يك شخصيت تربيتي جهاني ببخشد، اقدام به ساخت و فروش عروسك هاي سياه و زردي نمود كه هيكل و اندام آنها كاملا همانند اندام باربي، ولي رنگ پوست و چهره آنها متفاوت است. عروسك دو رگه آفريقايي ـ آمريكايي براي كودكان سياه پوست در آمريكا و آفريقا كه به باربي سياهان معروف شد، با نام «كريستين» توسط كمپاني «متل» به بازار آمد. اين همه مسئله نبود؛ بازار بيش از يك ميلياردي زرد پوستان در آسيا و همچنين تربيت غربي دختران آنان، ضرورت نگاه فرهنگ غربي به آن عرصه را جدي ساخت. در سال 1990، «كي يرا» باربي ژاپني ها و چيني ها را ساخته و روانه بازار كرد. در كنار اين دوست زرد پوست باربي، دو سال قبل از آن (1988) ترزاي آمريكاي لاتين به جمع دوستان باربي پيوسته بود.

گسترش فعاليت هاي كمپاني متل

 از 1965، سال كمپاني متل در راستاي تبليغ و ترويج باربي به ساخت و فروش اسباب بازي هاي جنبي و تكميلي آن پرداخت: اسباب بازي «ببين و بگو» در مهد كودك ها، خودروهاي مسابقه اي احتراقي، اسباب بازي هاي الكترونيكي، سرگرمي هاي ويدئوي خانگي، پازل ها و……

اساسنامه كودكان

 در سال 1978، متاثر از شعار حقوق بشر رئيس جمهور وقت آمريكا، جيمي كارتر مبني بر بسط حقوق بشر در جهان، كمپاني متل با ديد بشر دوستانه!!؟ اساسنامه جهاني كودكان را تنظيم نمود كه به شكل قابل توجهي شركايي را به صورت غير انتفاعي در اتحاديه اي پيرامون اساسنامه مزبور ( از سراسر جهان) گرد آورد.

متل كمپاني چند مليتي

 كمپاني آمريكايي متل، براي ترويج باربي در سال 1986، شركت «هنگ كنگي اراكو» را تاسيس كرد. در سال 1988 با كمپاني «والت ديسني» در جهت توليد و بازاريابي اسباب بازي ها و فيلم هاي شخصيت هاي عروسكي و كارتوني معروف والت ديسني در سراسر جهان، قرارداد همكاري منعقد نمود. همچنين در سال 1988، كمپاني «متل» كل سهام شركت اسباب بازي سازي فرانسوي اس. اي را خريد و در سال 19898شركت «كورجي تويز» انگليسي را تاسيس كرد. با توجه به گسترش نفوذ باربي، كمپاني متل در 1991 شركت «آويوا»، توليد كننده اسباب بازي هاي ورزشي را تاسيس كرد.
 از اين پس به ترتيب:
  - در 1992 تاسيس شركت هاي بين المللي از سوي متل.
  ـ در سال 1993 جذب مجموعه محصولات «فيشر پرايز» (توليد كننده اسباب بازي پيش دبستاني) به مجموعه متل.
  ـ در سال 1994، تاسيس شركت كرانسنكو براي توليد اسباب بازي هاي معروف باربي در انگليس، توسط متل.
  ـ در سال 1995، تدوين مقررات حقوقي توليد و توزيع عروسك هاي بزرگ كاپچ كيدز توسط متل.
  ـ در سال 1997، ادغام كمپاني اسباب بازي نايكو در متل.
  ـ در 1997 خط توليد باربي دست به ساخت و عرضه يك عروسك معلول سوار بر ويلچر به نام «اسمايل» كرد.
  ـ در سال 1998 خريداري كمپاني اسباب بازي سازي پرنده آبي از انگليس.
  ـ در سال1998 توليد دختر مطلوب آمريكايي در دو مجموعه اول( مجموعه اول دختران7-3 ساله و مجموعه دوم دختران 12-7 ساله) شامل سليقه هاـ علايق ـ الزامات و….  


كمپاني متل و هري پاتر

 در سال 2000، كمپاني «متل» امتياز مجموعه بازي ها و فعاليت هاي سرگرم كننده پيرامون داستانهاي «هري پاتر» شامل: عروسك هاـ پازل هاـ خودروهاـ بازي هاي كامپيوتري ـ و فيلم هاي مربوط را ( با همكاري كمپاني سينمايي وارنر) خريداري نمود.

معاهده جهاني تي. اچ. كيو

 در سال 2001، كمپاني متل به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي اچ كيو براي گسترش و نشر بازي هاي آموزشي و نرم افزارهاي توليدي خود با توجه به ذخاير كمپاني متل شامل باربيـ هاتوي ـ دختر آمريكايي ـ مچ باكس و فشير پرايز، به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي. اچ. كيو وارد شد.

فيلم هاي باربي

 در سال 2001 عروسك «باربي» در اولين فيلم كامپيوتري خود به نام باربي در فندق شكن ظاهر شد. از آن پس تاكنون، تعداد قابل توجهي فيلم كامپيوتري، انيميشن، فيلم سينمايي، و مستهجن سكس در مورد باربي توليد شده است.

دوباره سازي باربي

 در طي ساليان گذشته، باربي بيش از 500 بار در نقش ها و شخصيت هاي متفاوت عرضه شده است از آن جمله: پرستار، افسر پليس، آموزگار، پزشك، دندانپزشك، دامپزشك، خواننده موسيقي راك، ژيمناست، كارآگاه، افسر نيروي دريايي، افسر خلبان،  مهماندار هواپيما، دزد، گدا و… كه اين شخصيت پردازي ها، براي كاركردهاي تربيتي اين عروسك است.

باربي و سياست

 در طول 40 سال گذشته عروسك باربي فعال در عرصه سياست آمريكا بوده است. در طول انتخابات ايالتي و ملتي، باربي بسيار فعال است. در طول جنگ ويتنام، گرانادا، پاناما و در انتهاي جنگ سرد، باربي نقشهاي متفاوتي ايفا كرد.
 در طول جنگ عراق و آمريكا در سال 1990، عروسك باربي با پوشش يونيفورم نظامي آمريكايي به تهييج افكار عمومي مردم آمريكا پرداخت. پس از واقعه 11 سپتامبر نيز باربي با پوشيدن يونيفورم نيروهاي نظامي ضد تروريست، با ايفاي نقش جديد خود به تهييج افكار عمومي پرداخت. تيتر آگهي هاي تبليغاتي باربي، براي نبرد ضد تروريسم اين بود: باربي ـ روح آمريكايي.

باربي و تعليم و تربيت

 خانم «روت هندلر» همسر رئيس كمپاني متل دريافته بود همچنان كه فرزندش باربارا رشد مي كند، به شخصيت سازي و تقليد از بزرگسالان در رفتار با عروسكهاي كاغذي مي پردازد، بنابراين طرح ايده ابداع عروسك واقعي (سه بعدي) به ذهن او خطور كرد.
 پس از ساخت باربي، تصميم بر اين شد تا مدل هاي گوناگوني از لباسها در اختيار كودكان قرار گيرد تا آنان بتوانند شخصيت دلخواه خود را در مدل هاي مختلف به باربي ببخشند. به مرور زمان باربي كاركرد مهمي يافت؛ باربي به دختران آموزش مي داد كه جامعه مدرن از آنها به عنوان يك زن چه انتظاري دارد.
 كمر باريك و اندام كشيده باربي باعث شده است تا دختران نوجوان در غرب و ساير كشورها براي اينكه اندامشان شبيه باربي شود يا از الگوي باربي خيلي فاصله نداشته باشد، از خوردن غذا به اندازه كافي در سن رشد خود پرهيز كنند. لذا آمار حيرت آور سازمانهاي بهداشتي غرب از سوء تغذيه دختران غربي خبر مي دهد.
 چون مطرح مي شد كه تركيب اندام باربي هيچگاه به هم نخواهد خورد، لذا در تربيت دختران براي اينكه در سنين بزرگسالي هيچگاه آبستن نشوند، در حفظ تناسب اندام آنان بسيار موثر بود. در دهه 90 ميلادي به دليل كاهش نرخ توليد مثل در غرب به ويژه در آمريكا، باربي براي تربيت دختران در آن زمينه وارد صحنه شد و در 1955 اين عروسك با يك جنين در شكم خود، به بازار عرضه شد تا دختران نوجوان با وضع حمل باربي به دست خود، اشتياق مادر شدن بيابند. امروزه اسكيپر كه خواهر كوچك باربي محسوب مي شود، بخشي از پاسخ به درخواست سياست گذاران فرهنگي براي بچه دار بودن باربي است.
 نگاهي به تحول لباسها و شخصيت باربي، بيانگر آن تحول اجتماعي است كه باربي در آن آفريده شده است. امروزه عروسك بزرگ باربي در هيكل يك دختر جوان حقيقي، براي مقاصد مستهجن در فروشگاه هاي غربي خريد و فروش مي شود. تعداد زيادي از هنرپيشه ها و خوانندگان زن غربي با صرف هزينه هاي زياد اندام و چهره خود را همچون باربي مي سازند تا مورد توجه عموم واقع شوند. امروزه باربي بر روي تمام وسايل مورد استفاده كودكان و نوجوانان اعم از لوازم التحرير، لوازم بهداشتي و آرايشي، پوشاك، اسباب بازي، لوازم تزئيني و… حك شده است و حتي خوردني هاي فانتزي كودكان مانند آدامس و شكلات نيز از حضور باربي بي نصيب نيستند. چه اينكه دخترها در سراسر جهان بايستي حضور مدل و الگوي غربي خود( باربي) را همواره در پيرامون خود حس كنند. مادران غربي مي پرسند؛ چرا دختران ما زودتر از آنچه كه بايد بالغ مي شوند؟ دليل اين بلوغ زودرس جنسي دختران ما در چيست؟

استراتژي فرهنگي آمريكا و باربي

 از آنجا كه بيان دكترين فرهنگي آمريكا بر اومانيسم (بشر مداري به جاي خدا محوري)، ليبراليسم(اباحي گر)، سكولاريسم( عرفي انديشي و دنيا گرايي) و هدونيسم (لذت محوري) است، طبيعي است كه سياستمداران و استراتژيست هاي فرهنگي آمريكا تلاش نمايند تا از طريق شيوه و راهكارهاي مختلف، بنيان فرهنگي خود را تقويت، و آن را در آمريكا و در سراسر جهان بسط و تسري دهند. يكي از اين شيوه ها، تربيت دختران آمريكا و سراسر جهان با گزاره هاي فرهنگ آمريكايي است. لذا به عنوان بهترين و كارآمدترين راه، اگر دختران ساير ملت ها با «ارزش» هاي آمريكايي تربيت شوند، اين دختران، نقش همسران و مادران را در جوامع خودشان عهده دار مي شوند، لذا مبتني بر ارزش هاي آمريكايي، جامعه شان را اداره مي كنند و اين مهمترين كاركرد تهاجمي يك فرهنگ مهاجم است كه شهروندان، ديگر ممالك را با ارزش هاي خود بپرورانند.
 اينگونه است كه باربي در استراتژي فرهنگي آمريكا واجد بالاترين تأثيرها و ارزش گذاري هاست. و در عرصه پدافند در برابر تهاجم فرهنگي عروسك باربي، مهمترين اقدام در گام نخست تبيين مخاطرات تربيتي و فرهنگي اين عروسك است. لذا هشدار بصيرت بخش در صدر اين اقدامات است.

مكانيزم تربيتي عروسك باربي

 عروسك باربي بر خلاف ساير عروسكها تداعي كننده بچه نبوده و داراي چهره بچه گانه نمي باشد، بلكه يك زن بيست ساله آمريكايي با تمام مشخصات اندامي آن است كه با دقت فراوان طراحي و ساخته مي شود و با حضور تصاويرش در اكثر مايحتاج و ملزومات ضروري كودكان و نوجوان از قبيل لوازم التحرير، كيف، كفش، شكلات ها، ظروف، البسه، ساعت، وسايل شخصي و… كه به بيش از دهها هزار مورد موجود در بازار حتي بازار داخلي مي رسد، ملكه ذهني كودكان و نوجوانان گرديده و خود را به آنان تحميل و موجب خريد عروسك مي گردد. خريداران باربي با خريد يك عروسك كارشان تمام نشده و مجبورند تمام وسايل مكمل آن را از قبيل لباس خواب، وسايل حمام، مايوي شنا، لباس مهيماني، وسايل آرايش و… را كه همه ساله در چندين نوبت نيز تغيير مد داده، بازسازي و توليد مي شوند را تهيه و همواره آن را به روز نمايند. بديهي است مدل لباس باربي و تمام آنچه كه تحت عنوان متعلقات عروسك عرضه مي شود، مدل لباس و ساير وسايل مورد نياز دختران و زنان قرار گرفته و بدين صورت دختران مأنوس با اين عروسك با سليقه باربي ( يا به قول دقيقتر با سليقه و خواست يك زن آمريكايي) بزرگ شده و در زماني كه به سن انتخاب مي رسند، دقيقاً داراي سليقه اي همانند باربي (يا يك زن آمريكايي) مي باشند. بنابراين هر آنچه در تمدن غرب براي انحطاط بشر توليد و عرضه مي شود، قبلاً ذائقه و احساس نياز به آن را با هزينه مصرف كنندگان به وجود آورده اند پديده «باربي بيس» يكي از نمودهاي عيني در داخل كشور است كه متخصصان تربيتي و تغذيه داخلي با نگراني فراوان از طريق رسانه هاي جمعي در جستجوي راه حلي براي آن و اطلاع رساني به خانواده هاي ايراني براي پيشگيري و جلوگيري از گسترش آن هستند؛ در شرايطي كه در صفحه نيازمندي هاي روزنامه هاي صبح و عصر آگهي هاي بسيار فريبنده اي با عبارات اغفال كننداي دختران اين مرز و بوم را با وعده و وعيد فراوان به باربي شدن دعوت مي نمايند.
 نبايد فراموش كرد كه تا اين لحظه، هيچ كشور و ملتي نتوانسته است در برابر باربي، رقيبي ماندگار و جدي بتراشد و در اين عرصه كاملاً شكست نخورده باشد كه از جمله «عروسك سندي» در انگليس مي باشد.
 باشد كه عروسك هاي ملي “سارا“ و “دارا“ كه از نژاد آريايي و داراي فرهنگي ايراني ـ اسلامي مي باشند، بتواند خلا مزبور را پر نموده و در رقابتي سنگين و نفس گير، باربي را در رزمگاه تربيتي دختران جهان اسلام با شكست روبرو سازد.

                                                                                       نویسنده : دکتر حسن عباسی

منابع : جنبش فداييان اسلام و باشگاه اندیشه و وبلاگ موعود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 2:12 توسط بنده خدا |


چهارشنبه، 24 اسفند 1384 
 

hspace=0

 و

hspace=0

 و

hspace=0

 و

hspace=0

 و

hspace=0

  و آخر اینکه

hspace=0

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:56 توسط بنده خدا |


--------------------------------------------------------------------------------
دنياي پرهيجان يك هكر دبيرستاني

هكرها يا حمله‌كنندگان به اطلاعات كاربران رايانه‌ها، هرچند با ايجاد اختلال در سايت‌هاي رايانه‌اي فعال در تجارت الكترونيك و آسيب به سايت‌هاي رايانه‌اي اطلاع‌رسان، دزديدن اطلاعات اشخاص حقيقي و حقوقي و نيز فرستادن ميليون‌ها ويروس تخريبگر رايانه‌ها، با خشم بسياري از مراكز دولتي و غيردولتي و مردم جهان روبه‌رو هستند، اما با اين كارها، سبب شده‌اند، سايت‌هاي رايانه‌اي، منافذ آسيب‌پذير خود را شناسايي كنند؛ منافذي كه بيشتر توسط هكرهاي رقيب همان هكرهاي حمله‌كننده و سارق، شناسايي و سپس بسته مي‌شوند.

«برايان كرب»، گزارشگر بخش تكنولوژي روزنامه آمريكايي «واشنگتن‌پست» در اين زمينه مي‌نويسد: در شش ساعتي كه هكر جوان 21 ساله وارد رختخواب و سپس بيدار شد، كامپيوتر او حدود دو هزار كامپيوتر شخصي در سراسر جهان را هك كرد. زماني كه نرم‌افزار ساخته شده توسط وي در حال فتح كامپيوترهاي آسيب‌پذير و برده كردن آنان بود و در رختخوابش خوابيده بود.

صبح آن روز هكر OX80 اولين سيگار مارلبوروي خود را كشيد و پس از نشستن در پشت لپ‌تاپش به آن دستور داد كه كاربرانش را با بمباران تبليغاتي سايت‌هاي مستهجن، هدف قرار دهد. پس از نصب برنامه OX80 به كامپيوترش دستور داد تا در اينترنت به جستجو براي يافتن قربانيان ديگر بپردازد. اين هكر جوان به اين شرط به مصاحبه با ما موافقت كرد كه هويت و مكان او فاش نشود. او با لبخندي ادامه مي‌دهد كه كار روزانه‌اش همين است و در دو دقيقه تمام شد. وي ظرف دو هفته يك چك سيصد دلاري را از يكي از شركت‌هاي بازاريابي به خاطر خدماتش دريافت مي‌كند.

OX80 مي‌گويد: «بيشتر روزها من تنها در خانه مي‌نشينم و در حين پول درآوردن مشغول چت كردن هم هستم. من حدودا هر پانزده روز يك بار، چنين چكي را و نيز چك‌هاي ديگر را حدودا هر سي روز يك بار از بانك‌هايي در كانادا دريافت مي‌كنم. ميانگين درآمدم در ماه 6800 دلار است». هرچند به نظر بيش از ده هزار دلار مي‌آيد، پول بدي براي يك دانش‌آموز دبيرستاني نيست.

اين گانگسترهاي اينترنتي به خاطر تجارتشان ده‌هاهزار دلار به دست مي‌آورند و اگر طرف تجاري‌شان پول را به آنان نپردازد، اين مجرم به هزاران كامپيوتري كه در اختيار دارد، دستور مي‌دهد كه سيلي را به طرف وب‌سايت طرفش به راه اندازند كه با ايجاد ترافيك شديد و بي‌معني روي سايت هدف، باعث اختلال در روند تجاري و صدها يا هزاران دلار خسارت به آنها شود.

OX80 مي‌گويد، با نصب برنامه‌هاي او و هزاران همكار ديگر وي كه به شدت رو به افزايش هستند، اطلاعات كامپيوتر كاربر به ما منتقل مي‌شود؛ اطلاعاتي در مورد كامپيوتر قرباني شامل كلمات عبور، آدرس ايميل، كدهاي امنيت اجتماعي و داده‌هاي كارت‌هاي اعتباري.

تحقيقات اخير اتحاد امنيت اينترنتي ملي آمريكا و بنياد آمريكا آنلاين، نشان داده است كه از هر پنج كامپيوتر مرتبط با اينترنت، چهار تاي آنها به نحوي با برنامه‌هاي جاسوسي و هكرها روبه‌رو بوده‌اند؛ چه كاربر از اين جريان اطلاع داشته و چه نداشته باشد، تبليغات آنلاين اينترنتي توسط برنامه‌هاي جاسوسي به صنعتي دو ميليارد دلاري تبديل شده و عده زيادي به اين كار روي آورده‌اند. چند ماه پيش «FBI» يك پسر بيست ساله از كاليفرنياي جنوبي را به خاطر هك كردن بيش از چهارصد هزار دستگاه كامپيوتر بازداشت كرد و ماه گذشته نيز گناهكار شناخته شد.

OX80 نيز مي‌گويد: اگر من اين افراد را هك نكنم، كس ديگري آنها را هك خواهد كرد، پس چرا مال من نباشند؟ وي به پدر و مادرش گفته كه براي يك شركت طراحي صفحات اينترنت كار مي‌كند. OX80 تنها براي يك ساعت در يك كلوپ رقاصان، هشتصد دلار پرداخته است. اتاق وي بيشتر به يك مركز كنترل شبيه است، با كامپيوترها و تلويزيون‌ها و مانيتورهايي كه در اتاق به چشم مي‌خورد. وي در يك لحظه توانايي كنترل بيش از سيزده هزار كامپيوتر در بيش از بيست كشور را دارد. در صفحه روبه‌روي وي، ليست همه كاربراني كه لحظه به لحظه برنامه‌هاي وي را ذخير كرده و مشخصات آنها بر صفحه مشخص مي‌شود، پيداست.

بسياري از آنان از سايت‌هاي معمولي مانند سايت‌هاي ورزشي و سايت‌هاي ديگري مانند «Pay Pal»، «eBay» و «Bank of America» در دام افتاده‌اند. البته سايت‌هاي غيراخلاقي و مستهجن نيز دام بسيار خوبي است. OX80 همچنين آدرس و كلمه عبور ايميل‌هاي بسياري با پسوندهاي «gov» و «mil» را كه متعلق به اشخاص دولتي و نظامي است هم دارد.

او خودش مي‌گويد: من از اين اطلاعات استفاده نمي‌كنم و مثل بسياري افراد ديگر كه آنها را مي‌فروشند، اين كار را انجام نمي‌دهم. اين كارر بسيار خطرناك است. هدف من، پول درآوردن است، نه زنداني شدن.

«مايكل وايت» 29 ساله كه عاشق كامپيوتر است، يكي از قربانيان اوست. وي كه رئيس يك مركز مسيحي و كليسايي در ممنيس است، با همسرش در يكي از اتاق‌هاي تبليغاتي دين مسيح آشنا شده و با هم ازدواج كرده‌اند. اما تابستان گذشته، صفحه اصلي كامپيوتر آنان با تبليغات ويژه سايت‌هاي سكسي آراسته شد؛ يك Toolbar مرموز با نشان XXX كه در همه صفحات اينترنتي كه باز مي‌كرد، ديده مي‌شد. يكي از دوستان آنان چند روز را صرف پاك كردن اين برنامه پورنوگرافيك كرد، اما هر بار كه به اينترنت وصل مي‌شدند، اين نرم‌افزار دوباره خود را نصب مي‌كرد. آقاي وايت ابتدا به بچه‌هايش مشكوك شد. وي تا زماني كه با نويسنده اين گزارش مرتبط نشد، نمي‌دانست كه OX80 به كامپيوتر وي حمله كرده است.

وي نهايتا تصميم به خريد يك كامپيوتر جديد گرفت تا اين‌كه مرتبا هزينه صرف بازسازي كامپيوترش كند. كل اين ماجرا به وي نشان داده كه رعايت هشدارها براي ايمن نگه داشتن كامپيوتر در قبال هكرها بسيار راحت‌تر از تعمير مداوم كامپيوترها بعد از آلوده شدن است.

OX80 در سن چهارده سالگي شروع به برنامه‌نويسي كامپيوتري كرد و مانند بسياري از هكرهاي هم‌نسلش با America Online شروع كرد و نخستين هك موفقيت‌آميزش را با ورود به يك اتاق چت در سايت AOL انجام داد. پس از اين‌كه كامپيوتر وي نيز مورد حمله يك هكر به نام «I'M GAY» قرار گرفت، وي موفق شد از طريق كامپيوتر دوستش آن را خنثي كند و از آن زمان به بعد، كارش، مدام سروكار داشتن با هكرها بود. وي دبيرستان را براي گذراندن وقت در چت‌روم‌هاي اينترنتي كه درياي ارتباطات نوشتاري است، رها كرد. چت‌روم‌ها يكي از محبوب‌ترين و سنتي‌ترين وسايل عملكرد هكرها هستند.

تا حدود دو سال پيش OX80 تنها از هكرها براي حملات كوچك و مبارزه با دشمنان اينترنتي خود استفاده مي‌كرد، اما طي چند هفته، كامپيوتر وي به يك ماشين پولساز تبديل شد.

OX80 مي‌گويد كه وي به راحتي توانايي تحصيل و گرفتن مدرك تخصصي در علوم كامپيوتر را دارد، اما ايده داشتن يك كار صادقانه و يك تكنولوژي مشروع براي من در برابر اين درآمدهاي مشروع، زياد جذاب نيست.

وقتي از او مي‌پرسيم كه آيا هيچ‌وقت نگران نيستي كه تو را دستگير كنند، دست‌هايش را در جيبش مي‌برد و مي‌گويد: «واقعيت را مي‌داني مرد، من از اين متعجبم كه چطور تا حالا من را دستگير نكرده‌اند و برايم مهم نيست». البته بعد اعتراف مي‌كند كه هر شب از ترس اين‌كه مبادا كسي وارد اتاقش شده و او را دستگير كند، بيدار مي‌شود. او مي‌گويد: «برايم مهم نيست اگر هم دستگير شوم، پول كافي دارم تا يك وكيل خوب بگيرم».

OX80 معمولا برنامه‌هاي سايت‌هايي مانند XXX، Toolbar را كه شركت‌هاي توليدكننده معتقدند تنها در صورت رضايت كاربر بر روي كامپيوترش نصب مي‌شود، به راحتي تغيير داده و مورد استفاده قرار مي‌دهد.

«Mjay» نوزده ساله كه دوست OX80 است مي‌گويد، به طور ميانگين هر دو هفته 2400 دلار براي نصب برنامه‌هاي OX80 به دست مي‌آورد. براي هر نصب در كامپيوترهاي آمريكايي 20 سنت و در كامپيوترهاي شانزده كشور (از جمله فرانسه، آلمان و انگليس) 5 سنت دريافت مي‌كند.

البته بعضي سايت‌ها نيز براي كنترل اين هكرها و خنثي كردن و شناسايي حملات آنان فعاليت مي‌كنند كه معمولا موفقيت خود هكرها را ندارند. يكي از اين سايت‌ها ChangeIP.com است كه «سام نوريس»، مدير اين سايت مي‌گويد: حدود بيست ساعت در هفته را صرف جلوگيري از حمله هكرهايي مانند OX80 و Mjay مي‌كند.

نوريس هر روز صبح ايميل‌هايي را از سرورهاي مختلف دريافت مي‌كند كه سعي مي‌كنند، خطرناك‌ترين مراكز تجمع هكرها را نشان دهند. وي مي‌گويد: «نخستين كاري كه من مي‌كنم اين است كه كساني را پيدا كنم كه از سرور من استفاده مي‌كنند». وي ليستي را تهيه كرده كه بيست سايت از مهم‌ترين سايت‌هاي ايجادكننده ترافيك را در سرور وي نشان مي‌دهد كه به گفته وي، بيشتر آنها جايگاه هكرها هستند.

نوريس مي‌گويد كه پس از جمع‌آوري شواهد مبني بر جرايم يك حساب، حساب آن شخص بسته شده و از سرور وي جدا مي‌شود و به اين ترتيب، ديگر كامپيوترهايي كه از سرور وي استفاده كرده و آلوده شده بودند، پاك مي‌شوند، اما معمولا اين هكرها سرور ديگري را پيدا كرده و يك ايميل مؤدبانه به سرور قبلي مي‌فرستند كه چرا خدمات آنها قطع شده است.

معمولا اين سرورها مي‌توانند، اطلاعات هكر را در اختيار مأموران اجراي قانون قرار دهند، اما اين كار نيازمند گذراندن مراحلي پيچيده و سخت است، ولي معمولا همه سرورها به محض شناسايي يك مجرم، سريعا آن را از بين مي‌برند و كم‌پيدا مي‌شود كه به تحقيق در مورد شناسايي وي پرداخته تا اطلاعات را به مأمور بدهند.

با قبول مصاحبه با ما، OX80 تصميم مي‌گيرد كه جريان را به پدرش بگويد، اما مي‌گويد: نمي‌توانم اين خبر را به مادرم بدهم، چراكه وي يك مسيحي معتقد است. پس از گفتن واقعيت به پدرش، او پاسخ داد كه اميدوارم به خاطر اين كار به زندان نيفتي و اميدوارم كه سايت‌هاي مستهجني كه پخش كرده‌اي، جزو سايت‌هاي قانوني باشند.

اين سؤالي بود كه در ذهن خود OX80 نيز مدتهاست كه پيش آمده و به جاي احساس خطر در هر لحظه زندگي‌اش، وي شروع به صحبت در مورد ترك اين كار مجرمانه كرده و ابراز اميدواري مي‌كند كه به ارتش بپيوندد، چراكه به استدلال وي نه تنها نظم و انگيزه در آنجا حاكم است، بلكه پلي آزاد براي رفتن به دانشگاه نيز هست.

OX80 مي‌گويد: «درآمد ماهيانه حدود 10 هزار دلار خوب است، اما وقتي قانوني نيست، هميشه احساس نگراني وجود دارد. من هر شب بايد لپ‌تابم را پنهان كنم...».

وي مي‌گويد كه اين عقيده‌اش را با عده‌اي از مشتريان در ميان گذاشته و آنان خواسته‌اند كه وي اين كار را نكند اما مي‌گويد: «با ارتش من جاي ثابتي دارم و مي‌توانم حقوق بيشتري به دست آورم، در حالي كه همان كار مورد علاقه‌ام را نيز انجام مي‌دهم. به هر حال بايد از اين سوراخي كه در آن زندگي مي‌كنم، خارج شوم.

منبع: «واشنگتن‌پست»
ترجمه: سعيد حسن‌پور

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:0 توسط بنده خدا |



غلامعلي رجايي

مراسم بزرگداشت بيست و هفتمين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي بهانه‌اي شد تا بچه‌هاي زندان با ميدانداري بنياد شهيد دور هم جمع شوند آن هم نه فقط تهران نشينان که اکثراً مثل من غير تهراني‌اند بلکه شهرستانيها هم در اين همايش که با عنوان زيباي فجرآفرينان زينت يافته بود حضور داشتند.

تالار بزرگ اجتماعات وزارت کشور که احتمالاٌ گنجايش بيش از شش هفت هزار نفر را در دو طبقه دارد در همان ساعت اول مملو از شرکت کنندگاني بود که به دعوت بنياد شهيد با خانواده در اين مراسم حضور يافته بودند.
جلسه با سه ربع ساعت تأخير که عادت ما ايراني‌هاست آغاز شد.

دکتر سيدکاظم اکرمي که يار صديق شهيد رجايي است و شنيده‌ام مقام معظم رهبري در سفر به همدان از ايشان تقديري داشته‌اند، پس از تلاوت آياتي از قرآن در مسند رئيس کانون زندانيان سياسي نوشته‌اي را خواند که جمله‌اي از آن در ابتداي مراسم مرا به وجد آورد: اميدواريم هرگز شاهد به زندان رفتن يا در زندان ماندن کسي به خاطر نوشتن کتاب يا مقاله‌اي در روزنامه نباشيم» و خدا کند دامنه اين تفکر که در دولت پيشين تا حدودي به آن پرداخته شد، به دولت کنوني هم کشيده شود و روزي و روزگاري از زبان منتخب جديد مردم جناب آقاي دکتر احمدي نژاد مانند خاتمي بشنويم که زنده باد مخالف من!

هر چند اين شعار در حد شعار ماند و در زير مجموعه‌هاي دولت، چه آنان که بر خط خاتمي بودند و چه آنان که با تسامح ايشان به رغم مغايرت با ديدگاه‌هاي وي بر سر مسئوليت ماندند، مخالفان را بر نتافتند.

تقريباً در سالن بزرگ اجتماعات جا براي نشستن نيست که جواد منصوري به جايگاه دعوت مي‌شود تا خاطره‌اي بگويد و از هزاران ناگفته و ناشنيده سخني براند. جواد، خوب آغاز مي‌کند: «خوشحاليم در جايي جمع شده‌ايم که در زمان طاغوت برا ي حزب رستا خيز ساخته شد ولي حالا ما زندانيان سياسي آن رژيم در آن تجمع کرده‌ايم». وي به حق به اين نکته اشاره کرد که اگر چه حضار خاطره مي‌شنوند و فيلمهاي بازسازي شده از شکنجه‌ها را بر روي پرده مي‌بينند اما شنيدن کي بود مانند ديدن! و تازه ديدن کي بود مانند حس کردن! و پيداست که دراين مجال، چقدر عرصه بر لفظ تنگ است و کميت عبارات تا کجا لنگ!

جواد مي‌گفت نيمه شبي مرا براي بازجوئي و شکنجه از سلول بيرون کشيدند، مرا به تخت بستند و چنان با شلاق زدند که بيهوش شدم. آنها از من اطلاعاتي راجع به آقاي عزت شاهي مي‌خواستند که بيشترين مدت را در سلول انفرادي ـ ظاهراً 27 ماه ـ دارد و در اين قضيه از مرحوم دکتر شريعتي و شهيد رجايي بيشتر در سلول انفرادي بوده است. منصوري مي‌گفت: «وقتي مرا براي لحظاتي به حال خود رها کردند شنيدم يکي از آنها به ديگران مي‌گفت اگر بيشتر به او شلاق بزنيد خواهد مرد... نتيجه اين شد که رهايم کردند و دو سرباز مرا کشان کشان به درون سلولم انداختند و رفتند. با بدني مجروح و خونين در سلولي کثيف، سرد و خالي از همه چيز؛ از شدت درد امکان استراحت نبود ترجيح دادم رو به قبله بخوابم تا اگر عمرم رو به اتمام است، رو به قبله از دنيا بروم. لحظاتي چشمم به خواب گرم نشده بود که در سلولي که هيچ کس جز من در آن نبود دستي شانه ام را فشرد و گفت جواد پاشو نمازت رو بخوان!

چشم که باز کردم، کسي را نديدم حيرت زده ماندم که چه اتفاقي افتاده است. از طرف ديگر در سلول ساعتي نبود تا بدانم زمان در چه وضعي است. به زحمت بلند شدم و خودم را به در رساندم و به شدت به در کوفتم و به سربازي که آمد گفتم مي‌خواهم نماز بخوانم. او گفت اولاً الان ساعت سه نيمه شب است و ثانياً من اجازه باز کردن در سلول را تا ساعت 8 صبح ندارم. اصرار مرا که ديد گفت: پس تا مسئول من بيدار نشده، زود برو وضو بگير و برگرد. پس از آنکه وضو گرفتم و نمازم را نشسته خواندم از بلندگوي حسينيه دهکده اوين صداي اذان صبح به گوشم رسيد.

روز بعد، حسيني، شکنجه‌گر معروف تا مرا ديد، گفت: اهه، اين‌که هنوز زنده است و شکنجه مجددا آغاز شد. پس از شکنجه دوباره مرا در کنار جواني 17 ساله اهل يزد در در سلول انداختند که طوري شکنجه شده بود که گوشت و استخوان پاهاي او ديده مي‌شد و من چنان از ديدن وضعيت او که گمان مي‌کنم در زير شکنجه به شهادت رسيد منقلب شدم که زخم‌ها و جراحت‌ها و دردهاي خودم پاک از يادم رفت!

جواد منصوري سخنان خود را با اين جمله تمام کرد: «همه ما هر نفسي که مي‌کشيم مديون اين انقلاب هستيم» و به زبان کنايه مي‌گفت، دوستان و رهبران ما کسي طلبکار انقلاب نباشد هر که در هرجا هست وام دار اين مردم وانقلاب و امام است.

پس از سخنان آقاي منصوري فيلمي از شکنجه زندانيان سياسي در بازداشتگاه ساواک (کميته مشترک ضد خرابکاري) که الان توسط وزارت اطلاعات به موزه عبرت تبديل شده و بسيار ديدني است پخش شد که با عباراتي از مصاحبه‌هاي زندانيان قديمي همراه بود. بخشي از اين عبارات اين است:

ـ وقتي با شلاق چنان مي‌زدند که پا ي ما ورم مي‌کرد ما را بر روي همان ورم‌ها مي‌دواندند که قابليت خوردن شلاق بيشتري را داشته باشد!
ـ تا سر حد مرگ شلاق مي‌زدند ولي به گونه‌اي که زنداني نميرد
ـ بعضي دو سال مداوم تحت شکنجه بودند.
ـ کسي را مي‌ديدم که سخت شکنجه مي‌شد و در حال شکنجه قرآن مي‌خواند و لب به اعتراف نمي گشود
ـ حسيني دائم الخمر بود و 4 سال بيشتر سواد نداشت، ولي مي‌گفت دکتر است!
ـ ذره‌اي رحم در دل آنها نبود.
ـ شب تا صبح ما را شکنجه مي‌کردند.

پس از پخش اين فيلم که توسط دست‌اندرکاران موزه عبرت، الحق هنرمندانه ساخته شده بود، مجري از حضور دختر حضرت امام، خانم دکتر زهرا مصطفوي در جمع زندانيان سياسي تشکر کرد و من احساس مي‌کردم با بردن نام امام عطر دل انگيز ياد و نام او فضاي سالن را آکنده مي‌کند.
الحق چه برکتي دارد اين مرد و چه حقي دارد بر گردن اين ملت بزرگ که سرنوشت آن را به يمن مشيت الهي والطاف خاصه مولايش حضرت ولي عصر (ع) چنين تغيير داد.

منصوري که حرف مي‌زند و از شکنجه شدن وحشتناک آن جوان 17 ساله سخن مي‌گويد، به خاطرات خودم باز مي‌گردم در صبح 9 فروردين 57 به همراه همرزم مجاهدم دانشجوي شهيد عظيم اسدي مشکال و دوستان ديگري از دوستان دوران دانشجويي به نامهاي رحيم طحان و غلامعلي اعظمي، در زير شکنجه‌هاي مأموران شهرباني دزفول که چه که نکشيديم در آن سحرگاه دستگيري. آنها ابتدا بدن ما را کاملاً خيس کردند و سپس با باتوم و شيلنگ و مشت و لگد به جان ما افتادند و من به چشم خود ديدم شيلنگ آب 15 متري به گونه‌اي قطعه قطعه شد که در آخر کار فقط يک متر از آن باقي ماند که آن را هم به کناري انداختند! و لحظاتي بعد، در يک متري خودم عظيم را در حال احتضار ديدم و به گوش خودم شنيدم که پزشک قانوني به رئيس آگاهي مي‌گفت: فايده‌اي ندارد، دارد تمام مي‌کند و راست گفت، چه نيم ساعت بعد عظيم به شهادت رسيد.

آري به همين سادگي سرو بلند اميد يک خانواده را سرنگون کردند. در آن زمان شايد کمتر کسي مي‌دانست که فرزندان اين ملت چگونه با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کنند. بارها به دوستان گفته ام نوع شکنجه‌هايي را که در آن روز ديده‌ام هرگز بازگو نخواهم کرد و با خود به قبر خواهم برد.

مجري سپس از خانم مرضيه حديده‌چي که به نام «دباغ» معروف است، به جايگاه براي خاطره دعوت کرد. وي با تأني به کمک عصايي که در زير چادر مشکي اش ديده مي‌شود به طرف تريبون مي‌رود. چه کشيده است اين زن در زندانهاي ستم شاهي و در عصر غربت و تبعيد امام امت، خدا مي‌داند. وي پس ا ز بسم الله بر قوم ظالمين لعنت مي‌فرستد که پيداست چه بغضي در دل نهفته دارد. او را با عصا که مي‌بينم ياد خاطراتي مي‌افتم که براي من تعريف مي‌کرد که به امام گفته است براي حمل تيربار در دوران مبارزه چريکي نمي توانسته است چادر بپوشد و … خدايا چه کسي جز تو مي‌داند اين زن کيست و چه کشيده است؟

او هم سخن منصوري را تأييد مي‌کند که آنچه را که ديد و کشيد نمي تواند به زبان بياورد. با بردن نام شکنجه گران معروف ساواک مانند حسيني، تهراني، قندي، منوچهري که از او با عبارت لعنه الله عليه ياد مي‌کند و با بغضي خاص ادامه مي‌دهد که شکنجه زنان در ساواک با مردان فرق مي‌کرد. وي دنيايي از حرف را با اين جمله به حضار با نگفتن بقيه عباراتش منتقل کرد که دليل آن اين جمله بود که گفت: «من الان وقتي خبر اسير شدن زن‌هاي عراقي و فلسطيني را مي‌شنوم دعا مي‌کنم اگر خدا مرگ اين زن‌ها را برساند بهتر است از اين‌که آنها در دست چنين جنايتکاراني اسير باشند و آن ببينند که ديگران ديدند».

خانم دباغ از خاطره شکنجه دختر جوانش رضوانه مي‌گويد که وي را براي شکنجه مي‌بردند که شنيدن فريادهاي وي چگونه لرزه بر اندام مادرش که سخت تر از او شکنجه ديده بود مي‌انداخت. وي مي‌گفت پس از آنکه صداي دخترم خاموش شد و نگهبان در سلول را باز کرد به سختي تا پشت در رفتم تا ببينم دخترم را آورده‌اند يا زنداني جديدي به سلول وارد شد و اگر دخترم را آورده‌اند، زنده است يا مرده که ناگهان ديدم بدن نيمه جان رضوانه را در پتويي انداخته و کشان کشان به سلول رساندند. از ديدن وضعيت فرزندم که احساس کردم در زير شکنجه دژخيمان شهيد شده است (هر چند وقتي که بيهوش مي‌شد به صورت او آب مي‌ريختند تا به او هوش بيايد و شکنجه شود) بسيار بي‌تاب و مضطرب شدم که ناگهان صداي مصمم مرحوم آيت‌الله رباني شيرازي در سلول مجاور بود، لرزه بر بدنم انداخت که آيه «و استعينوا بالصبر و الصلوة» ( از نماز و روزه کمک بگيريد ) را قرائت مي‌کرد، مرا به خود آورد.

با شنيدن آن صدا و آيه، شروع به استغفار کردم که خدايا مرا ببخش. سپس لحظاتي ساکت شدم و به دخترم نگاه کردم که بر روي کف سلول چنان بي‌حس افتاده بود که احساس کردم مرده است و در دلم خدا را شکر کردم که مرد و از دست اين پليدان نامرد راحت شد. دوباره دخترم را براي شکنجه بردند و 16 روز بعد نيمه جان در سلول انداختند و رفتند.

اين‌که اين شير زن چه ديده و چه کشيده که به مرگ فرزند جوانش نسبت به زنده ماندنش در اسارت راضي‌تر بوده است، فقط خدا مي‌داند و بس.

به آقاي شه‌روش، مدير کل بنياد شهيد قزوين که خود از تير خورده‌هاي تظاهرات در سن 17 سالگي در قزوين است و پاي راستش را از زانو در اين قضيه از دست داده مي‌گويم نمي‌دانم خدا چگونه مي‌خواهد با خانم دباغ معامله کند؟ و البته مي‌دانم خانم دباغ و دباغ‌ها، خود به اين نکته به خوبي واقف هستند که بايد تا ابد سپاسگزار حضرت دوست باشند که به آنها توان تحمل چنين صدماتي را مرحمت فرموده است. خانم دباغ در پايان خاطره خود به تلخي مي‌گويد: من و دخترم در زندان به مادر و دختر پتويي معروف بوديم، چون حجاب را از سرِ ما گرفته بودند و وقتي ما را به بازجويي مي‌بردند ما به ناچار با بستن پتو به دور سرمان به اتاق منوچهري جلاد شکنجه‌گر ساواک وارد مي‌شديم و در سلول هم همان پتو را به جاي روسري به سر مي‌کرديم.

چقدر خانم دباغ از مردم اشک گرفت، خدا مي‌داند! انگار روضه مي‌خواند. جالب اين‌که حتي بچه‌هاي زندان هم با شنيدن خاطرات او اشک مي‌ريختند.

کاش مي‌دانستم اين اشک‌ها، اشک شوق است که بالاخره آن نظام رفت يا اشک حسرت از عدم شهادت در زير شکنجه‌هاي ساواک يا اشک ندامت از ماندني چنين در زمانه‌اي که احساس مي‌شود آن دستاوردها دارد به سرعت از دست مي‌رود و جامعه به سويي مي‌رود که عزت شاهي‌ها و دباغ‌ها و منصوري‌ها و شهيد رجايي‌ها و شريعتي‌ها و طالقاني‌ها و منتظري‌ها و خامنه‌اي‌ها بر سر آن، چه‌ها که نکشيدند که براي نمونه مي‌توان رونق گرفتن جشن شب عشاق 16.فوريه (26 بهمن) در اين کشور اميرالمؤمنين را مثال زد که همه ديدند در تهران و بعضي شهرهاي بزرگ چه ترافيکي به خاطر خريد هديه و گل و شيريني ايجاد شد و ميليون‌ها پيام کوتاه SMS مبادله گرديد.

خانم دباغ در آخرين جمله خود گفت ما بايد قدر اين انقلاب را بيشتر بدانيم و آن را به جوانان بيشتر بشناسانيم و مبادا خداي ناکرده مسائل خودمان ما را از تبعيت از ولايت باز دارد.

پس از خانم دباغ، خانم فرنگيس قاسمي دکلمه‌اي مي‌خوانَد و مي‌رود، که ‌اي کاش به جاي آن، خاطره‌اي مي‌گفت.
پس از پخش فيلم کوتاهي آقاي سيد محمود رضوي نثر نظم گونه‌اي را در قالب سفيد که تذکار حالات بچه‌ها در زندان‌هاي شاه است و اميدهايشان به آينده مي‌خواند. جمله آخر دکلمه او خيلي جالب بود که با صلابت خاصي مي‌گفت: «ما نمي‌ميريم». دکلمه او که در حال تمام شدن بود، جناب آقاي ‌هاشمي رفسنجاني به سالن وارد مي‌شود؛ با همان دبدبه و کبکبه و تعدادي پس رو و پيشرو هميشگي‌اش که انگار با او يکي شده است و چقدر نقش دارند اين اطرافيان که چنين شخصيت‌هاي مجاهدي را در غبار و حجاب تشريفات چنين رفتارهايي، گم و محجوب نگه مي‌دارند و افسوس که بعضاً اين رفتارها همزاد آنها شده است!

در اين فکر غوطه‌ورم که مجري برنامه با تعبير مفسر کبير قرآن از آقاي ‌هاشمي دعوت مي‌کند تا براي اهداي جوائز به تعدادي از زندانيان سياسي به جايگاه بيايد.حق و نقش و سهم غيرقابل‌انکاري که آقاي ‌هاشمي در تفسير جاويدي که به کمک تيم همکار خود نوشته است دارد بر جامعه ما پوشيده نيست ولي‌ اي کاش حرمت عناوين و القاب بهتر از اين نگه داشته شوند و حرمت مفسران بزرگي مانند علامه طباطبايي همسنگ ديگراني که اگر چه در اين راه کوشيده‌اند اما به مقام و منزلت وي نرسيده‌اند قلمداد نشوند. قبل از سخنراني آقاي ‌هاشمي و آقاي دهقان رئيس سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران که نقشي ستودني در برگزاري اين همايش ابتکاري ـ هرچند دير برگزار شد ـ دارد، با ارائه توضيحاتي درباره اين همايش از آقاي‌هاشمي دعوت مي‌کند سخنان خودشان را به عنوان اختتاميه جلسه بيان نمايند.

مجري از آقاي‌هاشمي و آقاي کروبي که او هم زنداني سياسي است و در مراسم با صفا و تواضع هميشگي خود در مراسم حضور يافته و آقاي دکتر اکرمي و آقاي دهقان رئيس سازمان بنياد شهيد و دکتر خامه يار معاون پژوهش بنياد شهيد براي اهداي جوائز 14 نفر از زندانيان سياسي قديمي به عنوان سمبل ساير زندانيان سياسي به جايگاه دعوت مي‌کند و از 14 نفر از جمله: همسر و فرزند شهيد عراقي، آقاي سيد کاظم موسوي بجنوردي، آقاي ابوالقاسم سرحدي زاده که او هم با عصا راه مي‌رود و با دو برادرش زنداني سياسي بوده است و دختر خانم دباغ و دکتر عباس شيباني و ناصر خالقي و طاهره سجادي و عزت الله مطهري و فرزند شهيد آيت الله سعيدي حسين زاده موحد و خانواده شهيد علي محمد طالبيان و... مي‌خواهد تا براي دريافت لوح تقدير در جايگاه حضور يابند.

آقاي‌ هاشمي در ابتداي صحبت خود از دست اندرکاران برنامه و به ويژه عنوان زيباي فجرآفرينان تقدير مي‌کند و با تيز هوشي خاص خود اين مسئله را به تاريخ مربوط مي‌کند و مي‌گويد: در تاريخ ملت ما تشکيل اين جلسه بي‌نظيراست. وي سپس با تأکيد خاصي مي‌افزايد: در رابطه با شکنجه‌هايي که شده است مردم ما هرگز نخواهند دانست در زندان‌ها بر زندانيان سياسي رژيم شاه چه گذشته است و به شعري از شاعري عرب اشاره مي‌کند که: مردم به مغازه‌هاي روغن فروشي مي‌روند و شيشه‌هاي روغن چيده شده را در کنار هم مي‌بينند اما نمي دانند در گذشته بر سر دانه‌هاي کنجد بين دوسنگ آسيابي که بر اثر فشار آنها اين روغن درست شده چه آمده است. وي با اشاره به اصطلاح ملي کشيدن که نزد همه زندانيان سياسي معروف و مرتبط با کساني بود که دوران محکوميتشان را سپري کرده ولي رژيم شاه آنها را بدون دليل در زندان نگه داشته بود مي‌گويد: رژيم شاه در اين اواخر حتي نيازي به صدور حکم براي زنداني کردن افراد نداشت و اگر مردم به ميدان نمي آمدند بعضي از ما‌ها شايد حالا حالا‌ها هنوز در زندان بوديم.

جلسه تمام شد و لحظاتي بعد آغوش است که وا مي‌شود و بچه‌هايي که سالهاست همديگر را از نزديک نديده‌اند براي همديگر آغوش مي‌گشايند.
آيا قدر و منزلت اين مردان و زنان شناخته خواهد شد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:58 توسط بنده خدا |




--------------------------------------------------------------------------------
سيدرضا حسيني نسب

--------------------------------------------------------------------------------



نگاهي گذرا به طرح‌هاي استراتژيک جهان غرب از يکصد سال گذشته تاکنون در قبال سرزميني که کشور ما را نيز احاطه کرده است، ملت ايران را در برابر مسئوليتي بزرگ و تاريخي قرار مي‌دهد. در اين نوشتار، با اشاره به طرح‌هاي مذکور از طرح «تصرف هارتلند» تا طرح «تجزيه ايران»، روشن مي‌گردد که حالت هجومي قدرت‌هاي غربي نسبت به منطقه و کشور ما در عصر حاضر، امري مقطعي و خلق‌الساعه نبوده، بلکه بر مبناي استراتژي‌هاي پيچيده و حساب شده استوار گرديده است.

طرح تصرف «هارتلند»
«سر مکيندر» جغرافيدان بريتانيايي در سال 1904 ميلادي، نظريه تصرف «قلب جهان» (Heart Land) را مطرح کرد. ديدگاه‌هاي وي در کتاب‌هاي «محور جغرافيايي تاريخ» و «حقيقت و آرمان‌هاي دمکراتيک» تبيين گرديده است. او سه قاره آسيا، اروپا و آفريقا را «جزيره جهاني» (World Island) نامگذاري کرد و محور مرکزي اين جزيره جهاني را به عنوان «هارتلند» (قلب جهان) ناميد. از ديدگاه اين جغرافيدان، «هارتلند» عبارت است از منطقه گسترده اي که از شرق به سيبري غربي؛ و از غرب به رودخانه «ولگا» در روسيه؛ و از شمال به اقيانوس منجمد شمالي؛ و از جنوب به ارتفاعات هيماليا و ارتفاعات ايران و ارتفاعات مغولستان محدود مي گردد. «سر مکيندر» پس از چندي، دامنه غربي «هارتلند» را تا حدود کشورهاي اروپاي شرقي توسعه داد. بر اين اساس، «قلب جهان» منطقه وسيعي است که شامل بخش بزرگي از ايران، افغانستان، آسياي ميانه و بخش مهمي از روسيه مي شود و درياي خزر در ميان آن جاي دارد.

وي در سال 1919 اعلام داشت: «هر قدرتي که بر اروپاي شرقي دست يابد، بر «هارتلند» تسلط مي يابد، و هرکس بر هارتلند (قلب زمين) تسلط يابد، بر «جزيره جهاني» حاکم خواهد شد؛ و هرکس بر جزيره جهاني حاکم شود، فرمانرواي همه جهان خواهد بود».

طرح «تصرف هارتلند» در يکصد سال گذشته مدّ نظر استراتژيست‌هاي کشورهاي غربي و قدرتهاي بزرگ در مغرب زمين بوده است. پس از تولّد سه ايدئولوژي از درون حرکت مدرنيسم غربي (يعني: ناسيوناليسم، سوسياليسم و ليبراليسم)، هريک از حوزه هاي ايدئولوژيک مذکور در برهه‌اي از زمان با الهام از طرح «هارتلند» براي تصرف «قلب زمين» خيز برداشته‌اند و دو بلوک اول و دوم در تأمين کامل هدف ياد شده ناکام گرديده‌اند و بلوک سوم در حال تجربه کردن تصرف کامل آن برآمده است. و اينک توضيح مطلب: در جريان جنگ جهاني، ارتش مغرور نازي به رهبري هيتلر که نمايندگي «ناسيوناليسم» را بر عهده داشت، پس از تصرف بخش عمده اروپا، به منظور تصرف «قلب جهان» به روسيه لشکر کشي کرد ولي با مقاومت حريفان قدرتمندش، طعم تلخ شکست را چشيد و بدينسان، ارتش آلمان در سال 1946 با تحمل ناکامي از آن سرزمين باز گشت و سقوط هولناک ايدئولوژي «ناسيوناليسم» و حکومت هيتلر را به تماشا نشست.

در سال 1979 ارتش سرخ اتحاد جماهير شوروي که نمايندگي «سوسياليسم» را بر عهده داشت، به منظور تکميل و توسعه تسلط خود بر «هارتلند» به افغانستان که در اين حوزه قرار دارد و داراي ارزش خاص استراتژيک است لشکر کشي نمود؛ ولي با مقاومت حريف همزاد خويش يعني جهان غرب که نمايندگي «ليبراليسم» را بر عهده داشت با همکاري «کمربند سبز اسلامي» زمين گير شد و در فاصله سالهاي 1988 و 1989 مجبور به عقب نشيني از افغانستان شد. اتحاد جماهير شوروي دو سال پس از اين حادثه، در سال 1991 سقوط کرد و امپراطوري «سوسياليسم» متلاشي گرديد.

اينک بخشي از جهان غرب به عنوان مظهرايدئولوژي «ليبرال دموکراسي» يکّه تاز ميدان شده و در پناه قدرت و ثروت هنگفت خود و پس از شکست دادن دو حريف همزاد خويش، در صدد برآمده است تا سيطره خود را بر «هارتلند» به عنوان کليد فتح جهان، به کمال برساند.

طرح تجزيه ايران
در پرتو آنچه گذشت، راز طمع ورزيدن تنها بلوک بازمانده از سه حوزه ايدئولوژيک غرب نسبت به کشور بزرگ ايران به خوبي روشن مي گردد. اين سرزمين پهناور علاوه بر اينکه بخش مهمي از «قلب جهان» را تشکيل مي‌دهد، داراي ويژگيهاي منحصر به فردي است که بر طمعکاري قدرتهاي سرمست در عصر حاضر افزوده است. بر مبناي يک نظر کارشناسي، کشور ايران با شش حوزه ژئوپوليتيکي به شرح ذيل ارتباطي تنگاتنگ دارد:

1ـ حوزه قفقاز و آناتولى (ايران، ارمنستان، گرجستان و روسيه)
2ـ حوزه درياى خزر (ايران، تركمنستان، قزاقستان، روسيه و آذربايجان)
3ـ حوزه فلات ايران (ايران، پاكستان و افغانستان)
4ـ حوزه آسياى مركزى (ايران، تركمنستان، قزاقستان، ازبكستان، قرقيزستان و تاجيكستان)
5ـ حوزه درياى عمان و اقيانوس هند (ايران، پاكستان، هند، عمان و امارات متحده عربى)
6ـ حوزه خليج فارس (ايران، عراق، كويت، عربستان، امارات متحده عربى، قطر، بحرين و عمان).

با توجه به نقش کليدي ايران در امر سيطره بر «قلب جهان»، چشم طمع داشتن قدرت‌هاي بزرگ به اين سرزمين زرخيز امري آشکار است. اما آنچه بر نگراني صاحبنظران افزوده است، ديدگاه جديدي است که قدرت‌هاي مذکور براي عملياتي کردن طرح تسلط بر «قلب جهان» از طريق «تجزيه ايران» اتخاذ کرده‌اند. در اينجا به عنوان مثال، سه نمونه از گزارشاتي را که از طريق رسانه ها منتشر گريده از نظر شما مي‌گذرانيم:

1. در سند اول که در انگلستان به تاريخ 24 فوريه 2006 پيرامون گزارش روزنامه «فايننشال‌تايمز» منتشر گرديده با اشاره به پژوهشهاي بخشي از نيروهاي غربي چنين مي‌خوانيم:
«اين تحقيقات با افزايش نا آرامي‌هاي قومي و مذهبي در عراق همزمان است و به نوشته اين روزنامه، هدف از اين تحقيق، بررسي نقش اختلافات قومي در تجزيه احتمالي ايران است.

«فايننشال‌تايمز» با اشاره به قوي بودن هويت ملي در ايران مي‌گويد، «روابط قومي در اين کشور به خاطر تنوع قوميت‌ها و زبان‌هاي مختلف پيچيده تر از عراق است».

2. در گزارش دوم، ضمن بيان ديدگاه «ميشل شوسودفسکي» مدير مرکز تحقيقات جهاني سازي و استاد اقتصاد در دانشگاه اتاوا در کانادا چنين مي‌خوانيم:

« ... اما چرا مسوولان ايراني ظرفيت توسعه اقتصادي آمريكا را در قالب توسعه نظامي گري به خوبي مورد شناسايي قرار نداده‌اند و وارد معركه‌اي شده‌اند كه نتيجه آن به شرح زير است:
1. رشد مجتمع‌هاي نظامي و صنعتي آمريکا در قالب توسعه نوين اقتصادي.
2. آزمايش سلاح‌هاي جديد در مصاف با ايران.

3. تسلط بر اقتصاد خاور ميانه و اقتصاد کشورهاي آسياي شرقي و تسلط بر انرژي آسياي ميانه و خليج فارس.
4. فرا رفتن وضعيت ايران از اپوزيسيون قانوني داخلي و فراهم شدن ايفاي نقش براي اپوزيسيون بر انداز خارجي.
5. فعال شدن محوريت تجزيه طلبي با محوريت قومي، عقيدتي.

3. در گزارش سوم چنين آمده است:
در تير ماه سال 1383 كنفرانسى تحت عنوان «ايران، زمان روى آوردن به نگرشى تازه» توسط شوراى سياست خارجى ايالات متحده در واشنگتن و با حضور بيش از 300 نفر از نظريه‌پردازان و استادان برجسته علوم سياسى برگزار شد. در اين كنفرانس قرائت گزارش شوراى روابط خارجى در مورد نحوه مواجهه با ايران به عنوان مهمترين بخش كنفرانس مورد توجه محافل سياسى و رسانه‌هاى بين‌المللى قرار گرفت. گزارشى كه با مديريت و نظارت «برژينسكى» و «رابرت گيتس» تهيه شده بود.

در اين کنفرانس، ويژگي‌هاي منحصر به فرد ايران در منطقه بيان گرديده و به منابع سرشار نفت و گاز آن به شرح ذيل اشاره شده است:

مواهب عظيم طبيعى ايران كه تقريبا 11 درصد ذخاير نفتى جهان را در خود جاى داده و دومين منبع بزرگ گاز جهانى است ايران را به بازيگرى با نقش غير قابل انكار در عرصه اقتصاد جهان تبديل كرده است.

تهيه‌كنندگان اين گزارش در نتيجه گيرى مباحث ارايه شده در اين گزارش يادآور مى شوند: ما در برابر ايران دو راه بيشتر در پيش روى نداريم:
1ـ تغيير حكومت با جنگ سخت
2ـ راهبرد جنگ نرم همراه با تعامل درگيرى تماس محتاطانه و گزينشى و اتخاذ سياست تشويق و تهديد راهبردى كه اصول آن در طرح فروپاشى شوروى تعريف و تجربه شده است كه برخى از آن محورها توسط «زوگانف» رئيس مجلس روسيه «سرگئى بابورين» معاون رئيس مجلس «تيخونف» نماينده دوما «ايلوخين» رئيس كميسيون امنيت مجلس روسيه و «ياكوفلف» دستيار ويژه و مشاور ارشد گورباچف بيان گرديده است كه به مناسبت موضوع بحث، به برخى از اين موارد اشاره مى نماييم:
1ـ سازماندهى يك ستون پنجم در سطح مقام‌هاى بلند پايه شوروى
2ـ ايجاد چتر حمايتى قوى براى حمايت از عوامل مذکور
3ـ دميدن در تنور اختلافات داخلى و بروز جنگ قدرت ميان گورباچف و يلتسين
4ـ ديكته كردن تجزيه طلبى و استقلال جمهورى‌هاى بالتيك
5ـ تحريك اقوام و مذاهب و اشاعه تجزيه طلبى ... ».

رسالت تاريخي ايرانيان
اينک پس از آشکار شدن عمق اهداف قدرتهاي بزرگ جهاني در قبال کشور ما که چونان دژي استوار در يکي از حياتي ترين مناطق «قلب جهان» قرار دارد، رسالت تاريخي ملت بزرگ ايران در حفظ وحدت کلمه به خوبي روشن مي‌گردد.

از سويي ديگر وظيفه مسئولان کشور در توزيع عادلانه ثروت و رسيدگي کامل به مشکلات فرهنگي ، اقتصادي و اجتماعي اقوام ايراني و اقليت‌هاي مذهبي، سنگين‌تر مي‌شود.

نکته قابل توجه ديگر در اين زمينه اينست که اين هنر يک حکومت نيست که قدرتهاي بزرگ جهان را عليه کشور خود متحد کند. شرايط کنوني، انسان را به ياد ذکاوت پيامبر بزرگ اسلام (ص) مي اندازد که در شرايطي مشابه، قرارداد صلح حديبيه را زمينه ساز فتح باشکوه مکه قرار داد.

سخن ديگر اين‌که قدرت‌هايي که خواستار تجزيه ايران هستند بايد بدانند اين کشور سرافراز در طول تاريخ هزاران ساله خود، در برابر طوفان هجوم اسکندرها، چنگيزها و برخي از سلاطين تازي هرگز محو نگرديده و نخواهد گشت و پيمان برادري اقوام ايراني به خواست خداوند، جاودانه خواهد ماند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:57 توسط بنده خدا |



--------------------------------------------------------------------------------
غلامعلي رجايي

--------------------------------------------------------------------------------
rajaee6845@yahoo.com

24 اسفند 1324 متولد شد و 26 اسفند 1373 به ديار يار شتافت. چنان سريع و پرشتاب به پدر پيوست كه معلوم بود، همان چند سال فراق پدر، با او چه كرده است! پس از پدر هرجا مي‌رفت، عطر و بوي خميني از او به مشام مي‌رسيد و گاه كه عرصه خيلي بر او تنگ مي‌شد، فارغ از روال رسمي مجالس سخن و ديدار، آهي مي‌كشيد و غمگينانه مي‌گفت: دلم براي او خيلي تنگ شده است و چه زيبا گفت، همسر فاضله‌اش كه او همچون ماه به دور خورشيد در گردش و طواف بود؛ صادق، صميمي، مخلص، وفادار و امام كه به سختي درباره افراد شهادت مي‌داد و فارغ از رابطه پدر و فرزندي در پيامي درباره وي، چنين شهادت داد: «اينجانب در پيشگاه مقدس حق، شهادت مي‌دهم كه احمد از اول انقلاب تاكنون و از پيش از انقلاب، در زماني كه وارد اين نحو مسائل سياسي شده است، از او رفتار يا گفتاري كه برخلاف ايده انقلاب اسلامي ايران باشد، نديدم و در تمام مراحل از انقلاب پشتيباني كرده و در مرحله پيروزي شكوهمند انقلاب، معين و كمك‌‌كار من بوده است و خود نيز مي‌گفت، از زماني كه خود را شناخته، لحظه‌اي از خدمت به آرمان‌هاي امام سر باز نزده است.



در ماجراي تبعيد امام(ره) از نجف به بصره به قصد كويت، در آن بيابان خشك و برهوت كه امام جز خدا همراهي نداشت، اين او بود كه در آن بيابان غربت و درد، پروانه‌وار به دور شمع امام(ره) مي‌چرخيد و سرانجام همو بود كه با تيزبيني خاص خويش، مهاجرت به فرانسه را به امام(ه) پيشنهاد كرد و امام(ه) هم پذيرفت.

همسر او مي‌گويد، در دوران تبعيد امام(ره) وقتي احمد براي درس به بيرون مي‌رفت، هيچ‌گاه اميد بازگشت او به خانه را نداشته است، زيرا هر لحظه احتمال دستگيري‌اش را مي‌داد.

خود او مي‌گفت: به جاي اين‌كه به درس و مباحث علمي‌ برسم، ترجيح مي‌دهم خود را قرباني انقلاب، امام و مردم كنم و سپر دردها و رنج‌هاي امام باشم.

همو بود كه پس از درگذشت برادر مجتهدش، مرحوم حاج‌آقا مصطفي خميني در آن شرايط سخت نجف، بار سنگيني را به دوش كشيد تا ضربه و فشار كمتري به امام(ه) و اصحاب او وارد آيد.

اين اواخر به روستايي در حواشي قم رفت و در خانه‌اي كاهگلي، سه ماه را با كتاب «اربعين» امام(ه) گذري كرد، چه از عارفي شنيده بود كه چند ماه بيشتر به پايان عمرش باقي نمانده است و او مي‌خواست از همين اوقات، بهترين آمادگي‌ها را براي ديدار يار فراهم كند.

از او كه حقيقتا «آقازاده» و «امام‌زاده» بود، ماترك و ارثي باقي نماند و اين از وصيت‌نامه او روشن است و البته از پدري همچون امام(ه)، عجيب نيست كه چنين فرزندي را در زهد و سادگي تربيت كند كه مثل خود او دار و ندارش را به پاي مردم و نهضت و كشور بريزد و هيچ اندوخته‌اي فراهم نياورد.

به وصيت‌نامه‌اش بنگريد كه سرفرازانه در بندي از آن مي‌نويسد: من شخصا در هيچ بانك و مؤسسه‌ يا شركتي و از اين قبيل، وجهي (مالي) ندارم و اگر مختصر پولي در بانك تعاون اسلامي دارم، شهريه‌هاي مراجع بزرگوار قم است كه بايد صرف فقرا شود.

آقاي طاهري خرم‌آبادي نقل مي‌كرد كه زماني پس از رحلت حاج‌احمد‌آقا، خدمت آيت‌الله وحيد خراساني رسيدم و ديدم بسيار متأثر است. از ايشان علت را كه پرسيدم، گفت: احمدآقا كمي پيش از رحلتش اينجا بود. از ايشان پرسيدم در اين مدت خواب امام(ره) را نديده‌اي، كه گفت، بله، يك بار در خواب، امام(ه) را ديدم و از او پرسيدم، آخرت چگونه است، فرموده بودند: احمد، من گذشتم، ولي بسيار سخت بود. وي مي‌گفت: پدرم در خواب دستش را تكان داد و گفت‌: احمد: حتي اگر دستت را مثل من اين‌طوري حركت بدهي، اين تكان دست در اينجا همراه توست و بايد براي آن پاسخي داشته باشي! او مي‌گفت: وقتي از امام(ه) پرسيدم چه بايد كرد، سه بار به من فرمودند: احمد خوب شو، خوب شو، خوب شو و او كه خوب بود، تصميم گرفت، خوب‌تر شود و خوب‌تر برود و خوب‌تر محشور شود.

او در همان خانه كاهگلي قم، تا پاسي از شب به عبادت مي‌گذرانيد و به عاقبت كار انديشيد و عجب اين‌كه به درستي گفته بود، من سه ماه بيشتر در اين دنيا مهمان شما نيستم. اين اواخر از همه اطرافيان، بي هيچ سابقه‌اي حلاليت مي‌طلبيد و همه در شگفت از اين رفتاري كه براي آنان ابهام داشت و عجيب‌تر از وصيت فرزندان امام، يكي وصيت حاج‌آقامصطفي به پدر است و ديگري وصيت حاج‌احمدآقا به مادرش و چه رازي در اين ارتحال زودهنگام دو برادر است، خدا مي‌داند و بس!

درود و رحمت خدا بر او و پدر و برادرش باد كه تا عالم و آدم است، از خاندان خميني، جز به عظمت و اخلاص و پاكي و نيكي ياد نخواهد شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 1:56 توسط بنده خدا |


Imageدر پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيت‌كار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين مي‌گذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشه‌اي نشست و بناي گريه‌و زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند‌ «چرا گريه مي‌كني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلوده‌اي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شده‌ام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا مي‌گفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلك‌پراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيس‌جمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!

 


?نهمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري براستي حماسه‌اي شگفت بود كه بركات فراوان آن آنچنان كه بايد آشكار نشده‌اند و مدتها جاي آن دارد كه محققان ابعاد آن را تبيين كنند. اين انتخابات علاوه بر نتيجه شگفت‌ خود كه انتخاب رئيس‌جمهوري از جنس مردم برغم جوسازيهاي ناجوانمردانه رقبا بود، بركات ديگري نيز داشت كه از جمله مهمترين آنها مشخص شدن ميزان پايبندي مدعيان دمكراسي‌خواهي! به شعارهاي آنچناني مبني بر احترام به راي مردم و.... بود!

بعقيدة نگارنده و برخلاف آنچه برخي ميپندارند، دومرحله‌اي شدن انتخابات و موج جوسازيهاي ايجادشده از سوي گروههاي پرمدعاي سياسي در راستاي مقابله با ارادة ملي و تخريب دكتر احمدي‌نژاد درطول يك هفته ميان دومرحله، خود لطفي از الطاف خفيه الهي بود كه باعث شد ملت ما هرچه بيشتر به ماهيت مذبذب داعيه‌داران كذاب ليبرال دمكراسي! پي ببرد والا اگر همين نتايج در مرحله اول حاصل ميگرديد، كجا ملت فرصت پيدا ميكرد كه آنچنان كه بايد اوج تشنگي تجديدنظرطلبانِِِِِِ به اصطلاح اصلاح‌طلب براي كسب قدرت و حفظ رانتها را بشناسد؟! ازاين منظر بايد خداوند متعال را سپاس گفت. اين انتخابات از برخي جهات در نوع خود بي‌نظير بود. بقول نويسنده‌اي: «در انتخابات نهم در كنار تخريب، تحقير نيز جايگاه ويژه‌اي داشت. خاتمي در انتخابات هفتم تخريب شد، امّا تحقير نشد. هاشمي نيز در انتخابات نهم تخريب شد، ولي تحقير نشد. امّا احمدي‌نژاد نه تنها با تخريب سنگين از سوي نخبگان سياسي و فكري و حتي ديني مواجه بود، تحقير نيز شد!

آقاي خاتمي كه هشت سال سرمايه‌هاي فكري و مادي اين مملكت را براي مفاهيمي چون گفتگوي تمدنها و جامعه مدني هزينه كرد و همواره براي انسانيت و بشريت و اخلاق مانيفست صادر ميكرد، در روزهاي پاياني حكومت خود، ميزان التزام عملي‌اش را به شعارهاي خويش آشكارا نشان داد. او احمدي‌نژاد را دون شان ملت ايران ناميد! و با حمايت از هاشمي، قانونگرايي، يكي ديگر از دستاوردهايي كه بدان ميباليد را زير پا گذاشت و نتوانست بي‌طرفي خود را حفظ كند.» (محمدرضا طاهري، مقاله «روايت فاجعه!»، ماهنامه سوره، شماره 19، شهريور 84، ص. 104) همچنين خاطره توهينهاي دو تن از نمايندگان كانديداي رقيب در برنامه زنده شبكه دوم سيما از ذهن بينندگان هنوز پاك نشده است! برغم آشكار شدن وزن حقيقي طالبان دمكراسي غربي و «نه» قاطع ملت به شيفتگان ليبراليسم، وقاحت برخي از حضرات به حدي است كه هنوز از رويه‌هاي خود دست برنداشته و با ساده‌انديش قلمداد كردن ملت همچنان در پي نشان دادن آدرس غلط به مردم ميباشند!؟

مزوّراني كه طي هشت‌ سال اخير بيشترين تلاش را براي ترويج تز اصلي انجمن حجتيه (يعني جدايي دين از سياست) بكار برده و كوچكترين فرصتي را براي تهاجم به خط روشن امام راحل(ره) و اصلي‌ترين يادگار امام يعني ولايت ‌فقيه از كف نداده‌اند، امروز و پس از شكست مفتضحانه خود رياكارانه و البته مذبوحانه عَلَم امام‌خواهي را برافراشته و نام امام را همچون قرآن معاويه بر سرنيزه كرده‌اند! و از ظهور انجمن حجتيه و طالبان! اعلام خطر ميكنند؟! باز بقول ظريفي: «خيلي زور دارد (و زَر دارد و تزوير دارد) كه اولين پيشگامان آرمان‌زدايي از دين و حذف عدالتخواهي از قاموس انقلاب، امروز عَلَم مبارزه با تحّجر بردارند و فرياد آي دزد! آي دزد! سر دهند! كار به جايي رسيده كه حتي «كارگزاران» هم ضد تحّجر شده‌اند! يك عمر تلاش كني كه پاي عدالت را از دين كوتاه كني و اسلام را در محدوده مسائل فردي و خصوصي به زنجير بكشي و بعد به يكباره ياد امام بيفتي و از صحيفه نور كُد بياوري و راه به راه مصاحبه و سخنراني و ... كني كه ما بيداريم و نمي‌گذاريم ميراث آن امام سفركرده به دست متحجّرين پايمال شود! زهازه !، حبذا !، آفرين !، براوو !، هورا ! شما و امام؟! شما و مبارزه با تحّجر؟! اگر شما به ميدان مبارزه با تحّجر بياييد، ميدان به كجا برود؟!» (همان، سرمقاله، ص.4) گويا حضرات در خواب تشريف دارند! و همچنان مردم را دربست! مطيعِِِ افكار پوسيده خود ميدانند كه به اين نفاق‌ورزي روي آورده‌اند؟! و يا دركمال بي‌ملاحظگي به اهانت به رئيس‌ جمهور محبوب مي‌پردازند و برغم سپري شدن چندين ماه به همان شيوه مذبوحانه‌اي كه در طول انتخابات بكار برده و پاسخ شايسته آن را هم از ملت دريافت كردند، ادامه ميدهند!؟ از جمله اينان يكي هم معاون معزول حقوقي و پارلماني رئيس‌ جمهور سابق است كه به اذعان خودش پس از بركناري از سِمَت معاونت توسط آقاي خاتمي و همچنين پس از بركناري از سِمَت مشاورت با حكم مردم! اوقات بيشتري جهت انجام رسالت خطير! چَت‌بازي!! دارد و بويژه هَمّ خود را در اين ايام به متلك‌گويي به منتخب 18 ميليوني ملت قرار داده است و كمتر روزي است كه در وبلاگ خود به عقده‌گشايي عليه رياست‌جمهور نپردازد!

دوگانگي در رفتار و گفتار و بي‌صداقتي تجديدنظرطلبان كه در سطور فوق گفته‌ آمد، بخصوص در مورد علي محمد ابطحي خيلي جالبتر است! حقاً خيلي وقاحت ميخواهد كه كسي كه خود و پدرش از داعيان نشاندار! انجمن حجتيه و مروجان افكار متحجرانه و بقول امام و بعبارت دقيقتر مبدل كردن ارادت مردم به حضرت ولي عصر (عج) به دكان تكسّب و تعيّش خود هستند، حالا پس از دريافت سيلي جانانه از ملت فرياد «آي دزد!، آي دزد!» سر داده و همنوا با همدستان ليبرال خود و پاره‌اي از مدعيان دروغين خط امام (كه تا ديروز براي زدودن ياد و نام و انديشه‌‌هاي امام از هيچ تلاشي فروگذار نميكردند!) به منتخب محبوب ملت انگ تحجر ميزند و از ظهور انجمن حجتيه مينالد؟!!(يادداشت 27 تير ۱۳۸۴ آیه الله توسلی و جلسه این هفته مجمع تشخیص مصلحت) هيچكس اگر نداند خودش و ما كه خوب ميدانيم كه - بعنوان مثال- مجلة «خورشيد مكه» كه در محافل آگاهان بعنوان ارگان اصلي اما بدون تابلوي انجمن حجتيه شناخته ميشود (و با سوءاستفاده از رانتهاي بادآورده وزارت ارشاد دوره اصلاحات آنچنان به كار خود گسترش داده كه تقريباً‌ در تمام! دكه‌هاي مطبوعاتي تهران پوسترهاي تبليغاتي آن نصب شده!) و همان اوهام خرافاتي و انديشه‌هاي انحرافي در خصوص رؤيت امام زمان (عج) و كشف دستخط حضرت در فلان مسجد! و مكاشفات دروغين! و ... را در ميان جوانان بي‌گناه ترويج ميكند، تحت مديريت و ارشادات! حضرت !! پدر ايشان است! (هرچند كه براي رد گم كردن و خالي نبودن عريضه هر از گاهي ارتباط با انجمن را حاشا و عكس امام و فرمايشات ايشان را علم كنند!)

آقاي ابطحي در واقع متوجه نيست كه برسرشاخ نشسته و بُن خود مي‌بُرد و اهانتهاي وي همگي به نفع دكتر احمدي‌نژاد تمام خواهد شد چرا كه با آن سوابق مشعشعي!! كه حضرتش ازخود بجاي گذارده است، اتفاقاً اگر عنصر لُمپَني مثل ايشان به حمايت از دولت بپردازد، ضعف رئيس‌جمهور محسوب ميشود!! بنابراين خيال ابطحي آسوده باشد كه ما نه تنها از متلكهاي وي ذره‌اي احساس آزردگي نمي‌كنيم، بلكه مصّرانه! تقاضا داريم كه به اين رويه ادامه دهد! چراكه عجالتاً تا زماني كه وي به جوسازي عليه دولت مشغول است، همچنان از درستي مشي منتخب محبوب خود اطمينان خواهيم داشت و اگر روزي ايشان خداي‌ناكرده! به ستايش دكتر احمدي‌نژاد بپردازد، آن وقت است كه بايد عزا بگيريم و در صحت روية دولت ترديد رواداريم! و تفصيل اين مدّعا ذيلاً‌ آمده است. آقاي ابطحي ازجمله در يادداشت 26 شهريور با عنوان «عكس دستجمعي رهبران در سازمان ملل» اينگونه - به خيال خام خود- به تحقير رئيس‌جمهور پرداخته و نوشته است: «از كارهاي خوبي كه در سفر آقاي احمدي‌نژاد به نيويورك صورت پذيرفت حضور ايشان در مراسم عكس دستجمعي سران كشورها بود. اين عكس يادگاري رهبران دنياست كه هركدام به نمايندگي از كشوري مي‌ايستند ...... درست نبود كه نماينده ايران در آن نباشد. بخصوص رئيس‌جمهوري كه يقين دارد بعد از بازگشت براي گرفتن عكس يادگاري با حضور بوش و شارون مورد اعتراض قرار نمي‌گيرد و راهپيمايان كفن‌پوش عليه او اعتراض نمي‌كنند، آنها [بوش و شارون] هم سراغ وي براي احوالپرسي و دست‌دادن نمي‌آيند. سال 2000 در كنفرانس سران جهان هم اصرار ما به آقاي خاتمي اين بود كه در آن مراسم شركت كند ولي نكرد. وقتي من و آقاي خرازي خيلي اصرار كرديم، گفت ديگر حوصله اينكه براي گرفتن يك عكس چندماه شاهد تظاهرات و حرف و مقاله و اينها باشم، ندارم. ضمن آنكه يقين داشت در آن مراسم رئيس‌جمهور آمريكا كه اولين بار بود پاي سخنراني رئيس‌جمهور ايران مي‌نشست حتماً‌به سراغ وي خواهد آمد و دست خواهد داد و اگر اين اتفاق مي افتاد كه نگو و نپرس!» سايت متمايل به جريان كارگزاراني انتخاب كه با همان لوگو و آرم روزنامه سابق انتخاب منتشر ميشود نيز همان روز با ذوق‌زدگي! اين يادداشت را با عنوان «تقدير ابطحي از احمدي‌نژاد!» درج كرده است. همانگونه كه ملاحظه ميشود آقاي ابطحي اين نكته كه شخصيتهاي عزيز! و محترمي!! مانند شارون قصّاب و بوش قاتل مردم عراق و افغانستان تمايلي به مصافحه با دكتر احمدي‌نژاد ندارند را بعنوان مايه سرافكندگي! رئيس‌جمهور كشورمان القاء كرده است!؟

در پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيت‌كار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين مي‌گذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشه‌اي نشست و بناي گريه‌و زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند‌ «چرا گريه مي‌كني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلوده‌اي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شده‌ام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا مي‌گفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلك‌پراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيس‌جمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!

اينكه امثال بوش و شارون علاقه (و بعبارت دقيقتر جرات!) مواجهه با دكتر احمدي‌نژاد - كه با تاسي از اسلاف صالح خود، شهيد رجايي و رهبرمعظم انقلاب،فرياد استكبارستيزي ملت ايران را در مجامع جهاني طنين‌انداز كرده و همچون آن بزرگواران خشم استكبار را برانگيخته و نمايندگان آنها را وادار به خروج از محل سخنراني كرده- ندارند، نه تنها خرده‌اي بر دكتراحمدي‌نژاد نمي‌باشد، بلكه اتفاقاً‌ مايه افتخار ايشان و سربلندي ملّت و متقابلاً ماية سرافكندگي مدعيان بي‌هنري است كه كعبه آمال خود را در اوهام ورشكسته و مدينه خيالي غرب مي‌جويند! اين موهبت عُظمي! يعني دست‌دادن و يحتمل دستبوسي!! بوش و شارون ارزاني همان غربزدگان باد! آنها هستند كه بايد درخصوص اين ننگ بزرگ يعني نشاندن لبخند رضايت برلب پليدترين ابناي بشر سرافكنده باشند! چه زيبا امام استكبارستيزمان تكليف را مشخص فرموده كه: «آن روز كه آمريكا از ما تعريف كند، بايد عزا بگيريم و در خود شك كنيم!» جا دارد مزوّراني كه پس از هشت سال امام‌زدايي امروز براي لاپوشاني شكست خود منافقانه زير عَلم امام سينه چاك كرده‌اند و در همان حال گپ و گئده با مستكبران جنايتكار را مايه افتخار و عزت! ميدانند، نسبت خود را با اين بيانات امام روشن كنند:«غرب و شرق تا شما را از هويت اسلامي‌تان به خيال خام خودشان بيرون نبرند، آرام نخواهند نشست. نه از ارتباط با متجاوزان خشنود شويد و نه از قطع ارتباط با آنان رنجور. هميشه با بصيرت و چشماني باز به دشمنان خيره شويد و آنان را آرام نگذاريد كه اگر آرام گذاريد، لحظه‌اي آرامتان نمي‌گذارند.» (صحيفه‌نور، ج.21، ص.109)

«نكته مهمي كه همه ما بايد به آن توجه كنيم و آن را اصل و اساس سياست خود با بيگانگان قرار دهيم اين است كه دشمنان ما و جهانخواران تا كي و تا كجا ما را تحمّل مي‌كنند و تا چه مرزي استقلال و آزادي ما را قبول دارند. به يقين آنان مرزي جز عدول از همه هويّتها و ارزشهاي معنوي دينمان نمي‌شناسند. به گفته قرآن كريم هرگز دست از مقابله و ستيز با شما برنمي‌دارند مگر اينكه شما را از دينتان برگردانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، صهيونيستها و آمريكا و شوروي در تعقيبمان خواهند بود تا هويت ديني و شرافت مكتبمان را لكه‌دار نمايند. بعضي مغرضين ما را به اعمال سياست نفرت و كينه‌توزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار مي‌دهند و با دلسوزيهاي بي‌مورد و اعتراضهاي كودكانه ميگويند جمهوري اسلامي سبب دشمنيها شده است و از چشم غرب و شرق و اياديشان افتاده است! كه چه خوبست به اين سئوال پاسخ داده شود كه ملّتهاي جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملّت ايران چه زماني نزد غربيها و شرقيها احترام و اعتبار داشته‌اند كه امروز بي‌اعتبار شده‌اند؟! آري! اگر ملت ايران از همه اصول و موازين اسلامي و انقلابي خود عدول كند و خانه عزّت و اعتبار پيامبر و ائمه معصومين عليهم‌السلام را با دستهاي خود ويران نمايد، آنوقت ممكن است جهانخواران اورا به عنوان يك ملّت ضعيف و فقير و بي‌فرهنگ به رسميت بشناسند ولي در همان حدي كه آنها آقا باشند، ما نوكر؛ آنها ابرقدرت باشند، ماضعيف؛ آنها ولي و قيّم باشند، ما جيره‌خوار و حافظ منافع آنها. نه يك ايران با هويت ايراني اسلامي، بلكه ايراني كه شناسنامه‌اش را آمريكا و شوروي صادر كند؛ ايراني كه ارابه سياست آمريكا يا شوروي را بكشد.» (پيام استقامت حضرت امام، ذيحجه 1408، تيرماه 1367)

ضمناً ‌گويا آقاي ابطحي فراموش كرده است كه همين ابتداي سال جاري آقاي خاتمي بدون اينكه ضرورت خاصّي وجود داشته باشد، بنا به همان ديدگاههاي معمول!ِ خود در مراسم تشييع‌ پاپ قبلي حاضر شده و اتفاقاً با همتاي صهيونيست خود نيز - بنحو غيرمنتظره- هم‌كلام شد و رسانه‌هاي استكباري تصاوير اين اتفاق را به دنيا مخابره كرده و به القاء منويات مغرضانه خود پرداختند، اما برخلاف ادعاي كذب ابطحي «موج تظاهرات و حرف و مقاله آنهم به مدت چندماه! در كشور ايجاد نشد و راهپيمايان كفن‌پوش عليه ايشان براه نيفتادند!» و موضوع در حد معدودي اعتراض دلسوزانه و ابراز تاسف خلاصه گرديد، ضمن اينكه بسيارعجيب است كه آقاي خاتمي از زبان ابطحي بعنوان فردي بي‌تحمل و گريزان از نقد و منتقدان معرفي شده‌اند! پس تكليف شعارهاي زيباي تسامح و تحمل مخالف و استقبال از منتقد و ..... چه ميشود؟! آيا اين مفاهيم را فقط براي معاندان ضدانقلاب و سكولارها روا ميدانستيد؟! البته آقاي ابطحي نخستين كسي نيست كه به «اعتراض كودكانه» عليه استكبارستيزي جمهوري اسلامي ميپردازد، از همان ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي نيز ليبرالهاي محبوب وي - يا به تعبير حضرت امام «مغرضان»- مكرراً از اينكه سازش‌ناپذيري نظام با استكبار جهاني سبب بي‌اعتباري كشور! در عرصه بين‌المللي شده، ميناليدند و هم از آن رو بود كه سيدالشهداي انقلاب اسلامي، آيت‌الله بهشتي درپاسخ فرياد برآوردند: «عده‌اي مدام مي‌گويند كه اي واي! دارند آبروي انقلاب ما را ميبرند! مگر ما از اينها (استكبار جهاني) جز اين هم ميتوانستيم توقع داشته باشيم؟! به شما قول ميدهم فقط در يك حالت اينها به شما بارك‌الله خواهند گفت و آن، موقعي است كه دوباره و به شكل تازه‌اي راه بازگشت امپرياليسم و صهيونيسم را به كشورعزيزتان باز كنيد، به آنها بگوييد: بفرماييد! خيرمقدم! در آن حالت تمام دستگاههاي تبليغاتي درباره همه مردم ما به ستايش و ثناگويي خواهند پرداخت! والا تا زمانيكه ملت ما در برابر اين ستمگران چپاولگر دنيا ايستادگي ميكند، آنها بايد هم فحش بدهند! هيچوقت ما آبروي انقلاب را نبايد در نوشته‌هاي روزنامه‌ها و مجله‌هاي صهيونيستي و سروصداهاي راديوها و تلويزيونهاي امپرياليستي بنگريم!» (سخنراني شهيد بهشتي پيش از خطبه‌هاي نمازجمعه تهران، 13/10/59) و در انتها همنوا با آن شهيد مظلوم و استكبارستيز كه بر شيطان بزرگ اينگونه خروشيد كه: «آمريكا! از ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير!» ما نيز خطاب به نوكران ذليل آمريكا ميگوييم كه از انتخاب شايسته و دشمن‌سوز ملت ايران عصباني باشيد!!

محسن رحمتي

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:37 توسط بنده خدا |


Imageدر پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيت‌كار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين مي‌گذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشه‌اي نشست و بناي گريه‌و زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند‌ «چرا گريه مي‌كني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلوده‌اي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شده‌ام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا مي‌گفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلك‌پراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيس‌جمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!

 


?نهمين دوره انتخابات رياست‌جمهوري براستي حماسه‌اي شگفت بود كه بركات فراوان آن آنچنان كه بايد آشكار نشده‌اند و مدتها جاي آن دارد كه محققان ابعاد آن را تبيين كنند. اين انتخابات علاوه بر نتيجه شگفت‌ خود كه انتخاب رئيس‌جمهوري از جنس مردم برغم جوسازيهاي ناجوانمردانه رقبا بود، بركات ديگري نيز داشت كه از جمله مهمترين آنها مشخص شدن ميزان پايبندي مدعيان دمكراسي‌خواهي! به شعارهاي آنچناني مبني بر احترام به راي مردم و.... بود!

بعقيدة نگارنده و برخلاف آنچه برخي ميپندارند، دومرحله‌اي شدن انتخابات و موج جوسازيهاي ايجادشده از سوي گروههاي پرمدعاي سياسي در راستاي مقابله با ارادة ملي و تخريب دكتر احمدي‌نژاد درطول يك هفته ميان دومرحله، خود لطفي از الطاف خفيه الهي بود كه باعث شد ملت ما هرچه بيشتر به ماهيت مذبذب داعيه‌داران كذاب ليبرال دمكراسي! پي ببرد والا اگر همين نتايج در مرحله اول حاصل ميگرديد، كجا ملت فرصت پيدا ميكرد كه آنچنان كه بايد اوج تشنگي تجديدنظرطلبانِِِِِِ به اصطلاح اصلاح‌طلب براي كسب قدرت و حفظ رانتها را بشناسد؟! ازاين منظر بايد خداوند متعال را سپاس گفت. اين انتخابات از برخي جهات در نوع خود بي‌نظير بود. بقول نويسنده‌اي: «در انتخابات نهم در كنار تخريب، تحقير نيز جايگاه ويژه‌اي داشت. خاتمي در انتخابات هفتم تخريب شد، امّا تحقير نشد. هاشمي نيز در انتخابات نهم تخريب شد، ولي تحقير نشد. امّا احمدي‌نژاد نه تنها با تخريب سنگين از سوي نخبگان سياسي و فكري و حتي ديني مواجه بود، تحقير نيز شد!

آقاي خاتمي كه هشت سال سرمايه‌هاي فكري و مادي اين مملكت را براي مفاهيمي چون گفتگوي تمدنها و جامعه مدني هزينه كرد و همواره براي انسانيت و بشريت و اخلاق مانيفست صادر ميكرد، در روزهاي پاياني حكومت خود، ميزان التزام عملي‌اش را به شعارهاي خويش آشكارا نشان داد. او احمدي‌نژاد را دون شان ملت ايران ناميد! و با حمايت از هاشمي، قانونگرايي، يكي ديگر از دستاوردهايي كه بدان ميباليد را زير پا گذاشت و نتوانست بي‌طرفي خود را حفظ كند.» (محمدرضا طاهري، مقاله «روايت فاجعه!»، ماهنامه سوره، شماره 19، شهريور 84، ص. 104) همچنين خاطره توهينهاي دو تن از نمايندگان كانديداي رقيب در برنامه زنده شبكه دوم سيما از ذهن بينندگان هنوز پاك نشده است! برغم آشكار شدن وزن حقيقي طالبان دمكراسي غربي و «نه» قاطع ملت به شيفتگان ليبراليسم، وقاحت برخي از حضرات به حدي است كه هنوز از رويه‌هاي خود دست برنداشته و با ساده‌انديش قلمداد كردن ملت همچنان در پي نشان دادن آدرس غلط به مردم ميباشند!؟

مزوّراني كه طي هشت‌ سال اخير بيشترين تلاش را براي ترويج تز اصلي انجمن حجتيه (يعني جدايي دين از سياست) بكار برده و كوچكترين فرصتي را براي تهاجم به خط روشن امام راحل(ره) و اصلي‌ترين يادگار امام يعني ولايت ‌فقيه از كف نداده‌اند، امروز و پس از شكست مفتضحانه خود رياكارانه و البته مذبوحانه عَلَم امام‌خواهي را برافراشته و نام امام را همچون قرآن معاويه بر سرنيزه كرده‌اند! و از ظهور انجمن حجتيه و طالبان! اعلام خطر ميكنند؟! باز بقول ظريفي: «خيلي زور دارد (و زَر دارد و تزوير دارد) كه اولين پيشگامان آرمان‌زدايي از دين و حذف عدالتخواهي از قاموس انقلاب، امروز عَلَم مبارزه با تحّجر بردارند و فرياد آي دزد! آي دزد! سر دهند! كار به جايي رسيده كه حتي «كارگزاران» هم ضد تحّجر شده‌اند! يك عمر تلاش كني كه پاي عدالت را از دين كوتاه كني و اسلام را در محدوده مسائل فردي و خصوصي به زنجير بكشي و بعد به يكباره ياد امام بيفتي و از صحيفه نور كُد بياوري و راه به راه مصاحبه و سخنراني و ... كني كه ما بيداريم و نمي‌گذاريم ميراث آن امام سفركرده به دست متحجّرين پايمال شود! زهازه !، حبذا !، آفرين !، براوو !، هورا ! شما و امام؟! شما و مبارزه با تحّجر؟! اگر شما به ميدان مبارزه با تحّجر بياييد، ميدان به كجا برود؟!» (همان، سرمقاله، ص.4) گويا حضرات در خواب تشريف دارند! و همچنان مردم را دربست! مطيعِِِ افكار پوسيده خود ميدانند كه به اين نفاق‌ورزي روي آورده‌اند؟! و يا دركمال بي‌ملاحظگي به اهانت به رئيس‌ جمهور محبوب مي‌پردازند و برغم سپري شدن چندين ماه به همان شيوه مذبوحانه‌اي كه در طول انتخابات بكار برده و پاسخ شايسته آن را هم از ملت دريافت كردند، ادامه ميدهند!؟ از جمله اينان يكي هم معاون معزول حقوقي و پارلماني رئيس‌ جمهور سابق است كه به اذعان خودش پس از بركناري از سِمَت معاونت توسط آقاي خاتمي و همچنين پس از بركناري از سِمَت مشاورت با حكم مردم! اوقات بيشتري جهت انجام رسالت خطير! چَت‌بازي!! دارد و بويژه هَمّ خود را در اين ايام به متلك‌گويي به منتخب 18 ميليوني ملت قرار داده است و كمتر روزي است كه در وبلاگ خود به عقده‌گشايي عليه رياست‌جمهور نپردازد!

دوگانگي در رفتار و گفتار و بي‌صداقتي تجديدنظرطلبان كه در سطور فوق گفته‌ آمد، بخصوص در مورد علي محمد ابطحي خيلي جالبتر است! حقاً خيلي وقاحت ميخواهد كه كسي كه خود و پدرش از داعيان نشاندار! انجمن حجتيه و مروجان افكار متحجرانه و بقول امام و بعبارت دقيقتر مبدل كردن ارادت مردم به حضرت ولي عصر (عج) به دكان تكسّب و تعيّش خود هستند، حالا پس از دريافت سيلي جانانه از ملت فرياد «آي دزد!، آي دزد!» سر داده و همنوا با همدستان ليبرال خود و پاره‌اي از مدعيان دروغين خط امام (كه تا ديروز براي زدودن ياد و نام و انديشه‌‌هاي امام از هيچ تلاشي فروگذار نميكردند!) به منتخب محبوب ملت انگ تحجر ميزند و از ظهور انجمن حجتيه مينالد؟!!(يادداشت 27 تير ۱۳۸۴ آیه الله توسلی و جلسه این هفته مجمع تشخیص مصلحت) هيچكس اگر نداند خودش و ما كه خوب ميدانيم كه - بعنوان مثال- مجلة «خورشيد مكه» كه در محافل آگاهان بعنوان ارگان اصلي اما بدون تابلوي انجمن حجتيه شناخته ميشود (و با سوءاستفاده از رانتهاي بادآورده وزارت ارشاد دوره اصلاحات آنچنان به كار خود گسترش داده كه تقريباً‌ در تمام! دكه‌هاي مطبوعاتي تهران پوسترهاي تبليغاتي آن نصب شده!) و همان اوهام خرافاتي و انديشه‌هاي انحرافي در خصوص رؤيت امام زمان (عج) و كشف دستخط حضرت در فلان مسجد! و مكاشفات دروغين! و ... را در ميان جوانان بي‌گناه ترويج ميكند، تحت مديريت و ارشادات! حضرت !! پدر ايشان است! (هرچند كه براي رد گم كردن و خالي نبودن عريضه هر از گاهي ارتباط با انجمن را حاشا و عكس امام و فرمايشات ايشان را علم كنند!)

آقاي ابطحي در واقع متوجه نيست كه برسرشاخ نشسته و بُن خود مي‌بُرد و اهانتهاي وي همگي به نفع دكتر احمدي‌نژاد تمام خواهد شد چرا كه با آن سوابق مشعشعي!! كه حضرتش ازخود بجاي گذارده است، اتفاقاً اگر عنصر لُمپَني مثل ايشان به حمايت از دولت بپردازد، ضعف رئيس‌جمهور محسوب ميشود!! بنابراين خيال ابطحي آسوده باشد كه ما نه تنها از متلكهاي وي ذره‌اي احساس آزردگي نمي‌كنيم، بلكه مصّرانه! تقاضا داريم كه به اين رويه ادامه دهد! چراكه عجالتاً تا زماني كه وي به جوسازي عليه دولت مشغول است، همچنان از درستي مشي منتخب محبوب خود اطمينان خواهيم داشت و اگر روزي ايشان خداي‌ناكرده! به ستايش دكتر احمدي‌نژاد بپردازد، آن وقت است كه بايد عزا بگيريم و در صحت روية دولت ترديد رواداريم! و تفصيل اين مدّعا ذيلاً‌ آمده است. آقاي ابطحي ازجمله در يادداشت 26 شهريور با عنوان «عكس دستجمعي رهبران در سازمان ملل» اينگونه - به خيال خام خود- به تحقير رئيس‌جمهور پرداخته و نوشته است: «از كارهاي خوبي كه در سفر آقاي احمدي‌نژاد به نيويورك صورت پذيرفت حضور ايشان در مراسم عكس دستجمعي سران كشورها بود. اين عكس يادگاري رهبران دنياست كه هركدام به نمايندگي از كشوري مي‌ايستند ...... درست نبود كه نماينده ايران در آن نباشد. بخصوص رئيس‌جمهوري كه يقين دارد بعد از بازگشت براي گرفتن عكس يادگاري با حضور بوش و شارون مورد اعتراض قرار نمي‌گيرد و راهپيمايان كفن‌پوش عليه او اعتراض نمي‌كنند، آنها [بوش و شارون] هم سراغ وي براي احوالپرسي و دست‌دادن نمي‌آيند. سال 2000 در كنفرانس سران جهان هم اصرار ما به آقاي خاتمي اين بود كه در آن مراسم شركت كند ولي نكرد. وقتي من و آقاي خرازي خيلي اصرار كرديم، گفت ديگر حوصله اينكه براي گرفتن يك عكس چندماه شاهد تظاهرات و حرف و مقاله و اينها باشم، ندارم. ضمن آنكه يقين داشت در آن مراسم رئيس‌جمهور آمريكا كه اولين بار بود پاي سخنراني رئيس‌جمهور ايران مي‌نشست حتماً‌به سراغ وي خواهد آمد و دست خواهد داد و اگر اين اتفاق مي افتاد كه نگو و نپرس!» سايت متمايل به جريان كارگزاراني انتخاب كه با همان لوگو و آرم روزنامه سابق انتخاب منتشر ميشود نيز همان روز با ذوق‌زدگي! اين يادداشت را با عنوان «تقدير ابطحي از احمدي‌نژاد!» درج كرده است. همانگونه كه ملاحظه ميشود آقاي ابطحي اين نكته كه شخصيتهاي عزيز! و محترمي!! مانند شارون قصّاب و بوش قاتل مردم عراق و افغانستان تمايلي به مصافحه با دكتر احمدي‌نژاد ندارند را بعنوان مايه سرافكندگي! رئيس‌جمهور كشورمان القاء كرده است!؟

در پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيت‌كار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين مي‌گذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشه‌اي نشست و بناي گريه‌و زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند‌ «چرا گريه مي‌كني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلوده‌اي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شده‌ام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا مي‌گفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلك‌پراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيس‌جمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!

اينكه امثال بوش و شارون علاقه (و بعبارت دقيقتر جرات!) مواجهه با دكتر احمدي‌نژاد - كه با تاسي از اسلاف صالح خود، شهيد رجايي و رهبرمعظم انقلاب،فرياد استكبارستيزي ملت ايران را در مجامع جهاني طنين‌انداز كرده و همچون آن بزرگواران خشم استكبار را برانگيخته و نمايندگان آنها را وادار به خروج از محل سخنراني كرده- ندارند، نه تنها خرده‌اي بر دكتراحمدي‌نژاد نمي‌باشد، بلكه اتفاقاً‌ مايه افتخار ايشان و سربلندي ملّت و متقابلاً ماية سرافكندگي مدعيان بي‌هنري است كه كعبه آمال خود را در اوهام ورشكسته و مدينه خيالي غرب مي‌جويند! اين موهبت عُظمي! يعني دست‌دادن و يحتمل دستبوسي!! بوش و شارون ارزاني همان غربزدگان باد! آنها هستند كه بايد درخصوص اين ننگ بزرگ يعني نشاندن لبخند رضايت برلب پليدترين ابناي بشر سرافكنده باشند! چه زيبا امام استكبارستيزمان تكليف را مشخص فرموده كه: «آن روز كه آمريكا از ما تعريف كند، بايد عزا بگيريم و در خود شك كنيم!» جا دارد مزوّراني كه پس از هشت سال امام‌زدايي امروز براي لاپوشاني شكست خود منافقانه زير عَلم امام سينه چاك كرده‌اند و در همان حال گپ و گئده با مستكبران جنايتكار را مايه افتخار و عزت! ميدانند، نسبت خود را با اين بيانات امام روشن كنند:«غرب و شرق تا شما را از هويت اسلامي‌تان به خيال خام خودشان بيرون نبرند، آرام نخواهند نشست. نه از ارتباط با متجاوزان خشنود شويد و نه از قطع ارتباط با آنان رنجور. هميشه با بصيرت و چشماني باز به دشمنان خيره شويد و آنان را آرام نگذاريد كه اگر آرام گذاريد، لحظه‌اي آرامتان نمي‌گذارند.» (صحيفه‌نور، ج.21، ص.109)

«نكته مهمي كه همه ما بايد به آن توجه كنيم و آن را اصل و اساس سياست خود با بيگانگان قرار دهيم اين است كه دشمنان ما و جهانخواران تا كي و تا كجا ما را تحمّل مي‌كنند و تا چه مرزي استقلال و آزادي ما را قبول دارند. به يقين آنان مرزي جز عدول از همه هويّتها و ارزشهاي معنوي دينمان نمي‌شناسند. به گفته قرآن كريم هرگز دست از مقابله و ستيز با شما برنمي‌دارند مگر اينكه شما را از دينتان برگردانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، صهيونيستها و آمريكا و شوروي در تعقيبمان خواهند بود تا هويت ديني و شرافت مكتبمان را لكه‌دار نمايند. بعضي مغرضين ما را به اعمال سياست نفرت و كينه‌توزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار مي‌دهند و با دلسوزيهاي بي‌مورد و اعتراضهاي كودكانه ميگويند جمهوري اسلامي سبب دشمنيها شده است و از چشم غرب و شرق و اياديشان افتاده است! كه چه خوبست به اين سئوال پاسخ داده شود كه ملّتهاي جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملّت ايران چه زماني نزد غربيها و شرقيها احترام و اعتبار داشته‌اند كه امروز بي‌اعتبار شده‌اند؟! آري! اگر ملت ايران از همه اصول و موازين اسلامي و انقلابي خود عدول كند و خانه عزّت و اعتبار پيامبر و ائمه معصومين عليهم‌السلام را با دستهاي خود ويران نمايد، آنوقت ممكن است جهانخواران اورا به عنوان يك ملّت ضعيف و فقير و بي‌فرهنگ به رسميت بشناسند ولي در همان حدي كه آنها آقا باشند، ما نوكر؛ آنها ابرقدرت باشند، ماضعيف؛ آنها ولي و قيّم باشند، ما جيره‌خوار و حافظ منافع آنها. نه يك ايران با هويت ايراني اسلامي، بلكه ايراني كه شناسنامه‌اش را آمريكا و شوروي صادر كند؛ ايراني كه ارابه سياست آمريكا يا شوروي را بكشد.» (پيام استقامت حضرت امام، ذيحجه 1408، تيرماه 1367)

ضمناً ‌گويا آقاي ابطحي فراموش كرده است كه همين ابتداي سال جاري آقاي خاتمي بدون اينكه ضرورت خاصّي وجود داشته باشد، بنا به همان ديدگاههاي معمول!ِ خود در مراسم تشييع‌ پاپ قبلي حاضر شده و اتفاقاً با همتاي صهيونيست خود نيز - بنحو غيرمنتظره- هم‌كلام شد و رسانه‌هاي استكباري تصاوير اين اتفاق را به دنيا مخابره كرده و به القاء منويات مغرضانه خود پرداختند، اما برخلاف ادعاي كذب ابطحي «موج تظاهرات و حرف و مقاله آنهم به مدت چندماه! در كشور ايجاد نشد و راهپيمايان كفن‌پوش عليه ايشان براه نيفتادند!» و موضوع در حد معدودي اعتراض دلسوزانه و ابراز تاسف خلاصه گرديد، ضمن اينكه بسيارعجيب است كه آقاي خاتمي از زبان ابطحي بعنوان فردي بي‌تحمل و گريزان از نقد و منتقدان معرفي شده‌اند! پس تكليف شعارهاي زيباي تسامح و تحمل مخالف و استقبال از منتقد و ..... چه ميشود؟! آيا اين مفاهيم را فقط براي معاندان ضدانقلاب و سكولارها روا ميدانستيد؟! البته آقاي ابطحي نخستين كسي نيست كه به «اعتراض كودكانه» عليه استكبارستيزي جمهوري اسلامي ميپردازد، از همان ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي نيز ليبرالهاي محبوب وي - يا به تعبير حضرت امام «مغرضان»- مكرراً از اينكه سازش‌ناپذيري نظام با استكبار جهاني سبب بي‌اعتباري كشور! در عرصه بين‌المللي شده، ميناليدند و هم از آن رو بود كه سيدالشهداي انقلاب اسلامي، آيت‌الله بهشتي درپاسخ فرياد برآوردند: «عده‌اي مدام مي‌گويند كه اي واي! دارند آبروي انقلاب ما را ميبرند! مگر ما از اينها (استكبار جهاني) جز اين هم ميتوانستيم توقع داشته باشيم؟! به شما قول ميدهم فقط در يك حالت اينها به شما بارك‌الله خواهند گفت و آن، موقعي است كه دوباره و به شكل تازه‌اي راه بازگشت امپرياليسم و صهيونيسم را به كشورعزيزتان باز كنيد، به آنها بگوييد: بفرماييد! خيرمقدم! در آن حالت تمام دستگاههاي تبليغاتي درباره همه مردم ما به ستايش و ثناگويي خواهند پرداخت! والا تا زمانيكه ملت ما در برابر اين ستمگران چپاولگر دنيا ايستادگي ميكند، آنها بايد هم فحش بدهند! هيچوقت ما آبروي انقلاب را نبايد در نوشته‌هاي روزنامه‌ها و مجله‌هاي صهيونيستي و سروصداهاي راديوها و تلويزيونهاي امپرياليستي بنگريم!» (سخنراني شهيد بهشتي پيش از خطبه‌هاي نمازجمعه تهران، 13/10/59) و در انتها همنوا با آن شهيد مظلوم و استكبارستيز كه بر شيطان بزرگ اينگونه خروشيد كه: «آمريكا! از ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير!» ما نيز خطاب به نوكران ذليل آمريكا ميگوييم كه از انتخاب شايسته و دشمن‌سوز ملت ايران عصباني باشيد!!

محسن رحمتي

+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 2:37 توسط بنده خدا |


فیلمی دیدنی از یك نماینده مجلس


شریف نیوز ـ فیلمی که در ادامه خواهید دید، بخشی از سخنرانی عجیب قدرت‌الله علیخانی، نماینده بوئین‌زهرا در مجلس شورای اسلامی است كه در روزهای تبلیغات نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در قزوین ایراد شده است، كه دیدن آن خالی از لطف نیست!

برای دیدن فیلم اینجا را كلیك كنید.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 1:26 توسط بنده خدا |

بدون شرح
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 6:0 توسط بنده خدا |


روز بيست‌وپنجم خرداد است. چند ساعتي از ظهر گذشته، همه بچه‌ها براي انجام آخرين فعاليت‌هاي تبليغاتي در تلاشند، چراكه تا فردا ساعت 9 صبح، فرصت براي تبليغات قانوني است. آقامحسن در مسافرت خوزستان هستند. با وي تماس تلفني دارم. همزمان صداي مردم «باغملك» در تلفن شنيده مي‌شود كه با شعارهاي صميمي خود، خوش‌آمد مي‌گويند؛ «سردار بختياري، حاج‌محسن رضايي»، «ياور و يار رهبر، حاج محسن رضايي» و... . صداي آقامحسن از پشت تلفن مي‌آيد كه در برابر ابراز احساسات مردم، تشكر مي‌كند.

تلفن قطع شد، مدتي بعد با وي تماس داشتم. آخرين وضعيت را مي‌خواست. اخبار تازه قابل ذكري نبود، مواردي را مختصر توضيح دادم، سؤال كرد، كسي از كانديداها كناره‌گيري نكرده است؟ گفتم: نه. موردي بوده، ولي تكذيب شده است.

از وضعيت انعكاس خبر معرفي برخي اعضاي كابينه در رسانه‌ها جويا شد. بيشتر روزنامه‌ها خبر را منعكس نكرده بودند، حتي بعضي كه شب گذشته قول داده بودند منعكس مي‌كنند، به قول خود عمل نكردند. در اين ايام، بي‌مهري‌هاي زيادي از جانب مطبوعات نسبت به آقامحسن مي‌شد؛ يا اخبار وي را درست منعكس نمي‌كردند و يا نيش‌دار و تخريبي عمل مي‌كردند. متأسفانه اكثر روزنامه‌ها به بنگاه‌هاي اقتصادي يا باندي تبديل شده‌اند.

چند روز پيش، نماينده يكي از آنها آمده بود و مي‌گفت: اگر چند نوبت آگهي تبليغاتي به روزنامه‌ما بدهيد، هر تيتري در صفحه اول روزنامه سفارش دهيد، درج مي‌كنيم. گفتم: نه ما پول آگهي داريم و نه تيتر سفارشي مي‌خواهيم. چند مجله هم پيشنهاد آورده بودند و نمونه كارهاي سفارشي كه براي برخي كانديداها داشتند، به آنان جواب منفي دادم. گفتم: خدا روزي شما را به ستادهاي ديگر حواله كرده، ستاد رضايي راغب به اين روش‌ها نيست.

بگذريم. آقامحسن مي‌گفت، روي متن يك بيانيه‌اي براي انصراف كار كنيد، من مجددا تماس مي‌گيرم. باورش برايم مشكل بود. همين ديروز بود كه از كرمانشاه تماس گرفت و گفت: به همه دوستاني كه پيشنهاد انصراف دادند، بگوييد، به هيچ وجه انصراف نمي‌دهم و در خنثي كردن شايعات مربوط به اين موضوع، فعال برخورد كنيد. گفتم: آقا محسن! از چه صحبت مي‌كنيد؟ گفت: از مصالح ملت، از دولت چهار سال آينده، رئيس‌جمهور آينده، هركه باشد براي حفظ منافع ملي بايد از رأي بالايي برخوردار باشد. تشتت آرا به دومرحله‌اي شدن انتخابات كمك مي‌كند و بايد جلو اين اتفاق گرفته شود. گفتم: حالا چرا شما؟ اگر چهار نفر اصولگرا، سه نفر شوند، چه تفاوتي مي‌كند؟ گفت: فرقش اين است كه من به وظيفه تاريخي و تكليف الهي خودم عمل كرده‌ام. ضمنا گفت، براي ساعت 6 بعدازظهر به طرف تهران پرواز خواهيم كرد. خبر انصراف بايد در اخبار امشب صداوسيما منعكس شود. پيش‌بيني‌هاي لازم را به عمل آوريد.

سعي مي‌كردم بچه‌هاي ديگر ستاد، متوجه مذاكرات نشوند. در دفتر مركزي ستاد، فقط يكي از اتاق‌ها كولر داشت و بقيه اتاق‌ها گرم بود و مانع حضور بچه‌ها در اتاق دبير ستاد نمي‌شدم.
در گوشه‌هاي مختلف اتاق، افراد كارهاي متفاوت مربوط به خود را دنبال مي‌كردند. فضاي ستاد، خيلي صميمي بود. به ياد خاطره‌هايي از جبهه افتادم. در كنار كانكس ما يكي از واحدهاي ديگر قرارگاه مستقر بودند. هواي منطقه حميديه اهواز بسيار گرم‌ بود، هم‌اتاقي ما كمتر اجازه استفاده از كولر مي‌داد و اتاق هميشه گرم بود. سرباز واحد ما بيشتر اوقات به كانكس واحد مجاور كه معمولا كولرش روشن بود، مي‌رفت كه از گرما در امان باشد. سرباز كانكس مجاور، علت روشن نكردن كولر را از او پرسيده بود، گفته بود، مسئولان واحد مي‌گويند، انصاف نيست ما زير كولر باشيم و بسيجي‌ها در خط مقدم پشت خاكريزهاي گرم و داغ خوزستان باشند. او در جواب گفته بود، مسئول واحد مي‌گويد: ما هم بايد هميشه به ياد رزمندگان غرب كشور باشيم. انصاف نيست آنان در سرماي طاقت‌فرساي قله‌هاي «بازي‌دراز» باشند و ما اينجا در اتاق گرم زندگي كنيم.

تماس تلفني پايان يافت. با يكي، دو نفر از دوستان در گوشه‌اي به بررسي موضوع پرداختيم.
آقامحسن هميشه در تصميمات بزرگ، شهامت بي‌نظيري داشت. همراهان او در زمان جنگ هم طول مي‌كشيد تا عظمت تصميمات او را درك و هضم كنند و وقت زيادي صرف مي‌كرد تا همه را قانع و همراه كند. يادم مي‌آيد وقتي طرح عبور از اروند را در عمليات «والفجر 8» مطرح ‌كرد، همه فرماندهان، اجراي طرح را ناممكن مي‌دانستند. چند ماه طول كشيد تا آقامحسن با صبر وصف‌ناشدني و ظرفيت فوق‌العاده خود، همه را قانع كرد.

تصميم كناره‌گيري از صحنه انتخابات، برايم سنگين بود. اگر شخصا هفتاد روز استقامت مردانه او را در حاشيه اروند نديده بودم، اگرصبوري او را در شب پاياني عمليات بدر نديده بودم، فكر مي‌كردم، آقا محسن، كم آورده. ولي نه، او را مي‌شناختم، او سمبل صبر و مقاومت بود.

تلفني، امكان بحث و تبادل‌نظر نبود. اصلا خطوط تلفن به خصوص موبايل در كشور امنيت ندارد. بچه‌ها اين روزها ياد گرفته بودند، چطور مي‌شود فهميد، موبايل كنترل مي‌شود يا نه. بيشتر موبايل‌ها شنود مي‌شد! چه كسي كنترل مي‌كرد، نمي‌دانم! انشاءالله مجوز قضائي مي‌گيرند و اين كارها را مي‌كنند. همه تعهد دارند قانوني كار كنند؛ مثل تبليغات انتخابات. مي‌بينيد چطور قانون حاكم است و برخورد با تخلفات قانوني چقدر قاطعانه انجام مي‌شود. شايد بيشتر از مبارزه با مفاسد اقتصادي سختگيري مي‌شود، البته مهم‌تر هم هست. نبايد رئيس‌جمهور كشور با تبليغات غيرقانوني رأي جمع كند. نبايد هركه پول بيشتري دارد و مي‌تواند تبليغات بيشتري انجام دهد، مجاز باشد انواع و اقسام تابلوها و پوسترهاي خلاف قانون تبليغات انتخابات چاپ كند. چقدر واقعا ستاد انتخابات وزارت كشور و قوه قضائيه اين روزها زحمت مي‌كشند! واقعا چه سعه صدري دارند! خدا حفظشان كند! خيلي به دمكراسي اهميت مي‌دهند.

هرچند دستم به قلم نمي‌رفت، ولي دست به به كار شديم. نمي‌دانستيم چرا آقا محسن تصميم به انصراف گرفته است. اين روزها در كرمانشاه، در چهارمحال و بختياري و در خوزستان، استقبال‌هاي بي‌نظيري از او شده بود. همه ستادها، خبر از وقوع تحولي در نظر مردم مي‌دادند. بسيار اميدوار و باانگيزه كار مي‌كردند، اصلا فضاي يكي دو هفته قبلي كه باز هم بحث انصراف مطرح بود، عوض شده بود و به ذهن كسي خطور نمي‌كرد كه با اين روند رو به رشد، آقامحسن كنار بكشد.

باز با آقامحسن تماس گرفتيم. گفتيم، چه بنويسيم دليل انصراف را؟ به نفع چه كسي؟ اينها را چه بنويسيم؟ گفت: همه دلايل، حول محور مردم و منافع آنهاست، توصيه‌هاي مراجع تقليد را هم فراموش نكنيد. نمي‌توانم شاهد دولتي با پشتوانه مردمي ضعيف باشم. هر كس رئيس‌جمهور مي‌شود، بايد از رأي بالا برخوردار باشد. دشمنان از رأي مردم، حساب مي‌برند. رئيس دولت بايد از رأي بالا برخوردار باشد. دلمان مي‌خواست آقامحسن بگويد، حالا دست نگه داريد تا بيايم تهران، بعد اعلام شود، ولي او گفت: به خبرنگاران بگوييد در فرودگاه مصاحبه و انصرافم را اعلام مي‌كنم.

دوباره تماس قطع شد. چند نفري كه روي بيانيه انصراف كار مي‌كرديم، به هم نگاهي كرديم. كسي داوطلب ادامه نوشتن نبود، اما وقت هم خيلي تنگ بود. چاره‌اي نداشتيم. دوباره شروع كرديم. كار پيش نمي‌رفت. بار ديگر گفتند آقامحسن تماس گرفته، سلام كردم و خسته‌نباشيد گفتم. بهتر از هميشه گرم گرفت. احوال پرسيد. انگار بار سنگيني را بر زمين گذاشته و نفسي تازه كرده، صحبت مي‌كرد. گفت: چه كار كرديد؟ گفتم: آقامحسن ... ادامه صحبتم را كه روي زبانم گير كرده بود، قطع كرد و گفت: يادداشت كن! فوري كاغذ را جلو كشيدم و آماده نوشتم شدم. متن بيانيه‌اي را كه در ذهن داشت، ديكته كرد و من نوشتم. بعضي وقت‌‌ها در نوشتن عقب مي‌افتادم، برايم تكرار مي‌كرد ولي تند مي‌خواند. وقتي جمله «در اين مرحله حساس و ناآرام، آبروي خود را تقديم پيشگاه اين ملت شريف مي‌كنم و...» را نوشتم، اشكم روي كاغذ چكيد و بي‌صدا گريه كردم. در پايان بيانيه، درست نتوانستم خداحافظي كنم، بغض گلويم را پر كرده بود.

آقامحسن گفت: بيانيه را آماده و قبل از ساعت 7 منتشر كنيد، ساعت 7 به تهران مي‌رسم. او به فكر لغو مراسم بعضي شهرهاي خوزستان، كه قرار بود پس از ساعت 5 بعدازظهر با حضور ايشان انجام شود، بود. گفت: به نحوي از مردم عذرخواهي شود. همچنين تأكيد داشت، يكي از اعضاي ستاد در مراسم تجمع مردمي اهواز از طرف من شركت كند. تلفن قطع شد.

متن را آماده كرديم، حرف‌هاي او و ادبياتش هميشه احساس ديگري داشت. متن بيانيه، مرا به ياد شب‌هاي عمليات انداخت. موج بي‌قراري در آنها موج مي‌زد؛ موج بي‌قرار، آشناي غريب، آقامحسن، برادر محسن، باكري، همت، چشم مجنون، امام، شهيد و پايان همه حرف‌ها، فاطمه زهرا(س) جلو چشمانم رژه مي‌رفتند.

از طرفي، احساس تنهايي مي‌كردم. دوستان قديمي كمتر در ستاد ديده مي‌شدند. يكي مي‌گفت: ياراان قديم آقامحسن، سرداران سپاه امام حسن(ع) شده‌اند، اما آقامحسن، از هيچ‌كس گله‌اي نداشت. او هيچ‌وقت جواب حرف كساني را كه در مورد افراد ديگر حرفي به ميان مي‌آوردند، نمي‌داد. به نقل قول و وصف ديگران، به ويژه دوستان، بي‌توجهي مي‌كرد، هرچند هم بي‌معرفتي كرده باشند. آنقدر محسوس بي‌توجي مي‌كرد كه شك مي‌كردي حرفت را شنيده يا نه؟ حرف را عوض مي‌كرد.

بالاخره خبر منتشر شد. يكي، دو ساعت از انعكاس بيانيه روي سايت «بازتاب» نمي‌گذشت كه بيش از پنج هزار نفر بيننده داشت و تعداد زيادي پيام داده بودند.
تعجب مي‌كردم. اين طرفداران و عاشقان آقامحسن، چرا تا حالا چيزي نمي‌گفتند و نمي‌نوشتند؟ ياد زمان جنگ افتادم. تازه وقتي كسي شهيد مي‌شد، مي‌فهميدي چه آدم عارف و بزرگي بوده، مثل اين‌كه در فرهنگ ما ايراني‌ها بايد نباشي تا تو را معرفي كنند. اگر زنده باشي، فقط عيوبت را مي‌بينند. بايد بميري تا اوصاف باعظمت تو را بر قلم و زبان و پيام و اعلاميه، بنگارند.

وقتي خبر انصراف آقامحسن منتشر شد، چه چيزهايي زير آن نوشتند. اگر مي‌دانستيم اين تعداد مشتاق پا به ركاب بوده‌اند، لااقل با آقامحسن جروبحث مي‌كرديم كه انصراف ندهد، هرچند او تصميمش را در ميان جمعيتي انبوه از مشتاقان و مستقبلان خود در استان خوزستان و براي پاسداري از رأي همين مشتاقان گرفته بود.
يكي نوشته بود: «از رهگذر خاك سر كوي شما بود...هر نامه كه در دست نسيم سحر افتاد؛ مجاهد نستوه، عالم فرزانه، محبوب دلها، سرچشمه كرامت و صفا، آفتاب سپهر مهر و وفا، فرمانده فراموش‌نشدني دوران دفاع مقدس، جناب آقاي محسن رضايي، اقدام انقلابي و تكريم مردم توسط جنابعالي، خاطره مجاهدت‌هاي خاموش شما را در دوران دفاع مقدس زنده كرد. اميدوارم خداوند متعال، عنايت خاص خود را در حق شما چنان ارزاني دارد كه بر همه مشكلات فايق آييد و بهروزي و پيروزي را در همه صحنه‌ها براي امت اسلام فراهم آوريد و چنين خواهد شد».

يكي ديگر نوشته بود: «آقا محسن نشان داد كه براي دنيا به ميدان نيامده بود و يقينا اين يادگار شهدا در قيامت در مقابل امام و شهدا سربلند است، زيرا كه در آن زمان كه تكليف ايجاب مي‌كرد به ميدان رقابت انتخاباتي آمد و اكنون كه تكليف ايجاب مي‌كند، انصراف داد».
ديگري نوشته بود: «سردار بزرگ اسلام، با سلام، همان‌گونه كه در دوران دفاع مقدس، پرچمدار اصول و اعتقادات ديني و مذهبي و ملي بوديد، اين بار نيز در حساس‌ترين شرايط، دلاورمردي خود را ثابت فرموديد».

يكي نوشته بود: «كنار قبر فاتح خرمشهر، شهيد حسين قجه‌اي بودم كه خبر انصرافت را شنيدم. آقامحسن همان همرزمت، به او گفتم مي‌بيني، هنوز هم هستند كساني كه راهت را ادامه دهند؛ همان همرزمان قديمي‌ات، آنان كه تشنه رياست نيستند، همانان كه انقلابي بودند و انقلابي ماندند».
يكي نوشته بود: «همه دوستت داريم آقا محسن،‌ بسيجي، خسته نباشي، خدا قوت».

آقامحسن از فرودگاه به ساختمان فلسطين كه جمع دوستان ستاد منتظر او بودند. آمد، همه اشك مي‌ريختند. او باز هم مثل هميشه، با صلابت و سربلند و سبكبار گام برمي‌داشت. چهره‌اش بشاش‌تر از هميشه بود. احساس نگراني و سبك‌باري توأما در چشمانش موج مي‌زد. در مواجهه با يكي از اعضاي ستاد كه تمام موهايش سفيد بود و اشك مي‌ريخت، گفت: چرا گريه مي‌كني؟ مگر تو كار خودت را به خوبي انجام ندادي و تلاش خود را نكردي؟ ديگر براي چه ناراحتي؟ تصميم من براي كنار رفتن كمتر از تصميم براي آمدن نبود. همانطور كه معتقدم بيرون كردن فقر و بيكاري از كشور، كمتر از فتح خرمشهر نيست. همه در اتاق جلسات روي زمين جمع شدند. برخي با صداي بلند گريه مي‌كردند. او آرام و باوقار لب به سخن گشود و آهسته آهسته همه را دلداري داد، قدري هم درددل مي‌كرد و مي‌گفت: من كنار نرفته‌ام. من ياراني جديد يافته‌ام، جواناني را شناسايي كرده‌ام، همراهان و سرداران تازه‌اي همراهم شده‌اند. من تازه مي‌خواهم شروع كنم. دغدغه رنج‌هاي مردم مرا راحت نمي‌گذارد. محسن به ياري خداوند و با عنايت حضرت زهرا(س) عمليات تازه‌اي را طراحي كرده است كه رمز شروع آن، از همين حالا اعلام مي‌شود: «يا زهرا، يا زهرا، يازهرا».

ياد فراز پاياني نامه آقامحسن در عمليات بدر افتادم كه به بسيجيان و پاسداران نوشته بود: «مطمئن باشيد كه خداوند با شماست و محال است، وعده‌اي را كه داده است وفا نكند و در پايان، ياد زهرا(س) بزرگ‌ترين مظلومه تاريخ را كه جهان به گرد خانه او مي‌چرخد، همواره زنده نگه داريد. به اميد ديدار، والسلام، برادر شما، محسن رضايي، 17/10/63».

طنين صداي آقامحسن كه مي‌گفت: «من به ملت ايران قول مي‌دهم، تا آخرين قطره خون از آرمان‌هاي آنان دفاع كنم و بر مواضع خود، پافشاري خواهم كرد و جنبش نوسازي و توسعه پايدار را دنبال مي‌كنم، بالاخره ما آرايش قدرت را تغيير خواهيم داد و تا پاي جان هم ايستادگي مي‌كنم»، اميد تازه‌اي در دلم ايجاد مي‌كرد، بعضي وقت‌ها انسان خيلي خوب احساس مي‌كند در مظلوميت قرار گرفتن هم خود عالمي دارد.




  •   آقا محسن
    خسته نباشيد وقتي خبر انصرافت را شنيدم بغض گلويم را گرفته بود تا چند روز ناراحت بودم
    ولي وقتي برادري ديگر كه بوي جبهه مي داد
    انتخاب شد خوشحال شدم و تصميمت را ستودم

  •   بنده ارادت قبلي داشتم اينبار ارادت قلبي نيز پيدا كردم اگر فضاي انتخابات يك فضاي منطقيوعقلاني بود وبرنامه ها راهكارهاي اجرايي راملاك عمل قرار مي دادند وهياهو وجنجال پول تبليغات وغربگرايي دررقابتهاي انتخاباتي كنار گذاشته مي شد قطعا شما ميداندار بوديد ما شما را تا فرداهاي زيباي كشورمان ايران عزيز جستجو خواهيم كرد ح س ن ع م

  •   اقا محسن . بري كنار يا نري كنار قبولت داريم . ولي از شما ميخواهيم به فكر مسوليت اجرايي ديگري باشيد تا از وجود شما هر چند كمتر از رياست جمهوري در كشور استفاده شود .

  •   ايكاش آقا محسن قبل از انصراف قطعي از گردونه انتخابات حداقل يكبار هم كه شده با دوستان ديگر خود كه آنها هم نامزد رياست جمهوري بودند نشستي برگزار ميكردند و مصلحت نظام را نه از ديدگاه خود كه از ديدگاه جمعي مي نگريستند . و اقدامي كه مي خواستند بعمل آورند با هماهنگي همديگر انجام مي دادند تا نتيجه حاصله همان باشد كه خود و جمع كثير طرفدارانشان مي خواستند . چراكه اينگونه عقب كشيدن از صحنه انتخابات فقط آب به آسياب آنهائي ميريزد كه آقا محسن و ديگران براي برداشتن اثرات منفي عملكرد آنها پا به ميدان گذاشته اند . هر چه كه باشد ما از ديد خود مي گوئيم و حتما حاج محسن هم دلايلي داشته كه ما از آن بي خبريم . به هر شكل اين رفتار شجاعت و صداقتي مي خواهد كه خيلي ها از آن بهره مند نيستند . و حاضرند برا ي افزودن به راي خود هر دروغ و كلكي را سر هم كنند تا به تعبير من ! راي گدائي كنند . ايكاش كمي از شجاعت و صداقت آقا محسن را بعضي ها داشتند آن وقت ديگر مملكت ما اينقدر مشكل نداشت و براي بعضي مسائل اينقدر از يك ملت . كشور . رهبري و اسلام و انقلاب هزينه نمي شد .

  • + نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 21:59 توسط بنده خدا |


    به اطلاع اپوزيسيون هميشه در صحنه جمهوري اسلامي ايران و نيز سردار رشيد جبهه جنگ‌هاي صليبي، حاج جورج دبليو بوش گرامي مي‌رساند، با توجه به نتيجه شمارش آراي نهمين انتخابات رياست‌جمهوري، راه‌هاي سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي، مشخص شدند.
    نظر به آن‌كه براندازان اين حكومت فلان‌فلان‌شده، شتاب محيرالعقولي براي برانداختن آن داشته و دارند و اتلاف وقت اين عزيزان، به هيچ وجه جايز نيست، در زير راهكارهاي مربوطه به استحضار مي‌رسد.

    پيشاپيش ضمن آرزوي موفقيت براي همه گروه‌هاي اپوزيسيون و مخالف حكومت جمهوري اسلامي، به ويژه شاه سلطان رضاي دوم، حاج جورج دبيلو بوش و برادر پاسدار سابق Don.Sazegara، خواهشمند است، پس از مطالعه راهنمايي‌هاي ذيل، حق‌الزحمه نگارنده را به حساب جاري 12G341MF1932PP در صندوق قرض‌الحسنه «انصارالاپوزيسيون»، واقع در خيابان جواديه واريز كنند.

    1ـ با توجه به حجم گسترده تبليغات تلويزيون‌ها و راديوهاي لوس‌آنجلسي براي تحريم و آزادي بي‌سابقه و شگفت‌آور آنان براي پوشش خبري و تهيه مصاحبه و گزارش از تحريميون از داخل و خارج كشور و عمل معكوس مردم ايران كه مسبوق به سابقه بوده و هست، قويا توصيه مي‌شود، تا اطلاع ثانوي، تمامي تلويزيون‌ها و راديوهاي لوس‌آنجلسي از رژيم جمهوري اسلامي حمايت كنند. قاعدتا با توجه به ميزان محبوبيت و كارايي دستورالعمل‌هاي اين رسانه‌ها، حمايت آنان منجر به نفرت مردم ايران از حكومت مذكور شده و براندازي آن، ممكن و آسان خواهد شد.

    2ـ ميزان صحت نظرسنجي‌هاي نهادهاي مدعي نظرسنجي كه باعث شد، برخي كانديداها در توهم پيروزي يك‌مرحله‌اي فرو رفته و با دست‌كم گرفتن حريفان، شرايط پيروزي آنان را فراهم كنند، نشان مي‌دهد، چنانچه چنين نهادهايي با همين روش‌ها به كار خود ادامه دهند، پس از مدت اندكي، كليه مسئولان جمهوري اسلامي در توهم و احتلام غرق خواهند شد. چنين نمونه‌هايي در تاريخ ايران بسيار است كه شاخص‌ترين آنان ماجراي براندازي حكومت صفويه به دست محمود افغان بود. لذا مؤكدا به براندازان گرامي توصيه مي‌شود، در راه تقويت اين نهادها و آن روش‌هاي نظرسنجي، كوشا باشند.

    3ـ بررسي شعارهاي انتخاباتي نامزدهايي كه رأي بيشتري كسب كرده‌اند، نشان از آن دارد كه متأسفانه، مردم ايران بيش از آزادي‌هاي سياسي، به وضعيت معيشتي اهميت مي‌دهند؛ بنابراين، شايسته است كه براندازان گرامي، به جاي شعارهاي آزادي‌خواهانه، شعارهاي اقتصادي و معيشتي سر دهند. مثلا حاج جورج دبليو بوش يا شاه سلطان رضاي دوم، مي‌توانند از اين به بعد، به جاي وعده‌هاي پيشين، اين‌گونه وعده دهند:
    «من اگر بيايم، گوشت را مي‌كنم كيلويي يك دلار... حكومت بعدي، بيكاري را به زير صفر خواهد رساند ... در حكومت بعدي، من هر يكشنبه در ميدان منيريه، ديدار مردمي خواهم داشت... به هر ايراني، ماهي پانصد دلار مي‌دهم و... ».

    4ـ يكي ديگر از پيام‌هاي انتخابات اخير، اين بود كه عموم ايراني‌ها به رغم علاقه به كت و شلوار ايتاليايي، عينك ري‌بن، لپ‌تاپ، ژل مو، دكتري فلسفه، توپ فوتبال و هواپيماي ايرباس، اينها را عوامل چندان مهمي براي رأي دادن نمي‌دانند. به منجيان دلسوز ايران، به ويژه برادر پاسدار سابق Don.Sazegara توصيه مي‌شود، ضمن پرهيز از عوامل نام‌برده، از يكي از دو مجموعه زير براي جلب حمايت بيشتر مردم كمك گيرد.
    مجموعه نخست، پكيج «سازنده»: عبا، عمامه، نعلين، تسبيح، لباده!
    مجموعه دوم، پكيج «شهر خاكي»: كت و شلوار مندرس، پيراهن چرك، ريش نامرتب، كفش واكس‌نخورده!

    5ـ از آنجا كه برخي تحليلگران مورد وثوق رسانه‌ها و نهادهاي امنيتي آمريكا و انگليس، حتي با آن‌كه در آستانه انتخابات اجازه يافتند كه در ايران حضور پيدا كنند و از نزديك با مردم صحبت كنند، دسته‌‌گل‌هاي عجيبي به آب دادند؛ توصيه مي‌شود جريان محترم برانداز و دولت كريمه آمريكا، ضمن پرهيز از چنين نوابيغي، موجباتي را فراهم آورند تا ايشان به خدمت جمهوري اسلامي درآيند. راهكار عملي آن است كه ضمن برقراري حقوق و مزاياي خوب، به اين تحليلگران دستور داده شود، از اين به بعد، مقامات ايراني مشاوره و تحليل عرضه كنند. پيش‌بيني مي‌شود، نظر به سابقه قبلي دولتمردان ايراني در انتخابات مشاور فرآيند جذب تحليلگران و مشاوران جديد با مشكل خاصي روبه‌رو نشود.

    + نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 21:46 توسط بنده خدا |



    بررسي كتاب شهيد حقاني به روايت اسناد ساواك

    رسول جعفريان

    شهيد غلامحسين حقاني از چهره‌هاي روحاني مبارزي است که از آغاز جواني سر درس امام خميني حاضر شده و دلباخته ايشان بود. پس از آغاز نهضت روحانيت همراهي خود را با امام ادامه داد و در قالب يک روحاني و مبلغ ديني در اين سوي و آن سوي مشغول فعاليت‌هاي ديني سياسي بود. شاهد آن که نام وي را روي برخي از اعلاميه‌هاي صادره در حوزه علميه قم در سالهاي 43 ـ 44 مشاهده مي‌شود.

    مرحوم حقاني از سال 1345 به بعد، وارد فعاليت‌هاي بيشتري شد و ساواک نيز به مراقبت از وي پرداخت. مرکز ثقل فعاليت ايشان در بندرعباس و گهگاه در شيراز بود که در اين باره اسناد معتنابهي در اين کتاب وجود دارد.

    اما دو بخش از اين کتاب که اهميت ويژه دارد يکي مربوط به دستگيري وي در سال 1345 و بازجويي مفصلي است که از او به عمل آمده و ضمن آن نکات جالبي از فعاليت‌هاي فرهنگي موجود در قم درج شده است. در اين بازجويي وي از دو تشکل؛ يکي مؤسسه اصول دين و ديگري جلسات اسلام شناسي که زير نظر دکتر مفتح بوده مطالبي بيان داشته که جالب توجه است. وي هدف اصلي مؤسسه اصول دين که بعدها نام در راه حق هم ضميمه آن شد، مبارزه با تبليغات مسيحيت و اثبات حقانيت اسلام مي‌داند. مرحوم حقاني از بنيانگذاران آن ياد کرده و به خصوص تأکيد دارد که اين تشکيلات را طلاب تهراني اداره مي‌کردند.

    درباره جلسات اسلام شناسي دکتر مفتح هم مطالبي بيان کرده و حاضران در آن محفل را بر مي‌شمرد. اين جمع معمولا کساني بودند که اهل قلم بوده و آثاري هم نوشتند که برخي زير نظر دکتر مفتح به چاپ رسيد. خود آقاي حقاني هم کتاب اسلام پيشرو نهضت‌ها را با همکاري يکي ديگر از اعضاي آن جلسه به نام محمد مصطفوي نوشت که کتابفروشي محمدي آن را چاپ کرد.

    در اين بازجويي آنچه جالب توجه است سخن از اساسنامه‌اي است که شهيد حقاني براي کسي در شيراز نوشته و به دست ساواک افتاده است. بند بند اين اساسنامه براي آقاي حقاني خوانده شده و از وي درباره آنها توضيح خواسته شده است. از آنچه در اينجا آمده چنين معلوم مي‌شود که اين اساسنامه به هدف ايجاد يک تشکيلات مخفي تدوين شده است. احتمال مي‌رود که متن کامل اساسنامه در پرونده آن افراد موجود باشد.

    در حوالي سال 50 مرکز فعاليت آقاي حقاني بندرعباس و به خصوص مسجد کوفه بوده و در اين بخش نام شماري از مبارزان آن دوره مانند آقاي عباس زائري و غيره هم ديده مي‌شود. جالب است که عناوين اين گزارش‌ها به طور عمده عبارت است از: موضوع: فعاليت انجمن ضد بهايي. يعني اين جلسات در قالب مبارزه بر ضد بهائيان بوده است. آقاي حقاني جايي هم گفته است که در جلسه انجمن علاقه مندان به امام زمان در شيراز که مرکز آن در تهران است به سرپرستي جناب آقاي شيخ محمود حلبي به توصيه آقاي حلبي مي‌رفته و براي برخي از جوانان درس عقايد مي‌گفته است (ص 263). اين گزارش مي‌توانسته براي ساواک گمراه کننده هم باشد. در عين حال برخي از جلسات انجمن ضد بهايي در شهرستانها عملا رنگ سياسي به خود مي‌گرفت.

    بخش مهم ديگر اين اسناد مربوط به زمان دستگيري آقاي حقاني در اوائل سال 54 است. اين دستگيري بر اساس اعترافاتي است که روي او شده و مهم ترين آنها اين است که دست به تهيه گزارشي در باره اخبار مدرسه فيضيه قم و انتقال آن گزارش توسط عوامل مجاهدين خلق به فرانسه و درج آن در خبرنامه‌هاي خارج از کشور است. در اين باره بازجويي‌ها بسيار مفصل و از آن روي جالب توجه است که آقاي حقاني در باره وضعيت قم در اين سالها نکات جالبي را بيان کرده است.

    اينها اطلاعاتي است که ايشان قاعدتا زير شکنجه‌هاي فراوان داده، بسياري براي گمراه کردن بازجوها، برخي براي تبرئه خود و آنچه هم به ظاهر مهم است اطلاعات سوخته به حساب مي‌آمده است. با اين حال غالب آنها براي شناخت وضعيت قم قابل استفاده است.

    بخشي از اين مطالب درباره آقاي موسوي گرمارودي است که آن زمان توسط مؤسسه اصول دين و شخص آقاي خرازي به قم مي‌آمد تا آموزش انشاي فارسي به طلبه‌ها بدهد و در عين حال نوشته‌هايي که بناي چاپ آنها در مؤسسه در راه حق بود اديت مي‌کرد. وي در اوج مبارزات، هوادار مجاهدين بود و شعري هم سروده بود که يکبار در يکي از اين جلسات آموزش زبان فارسي خواند و بار ديگر هم در جشن غدير در مسجد قائم صفائيه بعد از منبر آيت‌الله خزعلي آن را قرائت کرد. آقاي حقاني در اين باره اشاره مي‌کند که آن زمان حس دفاع از مجاهدين خلق در طلبه‌ها زياد بود.

    بخشي از اتهامات در باره فعاليت‌هاي وي در بندر عباس است که پاسخها هم مي‌تواند در شناسايي وضعيت فرهنگي آن ناحيه و فعاليت‌هايي که صورت مي‌گرفته است سودمند باشد.

    مهم‌ترين اتهام وي اقدام به تهيه اخبار بوده است که بنا به نوشته مرحوم حقاني شخصي به نام ميرلوحي که در مدرسه خان بوده با توصيه او گزارشي از فيضيه تهيه کرده و او گزارش مربوط به شلوغي فيضيه را به موسوي گرمارودي داده است تا به خارج بفرستد.

    آقاي حقاني يک جا نوشته است که فعاليت مجاهدين به هدف برانداختن رژيم و حکومت مشروطه و ايجاد و برقراري حکومت واحد اسلامي در ايران بوده است. بازجو در باره حکومت اسلامي از او پرسش کرده و آقاي حقاني هم نيم صفحه اي در باره اين نوع حکومت داده و مي‌افزايد: منظور از براندازي حکومت مشروطه و برقراري حکومت اسلامي دخالت مستقيم مجتهدين از طريق مبارزه مسلحانه و به دست گرفتن حکومت با توجه به مباني ديني و اسلامي است. (ص 257).

    در اينجا باز با اشاره به فعاليت خودش در دارالتبليغ مي‌افزايد که اين قبيل جاها از ما تعهد مي‌گيرند که در مسائل سياسي دخالت نکنيم والا نمي توانيم در آنجا فعاليت کنيم (ص 262). سپس به فعاليت‌هاي فرهنگي خود همراه با طلاب تهراني اشاره کرده و فهرستي از آنان را که با يکديگر در مؤسسه اصول دين فعاليت داشته اند بيان نموده است. بعد هم مي‌گويد «بعد از فوت آيت‌الله بروجردي با عده اي از رفقا و فضلا از جمله آقاي مکارم شيرازي و آقاي محمد تقي مصباح به فکر افتاديم که گام‌هايي در راه اصلاح نواقص حوزه مانند اصلاح کتابهاي درسي برداريم که در اين زمينه چند جلسه اي تشکيل داديم و با آقايان صحبت کرديم مخصوصا به علامه حاج سيد محمد حسين طباطبائي صاحب تفسير الميزان... بعد به عنوان نويسندگي در منزل آقاي مفتح عصرهاي پنجشنبه، جلساتي تشکيل شد من هم گاهگاهي شرکت مي‌کردم ودر آنجا من با يکي از شرکت کنندگان در جلسه به نام آقاي محمد مصطفوي کتابي را نوشتيم به نام اسلام پيشرو که کتابفروشي محمدي آن را نشر داد». يکبار هم جلسه‌اي با دکتر سيدحسين نصر داشتيم که در باره تحقيق در فلسفه غرب و نقطه شروع آن بود. همچنين با حاج آقا مهدي حائري هم که از طرف دانشگاه تهران در کانادا تدريس دارند جلسه اي داشتيم. همين طور با محمد تقي قمي . (ص 263 - 264). بعد از آن هم باز به حضور خودش در محضر آيت‌الله خوانساري و آيت‌الله شريعتمداري اشاره مي‌کند که اظهار آن هم با هدف آن است که خود را از روحانيون مبارز جدا کند. به خصوص روي ارتباطش با آقا جعفر خوانساري – پسر آيت‌الله خوانساري - که معلوم بود براي چه چيز روي آن تأکيد مي‌شود.

    اين اطلاعات براي رد گم کردن و نشان دادن آن است که فعاليت غير سياسي است اما در عين حال اصل اطلاعات درست است و نشان از تماس‌هاي علمي حوزه با خارج از خودش در آن شرايط.

    وي همچنين به برخوردهاي ميان طلبه‌هاي انقلابي و غير انقلابي در قم اشاره مي‌کند و اين که عليه آقاي گلپايگاني مطالبي مي‌گويند و چنان مي‌نماياند که خودش در جرگه غير انقلابي‌ها و حتي ولايتي‌هاست که آقاي نجفي هم مشهورترين آنهاست. (262) نيز مي‌گويد که سال گذشته يک روز نزد آقاي گلپايگاني بودم که ديدم ايشان خيلي متأثر هستند و بالاخره اظهار کردند که از دست يک مشت طلاب نادان و بچه ناراحتم که چرا وقت گرانبهاي خود را به جاي اين که به درس و بحث بپردازند به انتقاد از اين و آن مشغول مي‌کنند و اوضاع حوزه را متشنج مي‌سازند و اختلاف مي‌کنند. آقاي حقاني به دادن شهريه توسط اطرافيان آقاي منتظري براي جذب طلبه‌هاي اصفهاني اشاره مي‌کند که کساني نگرفتند و ميان طلاب و فضلاي اصفهاني اختلاف پيش آمده است. بعد هم مي‌افزايد که اينها داراي همان افکار نوع طلبه‌هاي نجف آبادي هستند که يکي از آنها داماد آقاي منتظري مي‌باشد که مايلند آقاي منتظري را هرچه مي‌توانند پروبال دهند و آن طور که شنيدم از طرف ايشان ميان طلاب اصفهاني شهريه تقسيم مي‌کنند (ص 271).

    ساواک دنبال سرنخي براي اثبات ارتباط مرحوم حقاني با سازمان مجاهدين مي‌گشت و در نهايت هم به خاطر همان گزارشي که وي از ميرلوحي گرفته و به گرمارودي داده متهم به داشتن ارتباط با سازمان شده و دوازده سال محکوم شد. وي در بازجويي‌هاي بعدي هر نوع ارتباطي را با مجاهدين منکر شده و سعي مي‌کند برخي از اطلاعات سوخته را مطرح کرده و خود را بيزار از آنان نشان دهد. وي مي‌گويد که آقاي معاديخواه خيلي از آنها تجليل مي‌کرد و چندين مرتبه با من صحبت کرد و خيلي ميل داشت نظر مرا معطوف دارد اما با ادله ثابت مي‌کردم که اينها صحيح نيست (ص 285).

    آقاي حقاني در باره اين که چه نوع کتابهاي‌ي مي‌خواند شرحي عريض و طويل داده که جالب است و نشانگر نوع مطالعات عمومي يک طلبه در آن دوره. آثار شهيد صدر مانند «اقتصادنا» و «البنک اللاربوي» و کتاب «مرجعيت و روحانيت» و آثار بازرگان از آن جمله است. کتاب‌هاي شريعتي را نخوانده و مي‌گويد که خيلي مايل بودم که کتابهاي دکتر شريعتي را بخوانم تا اشکالاتي که ديگران مي‌کنند خودم ببينم چون بعضي از دوستان ما مثل آقاي محمدتقي مصباح يزدي با دقت کامل کتابهاي ايشان را خوانده است و اشکالاتش را براي ما نقل کرده است ولي تا به حال نتوانسته ام کتابهاي او را مطالعه کنم. کتابهاي ديگري که مي‌خوانده عبارت است از: تاريخ تمدن ويل دورانت، سير حکمت در اروپا، زمينه جامعه شناسي، تأملات دکارت، ديباچه اي بر رهبري، فلسفتنا، فرويد و فرويديسم، جنگهاي شش روزه اعراب و اسرائيل، سرگذشت فلسطين و... (ص 293 - 294).
    درباره موضع خود نسبت به شريعتي هم مي‌گويد که چون مخالف بوده – و ظاهرا اين مخالفت هم به خاطر رفاقتش با آقاي مصباح – مي‌نويسد که به خاطر مخالفت با کتابهاي شريعتي «عده اي در قم سخت با ما مخالفت و در هر فرصتي که به دستشان مي‌آيد ما را فحش باران مي‌کنند. چند سال قبل در شب عيد غدير مجلس جشن عمامه گذاري براي يکي از اقوام در منزل منعقد کرده بودم و علما را دعوت کرده بودم. روز بعد در مسير، برخورد با معاديخواه کردم. سخت مرا به باد انتقاد گرفت که چرا آيت‌الله گلپايگاني و آيت‌الله نجفي را دعوت کردم. به واسطه همين شهرت بود که يک روز آقا رضا اصفهاني از حسينيه ارشاد نزد ما آمد و گفت که دکتر حاضر به بحث با شما است و به همين جهت روزي تعيين شد که آقاي مصباح يزدي که يکي از رفقاي ماست و کاملا نوشته‌هاي دکتر را مطالعه کرده و اشکالات عميق و دقيق بر آنها را خوب مي‌داند در تهران برود و با او مباحثه کند که اتفاقا در آن روز موعود تا ظهر آقاي مصباح در آن منزل منتظر بود و دکتر نيامد و سر ظهر تلفن کرد که حال من خوب نيست در حالي که بعد از ظهر همان روز در محلي برنامه سخنراني اجرا کرد. (ص 265).

    آقاي حقاني در يکي از آخرين بازجويي‌ها که همه چيز روشن شده با صراحت مي‌نويسد: وابستگي خود را به روحانيون افراطي از جمله حاج روح الله خميني اعلام مي‌دارم که آنان طرفدار جوانان مبارز هستند که منظورشان مبارزه مسلحانه به منظور برانداختن حکومت مشروطه و روي کار آمدن حکومت اسلامي است با انگيزه‌هاي مذهبي و اسلامي (ص 302).

    آقاي حقاني مثل بسياري از طلبه‌هاي مبارز ديگر از مبارزات مسلحانه راضي و از کار مجاهدين خشنود بود تا آن که به زندان رفت. حتي اندکي هم از اوائل دوره زندان با آنان مناسباتي داشت اما به تدريج در اوين و در کنار روحانيون برجسته زنداني مانند آيت‌الله رباني شيرازي و انواري از موضع گذشته دست کشيد و برابر مجاهدين قرار گرفت.

    زماني که جمعي از روحانيون در زندان از قبيل آقايان طالقاني و منتظري و انواري و غيره فتوا دادند و سفره‌هاي جمعي ميان مسلمانان و کمونيستها را تحريم کردند مجاهدين از اين کار آنان خيلي ناراحت شدند. در اين باره موسي خياباني که دومين فرد سازمان مجاهدين بعد از رجوي بود از طريق آقاي لاهوتي که در حال انتقال از قصر به اوين بود، پيام زير را از طرف مجاهدين نه خودش به روحانيون اوين رساند:

    1. شماها صلاحيت نظر دادن در مسائل اجتماعي را نداريد، زيرا هميشه دنباله رو هستيد.
    2. حد خودتان را بشناسيد و پا از گليم خود بيرون نگذاريد.
    3. آقاي طالقاني! شما که هميشه خود را مجاهد مي‌ناميدي و افتخارت شاگردي و پيروي از محمد حنيف نژاد بوده چرا وقتي که عليه مجاهدين فتوا دادند عمامه ات را بر زمين نزدي.
    4. آقاي غلامحسين حقاني! شما آدم منافقي هستي و تاريخ اسلام از امثال تو زياد به خود ديده است.

    اين سند که به عنوان پيام مجاهدين خلق به روحانيون اوين داده شده و مربوط به سال 55 بوده نشانگر ديدگاه‌هاي مجاهدين خلق نسبت به روحانيت و شخص آيت‌الله طالقاني است. آنان ايشان را از شاگردان محمد حنيف نژاد مي‌دانستند!

    آقاي حقاني در هشتم شهريور سال 56 آزاد شد و آنچنان که اسناد نشان مي‌دهد مجددا فعاليت‌هاي خود را آغاز کرده است.
    مرحوم حقاني در هفتم تير ماه 1360 در انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي که منافقين عامل آن بودند به شهادت رسيد.

    منبع: كتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران



    + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:57 توسط بنده خدا |


    بررسي جريان فكري مشهد پيش از انقلاب

    1ـ سخن از مشهد مقدس و فضاي فكري‌، انديشگي ‌ديني و جهادي آن ديار در روزگاران بين سال‌هاي 38ـ57 بدون ياد و نام حضرت آيت‌الله‌خامنه‌اي ـ كه در آن روزگار در ميان فاضلان‌، عالمان و استادان به «آسيدعلي‌آقا» يا «آقاي ‌خامنه‌اي‌» شهره بود ـ استوار و تمام نخواهد بود. امام ـ رضوان‌الله تعالي عليه ـ در يكي از بيانيه‌هاي ماه‌هاي فرجامين سال 57 از مشهد به «شهر بيدار شده‌» تعبير كردند و اين تعبير سخت استوار و دقيق بود.

    جامعه علمي و حوزوي مشهد، پيش از انقلاب‌ اگر نگويم يكسر، تا حدود زيادي در «جمود فكري‌» و «خمود عملي‌» به سر مي‌برد. چهره‌هاي شاخص و انقلابي و مجاهد و بي‌باك مشهد خلاصه مي‌شدند در مرحوم آيت‌الله محامي‌، حجت‌الاسلام و المسلمين واعظ طبسي‌، واعظ شهير و خطيب كم‌نظير سيدعبدالكريم هاشمي‌نژاد و آيت‌الله خامنه‌اي‌.

    اكنون فرصت آن نيست كه عدم كارآيي سه‌ بزرگوار (محامي و طبسي و تا حدودي شهيد هاشمي‌نژاد به جز سال‌هاي آخر) را در ساحت فكري آن ديار بازگويم‌. آقاي خامنه‌اي در صحنه تفكر جهادي براي نسل جوان از ميان ‌حوزويان واقعا تنها بود و بسيار كارساز و كارآمد و نقش آفرين و از اين روي موجب‌ خشم ساواك. در همين جا دو خاطره از ميان خاطره‌هاي بسيار نقل كنم‌:

    2ـ يكي از دوستان من كه پدرش در (بالا خيابان - خيابان نادري و اكنون شيرازي‌) مغازه‌ پارچه‌فروشي داشت‌، از قول پدرش مي‌گفت: «رجائي‌» (فردي بود ساواكي و بسيار وقيح و بي‌شرم‌) هر هفته يك بار به يك‌يك مغازه‌ها هشدار مي‌دهد كه در نماز جماعت اين‌ سيد حاضر نشويد كه «وهابي‌» است (در آن روزها، آقاي خامنه‌اي در مسجد كرامت كه ‌در همان خيابان بود، نماز شروع كرده بود و به شدت مورد توجه واقع شده بود و نمازجماعت‌هاي ديگر را خلوت كرده بود و حضور نسل جوان و انقلابي در نماز، واقعا اعجاب‌آور و شگفتي‌آفرين و براي ساواك وحشت‌زا بود).

    3ـ در مدرسه آقاي ميلاني كه من درس مي‌خواندم‌، حجت‌الاسلام و المسلمين حاج شيخ عباسعلي اختري را كه درسي بسيار موفق و عالي داشت و «لمعه» را با عمق درس مي‌داد، فقط جهت يادكرد مرحوم آيت‌الله طالقاني در تفسير و موضع‌گيري و طرفداري از آقاي‌ خامنه‌اي‌، به بهانه‌هاي واهي از مدرسه اخراج كردند. مدرسه آقاي ميلاني در سال‌هاي ‌آخر عمر آن بزرگوار، مركزي شده بود عليه تفكر جهادي و انقلابي در مشهد.

    ناگفته نگذارم كه جايگاه آيت‌الله خامنه‌اي آن‌گاه جلوه اصلي خود را خواهد يافت كه جريان‌هاي ‌فكري آن روز مشهد به خوبي تحليل شود، تعبير «مجاهد» و «قاعد» براي صف‌بندي درحوزه تعبير رايجي بود و شگفتا كه «قاعدان‌» با افتخار از آن ياد مي‌كردند و آن را افتخارمي‌دانستند. باز هم يك خاطره بياورم: در مدرسه آقاي ميلاني‌، عالمي تفسير مي‌گفت ومجمع البيان را مي‌خواند. آيه «فضّل‌َ الله المُجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما» را خواند وديد بالاخره اوضاع پس است و كلام خدا را نمي‌شود ناديده گرفت‌. گفت‌: «مراد مجاهدان‌صدر اسلام‌، بدر و احد و... است و نه اين آدمها كه عرعر مي‌كنند». (از اين كه اين تعبيربي‌ادبانه را آوردم شرمنده‌ام و پوزش مي‌طلبم ولي براي نشان دادن جوّ ضدّ تحرّك ومعارض با قيام و جهان آن روز گويا لازم بود.)

    آقاي خامنه‌اي روزهاي پنجشنبه و جمعه در مَدرس مدرسه ميرزا جعفر، و سپس درمسجدي در پايين خيابان، نزديك مدرسه ابدال‌خان و آنگاه در همان خيابان و در مسجد قبله تفسير مي‌گفت‌. تفسيري بسيار پرشورِ حركت آفرين و جهت دهنده و به تعبير زيباي‌ خود ايشان سپيدگشا و زندگي‌ساز.

    در همان مسجد واقع در پايين خيابان، مدتي عقايد شروع كردند و متن آن باب حادي‌عشربود، ولي اين متن بهانه بود براي بحث‌هاي بسيار مهم‌. بحث وي از توحيد، كه در روز اول‌ از مرحوم بازرگان و كتاب نيكنيازي وي ياد كردند و به تجليل مؤلف و مؤلَف پرداختند، براي من خاطره فراموش‌ناشدني است و اكنون يادم نيست چه اندازه ادامه پيدا كرد.

    مسجد كرامت، يكي ديگر از مراكز حضور روشنگر و تحوّل آفرين آقاي خامنه‌اي است و«از ژرفاي نماز» و «گفتار در باب صبر» محصول اندكي از بحثهاي بسيار جهت دهنده وتحريف زداي بين دو نماز مغرب و عشاء.
    روزهاي جمعه در همين مسجد قرائت قرآن ‌برگزار مي‌شد و وي از آغاز تا پايان مي‌نشست و به قرائت قاريان و به تعبير خود وي «نغمه‌هاي بلبلان بوستان قرآن‌» گوش فرا مي‌داد و در لا به لاي آن به مناسبت آيه‌اي را به ‌بحث مي‌كشيد و چه شيرين و دلپذير.

    مسجد امام حسن(ع‌) يكي ديگر از پايگاه‌هاي وي بود. «طرح كلي انديشه اسلامي درقرآن‌» فشرده بحث‌هاي يك ماه رمضان ظهرهاست كه ابتدا به صورت پلي‌كپي ميان ‌شركت‌كنندگان توزيع مي‌شد و آن گاه وي به شرح و بسط آنچه به اختصار آورده بود مي‌پرداخت‌. اي كاش آن بحث‌ها كه گويا نوارهايش موجود است پياده شود و ويرايش گردد و نشر يابد.

    بحث‌هاي نهج البلاغه همين مسجد و سخنراني‌هاي پرشور مناسبت‌ها در اين مسجد بسيار بيدارگر بود. من هنوز آهنگ شكننده و تكان دهنده «لتبلبلن‌ّ بلبلة و لتغربلن‌ّغربلة‌» آن در گوشم است‌. اينها به جز جلسه‌هاي متوالي و نشست‌هاي به ظاهر معمولي‌ منزل ايشان است كه مرتب بود و به ويژه در تابستان محل آمد و شد متفكران‌، مبارزان‌، جهاديان و عالمان‌، و من با بسياري از چهره‌هاي بزرگ اسلامي و انقلابي آنجا آشنا شدم‌.

    بر همه اينها بايد بيفزايم جلسات خصوصي دوره‌اي در خانه‌ها كه بحث‌هاي قابل توجهي‌از آن‌ها را دوست عزيزم، آقاي عبداللهيان ضبط كرده‌اند و اكنون بايد داشته ‌باشند، و از جمله بحثي بسيار عالي و شيرين و درس‌آموز در باره فن خطابه كه براي ما بسيار جهت آفرين بود.

    آقاي خامنه‌اي آن روز بشدت «محسود» جبهه ارتجاع و به تعبير من «پاسداران شب‌» بود. تهمت «وهابي‌گري‌» را آخوندهاي با مغزهاي چركين و انديشه‌هاي چروكين ساخته ‌و پرداخته بودند، شيخ «ع‌» كه از سواد بهره‌اي نداشت و در غوغاسالاري موجودي شگفت بود، اين را مي‌گفت و دليلش اين كه وي در نماز تحت الحنك نمي‌اندازد و در كتابش جلونام امام حسن، «عليه السلام‌» نگذاشته است و..

    اما در مقابل، بشدت مورد توجه و عشق و علاقه نسل جوان، به ويژه‌ حوزويان بود. من خود بارها در جهت دفاع از شأن و شخصيت و فضل و فضيلت‌ وي با مخالفانش دعوا كرده‌ام‌. هيچ از ياد نمي‌برم‌، تجليل‌، تكريم و بزرگداري بي‌نظير، استاد و مفسّر بي نظير قرآن استاد محمد تقي شريعتي از وي كه غالبا مصدّر بود به‌«آسيدعلي‌آقا» و گاه آقاي خامنه‌اي‌.

    اين خاطره تلخ و شيرين را هم بياورم‌. ايشان‌ فرمودند: روزي با يكي از علماي مشهد در صحن حرم حضرت رضا(ع‌) روي به گنبدايستاده بودم‌. من در حالي كه اشك در چشمانم حلقه زده بود گفتم‌: قلب من مالامال ولبريز از عشق اين آقاست‌. آقاي عالم گفت‌: خوش به حالت‌، من اين گونه نيستم‌. همان آقا بعدها به من تهمت «وهابي‌گري‌» زد.

    خلاصه كنم، آن روزگاران انديشه انقلابي‌، تفكر جهادي‌، حركت روشنفكرانه مذهبي وفكري‌، يكسر در حضور پرقدرت وي بود و اگر كسي جز اين بگويد، انكار حق كرده است‌. البته حضور شاگردان وي نيز در مجالس‌ و محافل، چشمگير بود كه غالبا به هدايت وي صورت مي‌گرفت‌. اين بنده كه بخش قابل توجهي از طلبگي و دوران جوانيم را در آن‌حوزه و در كنار مضجع شريف حضرت رضا ـ عليه آلاف التحية و الثناء ـ گذرانده‌ام، آن ‌روزگار مشهد از جريان‌ها، فكرها، عالمان و... خاطره‌هاي بسياري دارم كه در خاطراتم ‌آورده‌ام‌. در اين گزارش كوتاه من به محتواي انديشه آن بزرگوار نپرداختم‌، از چگونگي ‌تفسيرها، شرح نهج البلاغه‌، بحث‌هاي عقيدتي‌، همراهي با طلبه‌هاي مبارز، و.. سخن ‌نگفتم‌. دوستانم از جمله آقاي عبداللهيان نيز مي‌تواند خاطرات بسيار مهمي در اختياربگذارد. چنان كه گفتم بسياري از بحث‌هاي دوره‌اي را ايشان ضبط كرده‌اند.

    نويسنده: محمدعلي مهدوي‌راد

    + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:50 توسط بنده خدا |



    محمد خسروي راد


    * خوب
    جسم و جان خسته و آزرده آدمي در عصر حاضر، بيش از هر زمان ديگري به آسودن و خنديدن نياز دارد. كار روزانه در چند شيفت از سويي و مشكلات ريز و درشت روزمره ناشي از هزار بهانه درست و نادرست از سوي ديگر، به فرسودگي جان مي‌انجامد. در چنين اوضاعي، خنده و تفريح كه بخشي از نيازهاي آدمي است، در دنياي مدرن امروز به نيازي دوچندان بدل شده كه شرايط ويژه زيست در كشورهاي كمتر توسعه‌يافته، اين نياز را افزون كرده است!

    با اين حساب، مي‌توان انتظار داشت كه سياست‌گذاران، برنامه‌ريزان و برنامه‌سازان تلويزيون و مخاطبان آنان با اصل موضوع كاملا موافق باشند ‌كه بخشي از برنامه‌‌هاي اين رسانه فراگير، بايد طنز و فكاهي باشد و صد البته پشت اين برنامه‌‌ها و به عبارتي در درونمايه آنها مي‌تواند، حرف و حديث و پيامي نيز جا خوش كند تا در هزل و هجو تنزل نيابد.

    مهران مديري از معدود سازندگان برنامه‌هاي تلويزيوني طنز است كه هم از سوي مخاطبان تلويزيوني، مهر تأييد گرفته و هم توانسته است، اعتماد تهيه‌كنندگان و مديران سازمان صداوسيما را جلب كند. او كارنامه نسبتا درخشاني در زمينه جذب مخاطب عام دارد و البته به گونه‌اي برنامه ساخته كه بخشي از خواص نيز هر از گاهي با لبخند رضايت، پاي برنامه و اثر او نشسته‌اند.

    سختي كار طنزپرداز، آن هم در سرزميني مانند ايران با مردماني صاحب ذوق كه حرف زدن عادي‌شان همواره با كنايه و اشاره و مطايبه همراه بوده است، يكي، دوتا نيست. از سويي اين مردم به سختي مي‌خندند و از سويي در اين سرزمين پهناور، مردمان با آداب و رسوم متفاوت و فرهنگ‌هاي بومي گوناگون، هر كدام حساسيت‌هاي خودشان را دارند و... . با اين حساب اگر آدمي چون مهران مديري بتواند، براي مدت نسبتا قابل توجهي به اصطلاح «پاي كار» باشد و جايش را به ديگري نسپرد و پس از مدت‌ها توليد برنامه 90 قسمتي، باز هم جسارت ساخت برنامه داشته و پس از ساخت و ارائه برنامه هر روزه، باز هم بتواند عمده مخاطبان را بخنداند، به جرأت مي‌توان او را در اين زمينه صاحب تخصص دانست. به عبارت ديگر، از انصاف دور است كه «پاورچين»، «نقطه‌چين» و «شب‌هاي برره» را با همه فراز و نشيب‌هايشان، محصول فرايندي ساده و حاصل كار يك آدم معمولي دانست.

    استفاده عمده مردم كوچه و بازار از برخي تكيه‌كلام‌هاي «شب‌هاي برره» و كاربرد لهجه برره‌اي در محاورات روزمره و حتي حضور پررنگ آن در SMSهاي روزهاي اخير، دست‌كم گواهي است بر موفقيت نسبي اين سريال. از سوي ديگر، ذم و نكوهش غيرمستقيم دروغ‌گويي، رشوه‌خواري و تعصبات خشك و بي‌مورد قومي و قبيله‌اي، از جمله نقاط مثبت «شب‌هاي برره» است.

    * بد
    با اين حال، نكات منفي اين سريال كه باعث مي‌شود با يك كار بي‌عيب و نقص، فاصله نسبتا زيادي داشته باشد، كم نيست. يكي از اين موارد، تكراري بودن برخي شخصيت‌ها و جا نيفتادن آنها در مسير داستان است.

    تصور اين‌كه از ته‌مانده‌هاي شخصيت «طغرل» و احتمالا «جابري» در سريال‌هاي موفق «نقطه‌چين» و «پاورچين»، شخصيتي چون «ياور طغرل» پديد آيد كه تنها به تكيه‌كلام‌هاي تكراري گذشته بپردازد و هيچ حرف و حديث نوي در عمل و گفتارش پيدا نشود، چندان دلچسب نيست. اين شخصيت، انگار يادش رفته است كه دليل محبوبيت او در سريال‌هاي قبلي، ابداع و نوآوري در حركات و گفتار (ديالوگ‌ها) به صورت هم‌زمان بود و تكرار اين حركت‌ها و حرف‌ها، كاري است كه از مخاطبان كوچه و بازار هم برمي‌آيد و يك كار جدي و هنري به شمار نمي‌رود و مخاطب ايراني سخت‌گير او، با اين تكرار مكررات، چندان به وجد نمي‌آيد و نمي‌خندد.

    مشكل ديگر كه بايد به جد به آن نظر داشت، اين‌كه داستان‌هاي «شب‌هاي برره» چندان نو و بديع نيستند. موضوعات، اغلب تكراري بوده و فرم داستاني جذاب، كمتر در آنها ديده مي‌شود و از شگفت‌انگيزي لازم براي يك داستان عامه‌پسند نيز چندان بهره نمي‌برند. ولي قسمت‌هايي كه سناريوها خلاقانه طراحي شده‌اند .حاصل، ديدني و دلچسب از كار درآمده است.

    * زشت
    هرچند اين روزها، افرادي، مدعي بدآموزي «شب‌هاي برره» هستند و از مسخره كردن روستايي در مقابل شهري در اين سريال شكوه دارند، اما وقتي كه از آنان شاهد و مصداق مي‌خواهي، به نكاتي اشاره مي‌كنند كه چندان ردپايي از مسخره و هجو يا بدآموزي در آن به چشم نمي‌آيد و بيشتر حاصل سوءتفاهم است.

    هرچند اين اثر مي‌توانست به گونه‌اي پرداخت شود كه چنين استنباطي براي عادي‌ترين مخاطب‌ها كه تلويزيون از آنان بي‌بهره نيست، به وجود نيايد، اما با اين حال، داستان بيشتر نقد وضع موجود و وضعيت تاريخي همه ماست و برره، بيشتر يك سرزمين است تا يك روستا يا يك بخش و نبايد پنداشت كه «شب‌هاي برره» مي‌خواهد بگويد، روستايي فلان است و شهري، بهمان و... .

    حكايت طنز، حكايت غلو و اغراق در برخي حركات، عادات و فيگورهاي شخصيت‌ها و موضوعات است و اين كار، هر از گاه تا مرزي پيش مي‌رود كه به جاي نقد موضوع و شخصيت و مردود اعلام كردن يك مسئله، احساس مي‌شود كه آن را رواج داده و تأييد كرده‌ايم و در اينجاست كه از اثر، بوي بدآموزي به مشام مي‌رسد. «شب‌هاي برره» هر از گاه، دچار اين مشكل مي‌شود.

    حركاتي چون چاقوكشي و نعره زدن يك زن كه قرار است، بيشتر به نقد حال و هجو فمنيست‌ها منجر شود، در بيشتر بخش‌‌هاي اين سريال، از جمله نمونه‌هايي است كه به جاي نقد، به گونه‌اي به رواج اين پديده دامن مي‌زند.

    از سويي، اشارات غيرمستقيم در زمينه انحرافات احتمالي «بگوري»، آنقدر ظريف و دقيق كار نشده كه مخاطب را به اين نتيجه برساند كه چنين آدم‌هايي مورد تأييد سريال نيستند و هدف، هجو و به سخره گرفتن و رد آنهاست. بلكه هر از گاه، اين حس به وجود مي‌آيد كه مخاطب عادي، به ويژه كم‌سن و سال‌ها، به نوعي عادات و رفتار او را به تقليد مي‌نشينند، به ويژه كه اين شخصيت، متأسفانه شاعر است و شاعري هم، عملي پسنديده در نزد مردم به شمار مي‌رود.

    نكته آخر اين‌كه، «شب‌هاي برره» در بعضي صحنه‌ها، كمي از طنز پاك و سالم شرقي و ايراني دور شده و جنبه‌هايي فراتر از طبع نازك‌بين طنزنويس ايراني را به نمايش مي‌گذارد. پر كردن كوزه از ادرار براي ارائه نمونه آزمايش، تنها هجو آدم‌هاي بي‌سواد و بي‌فرهنگ نيست. نخستين حسي كه از اين صحنه القا مي‌شود، «اشمئزاز» است كه با طنز و مطايبه نغز ايراني فاصله بسيار دارد؛ اين‌كه كوزه در ادبيات، تصويرگري، نگارگري و ديگر هنرهاي ايراني، نماد منزه و پاك است و اين‌كه آب در فرهنگ ما، نشانه پاكي و روشني است و آب را در كوزه مي‌ريزند و... همه اينها بر كسي پوشيده نيست. با اين حساب، نويسنده محترم براي هجو بي‌فرهنگي‌هاي اهالي برره، مي‌توانست از ظرف بزرگ ديگري براي ارائه نمونه ادرار، استفاده كند. مثلا تشت رخت‌شويي، چطور است؟!!




  •   با عرض سلام از نظر من طنز شب هاي برره داراي نكات بسيار جالبي است كه آن را مديون كارگردان با تجربه اي همچون آقاي مديري, بازيگران خوب و نويسندگي قوي مي باشد اميد وارم اين طنز ادامه يابد با تشكر

  •   اين مجموعه قويترين مجموعه طنزي است كه در مجموعه هاي طنز ايران ساخته شده و حاوي نكات ريز و دقيقي از مشكلات جامعه و روابط انساني و اصول و عقايد فراموش شده اسلام مي باشد.نبايد از مجموعه هاي طنز انتظارخنده صرف را داشت بلكه اين خنده هاي لبخندهاي تلخي از حقايق خودمان است .
    از كليه عوامل نويسنده و تهيه و مخصوصا مهران مديري تشكر مي كنم

  •   با سلام
    قبل از هرگونه نقدي در مورد اين سريال بايد معناي واقعي طنز كه چيزي جز بزرگنمائي مسايل و مشكلات اجتماعي و فرهنگي نمي باشد را كه تلخي اين مسايل باعث لبخندي تلخ بر روي لبانمان ميشود را گوشزد كرد. كه انصافا اين سريال اين مطلب را ادا نموده مطالبي چون افعال معكوس .خوشكه و يا پاچه خواري كه افعال معكوس نمادي از انسانهاي دورو و و خوشكه كه همان رشوه و پاچه خواري كه تنها چاپلوسي افراد سودجو را نمايش ميدهد كه جاي تشكر دارد.

  •   باسلام
    ازآنجايي كه ماايراني ها گرفتار غم واندوه تزريق شده از پندارهايمان هستيم وجود كارگرداني مانند مهران مديري غنيمت مي باشد .كارگرداني كه واقعيت هاي زندگي را به طور زيبايي به شوخي ميگيرد ونكات ريز ي كه با چشم واقعيت نمي شود ديد را از دريچه طنز به ديده ما بينندگان ميرساند .مديري الحق كه شايسته تقدير وتشكر ميباشند.

  •   با سلام و با تشكر از نقدتان
    سريال شبهاي ببره نزد مردم از محبوبيت خاصي برخوردار است و همين كه به قول شما خنده را براي مدت كوتاهي وارد زندگي اين مردم خسته و افسرده كرده، جاي تقدير و تشكر فراواني از كارگردان محترم اين مجموعه (آقاي مهران مديري) دارد
    در مورد نقدتان راجع به كوزه هاي ادرار بايد گفت كه همان صحنه بود كه باعث موج خنده در خانه ها شد و من شاهد خنده عميق مادرم بودم. از نظر من اين توهين به مقدسات و كوزه نمي باشد. خواهشمندم كه اين مجموعه را به خاطر اين مسائل كم ارزش جلوه ندهيد.

  •   در آخرين قسمت پخش شده اين سريال، وسوسه كيوون به وجدان شيرفرهاد ميگويد: شما وجدانها هميشه تماميت خواهيد. من وسوسه ام را ميكنم تو هم نصحيتت را بكن. بگذاريم خودش تصميم بگيرد. به نظر ميايد اين ديالوگ يكي از موارد نادري است كه طنز شبهاي برره به طنزي اجتماعي و داراي پيام نزديك ميگردد. جالب اين كه اغلب اين بخشها را به نظر ميرسد كه كارگردان داستان يا نويسندگان در پاسخ به انتقادهايي كه ذيل عنوان پاسداري از اخلاق ديني و جلوگيري از استحاله فرهنگي به سريال ميشود، به متن اضافه كرده اند.

  •   باتشكر از نقد منصفانه نگارنده باوجوديكه با برخي از قسمتهاي اين نقد مواق نيستم وليكن باتوجه به اينكه ردي از غرض ورزي در آن مشهود نيست جاي تقدير و تشكر دارد چرا كه اين روزها بعضي ها بصورت نابجا و يكطرفه عليه اين سريال محبوب موضع گيري ميكنند .نكته ديگر تاكيد بر قسمتي از نقد فوق ميباشد كه بر استفاده از نويسندگان خلاق و مسلط تر به مقوله طنز اصرار ميورزد
    موفق باشيد

  •   باسلام
    از نظر اينجانب سريال برره داراي نقد اجتماعي بسيار قوي و نكات ريز و درشت خوبي مي باشد با توجه به محدوديتهاي موجود سريال مورد نظر براي من راضي كننده مي باشد و از همين اينجا از تمامي دست اندكاران نويسنده . كارگردان و تمامي بازيگران تقدير و تشكر مي نمايم

  • + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:47 توسط بنده خدا |



    محمد جعفري

    سعيد حجاريان به بهانه سوابق فعاليت‌هاي اطلاعاتي در جمهوري اسلامي، مصاحبه‌اي داشته است كه در آن، وي ابتدا در مورد كشف كودتاي نوژه مطالبي را مطرح و سپس خود را يكي از كاشفان اين كودتا در سال 1358 معرفي كرده است و به گونه‌اي گزارش داده كه ايشان محور اين امور بوده است. در اينجا براي جلوگيري از تحريف تاريخ انقلاب اسلامي، نكاتي چند را يادآور مي‌شويم:
    1ـ حجاريان مي‌گويد: كودتاي نوژه در سال 1358 كشف شد، در حالي كه بر اساس مدارك متقن (اكثر نيروهاي انقلاب به خاطر دارند) كودتاي نوژه در تير ماه سال 1359 كشف شد.
    2ـ شايد به نظر مي‌رسد كه اشتباه لفظي بين 58 و 59 شده، اما وي در ادامه مي‌گويد: ما به دولت موقت مهندس بازرگان اطلاع داديم، در حالي كه دولت موقت در آبان 1358؛ يعني حدود هشت ماه پيش از كشف كودتا، استعفا داد و بنا به اعتراف متهمان، موضوع كودتا پس از اشغال لانه جاسوسي جدي شد.

    3ـ كشف كودتاي نوژه به اين صورت اتفاق افتاد كه يكي از افراد كودتاچي تحت تأثير مادرش قرار گرفته، نيمه‌شب به منزل آيت‌الله خامنه‌اي مراجعه مي‌كند و ايشان را در جريان كودتا مي‌گذارد. آيت‌الله خامنه‌اي، آقاي محسن رضايي، مسئول وقت اطلاعات سپاه را مي‌خواهد و فرد مراجعه‌كننده را به وي معرفي مي‌كند. سپس بر اساس اطلاعات، فرد مذكور به اطلاعات سپاه، عمليات خنثي‌سازي كودتا شروع مي‌شود و در تاريخ 19/4/1359 پيش از اجراي عمليات، كودتاچيان سركوب و دستگير مي‌شوند.

    4ـ حجاريان مي‌گويد: «آقاي خامنه‌اي، دكتر چمران و امام را نيز در جريان گذاشتم. به امام توصيه كرديم كه يكي از اهداف كودتا، مكان اقامت شماست و بهتر است كه تغيير مكان دهيد كه البته ايشان نپذيرفتند».
    حال ببينيم آيا واقعيت آنگونه است كه حجاريان مي‌گويد يا خير؟

    آيت‌الله خامنه‌اي: «يك شبي من حدود اذان صبح ديدم كه در منزل ما را مي‌زنند؛ آن دري كه بين محل پاسدارها و داخل حياط بود. به شدت هم مي‌زدند. من از خواب بيدار شدم، رفتم ديدم آقاي مقدم است و مي‌گويد كه يك ارتشي آمده و مي‌گويد با شما يك كار واجب دارد. فوري گفتم كجاست؟ گفتند توي حياط نشسته. رفتم توي اتاق پاسدارها ديدم كه يك نفري همون دم در تكيه داده به ديوار... گفتم چه‌كار داري؟ گفت: كار واجبي دارم و فقط به خودتون مي‌گويم... تير ماه بود، يك جايي گوشه حيات نشستيم، گفتم چيه قضيه؟ گفت: كودتايي بناست بشه. گفتم: تو از كجا مي‌داني؟ بنا كرد شرح دادن... خلاصه آنچه گفت، اين بود كه در پايگاه همدان، اجتماعي تشكيل شده و تصميم بر يك كودتايي گرفته شده كه يك عده توي كارند و... بعد مي‌آيند تهران، جماران را بمباران مي‌كنند، سپاه پاسداران و يكي، دو جاي ديگر. پرسيدم، كي قرار است كودتا انجام بگيرد؟ گفت: امشب يا شايد فردا شب... من ديدم مسئله خيلي جدي است و بايد آن را پيگيري بكنيم. گفتم شما (خلبان) بنشين تا من ترتيب كار را بدهم. نشاندمش و آمدم داخل اتاقم. ضمنا آقاي هاشمي شب منزل ما بود... به آقاي هاشمي گفتم چنين قضيه‌اي است... بعدا تلفن كردم به محسن رضايي. آن‌موقع مسئول اطلاعات سپاه بود. گفتم: فوري بيا اينجا. به آنها گفتم اطلاعاتش را بگيرند... سپاه آن روز خوب جنبيد ... به آقاي هاشمي گفتم: بيا بريم خدمت امام، بگيم كه امشب چه قضيه‌اي قرار است انجام بگيرد... رفتيم، گفتيم چنين قضيه‌اي در شرف انجام است و شما امشب در جماران نمانيد. امام با دقت گوش دادند ولي با كمال خونسردي گفتند: نه... به من گفتند، شما برويد مواظب اوضاع باشيد. از آنجا به من تلفن بزنيد اگر حادثه‌اي پيش آمد، من خودم فردا با مردم صحبت خواهم كرد... ». (كتاب كودتاي نوژه ـ صفحات 191، 192، 195، 203).

    در هيچ‌جا، ذكري از آقاي حجاريان و نقش وي مطرح نيست كه البته تنها اين يك سند و ده‌ها سند ديگر نيز مؤيد اين مطلب است.
    5ـ در آن زمان بني‌صدر رئيس‌جمهور كشور بود كه وي نيز از طريق سپاه در جريان قرار مي‌گيرد و سپس طي مصاحبه‌اي تلويزيوني با حضور آقايان محسن رضايي، شهيد فكوري (فرمانده وقت نيروي هوايي) و بني‌صدر، مردم ايران را در جريان كودتا قرار مي‌دهند.

    6ـ تاكنون هيچ مصاحبه‌ يا سندي كه نشان دهد سعيد حجاريان در جريان كشف كودتا بوده، شنيده و ديده نشده است.
    7ـ حجاريان مدعي است كه پس از خنثي‌سازي كودتا، گفته است كه حركت بعدي حمله عراق به ايران خواهد بود وي با چه كسي و كجا اين حرف را زده است و اگر اطمينان داشته چرا اقدام جدي نكرده است مثلا مقامات را قانع كند در سخنراني يا مصاحبه‌اي بگويد و... .

    بررسي مطبوعات از فروردين 59 تا 31 شهريور 59 (آغاز حمله عراق به ايران) تنها موردي كه نشان مي‌دهد در اين مورد اعلام خطر شده است، توسط آقاي رستگاري در فروردين 59 در سخنراني قبل از خطبه‌هاي نماز جمعه تهران است.

    8ـ آقاي حجاريان ادعا كرده كه آمريكا پيش از حمله عراق به ايران اطلاع داده است كه اين نيز موضوع بسيار مهم و قابل پيگيري است. آقاي حجاريان اولا بايد مدارك مربوط به اين امر را اعلام كند ثانيا بگويد مقاماتي كه در جريان خبر آمريكايي‌ها قرار گرفته‌اند، چه كساني بوده و چرا اقدام جدي انجام نداده‌اند تا ارتش بعث نتواند به راحتي تا پشت ديوارهاي شهر اهواز پيشروي كند.

    ثالثا اخبار آشكار خلاف نظر آقاي حجاريان را اثبات مي‌كند. بر اساس اين اخبار «كريستوفر»، معاون وقت وزير خارجه آمريكا به همراه هياتي در تاريخ 20 شهريور 1359 (يعني ده روز قبل از حمله عراق به ايران) به كشورهاي اروپايي شامل انگلستان، فرانسه، ايتاليا و آلمان سفر كرده و با رهبران اين كشورها ديدار مي‌كند؛ موضوع مطرح‌شده در ديدارها مربوط به ايران بوده اما هيچ‌گونه توضيح ديگري داده نشده است.

    روشن است وقتي معاون وزير با رهبران كشورها ديدار مي‌كند بايد امر مهمي در ميان باشد كه به نظر مي‌رسد آمريكا نقش هماهنگ‌كننده‌اي در حمايت از حمله عراق به ايران داشته است لذا چگونه مي‌شود كه آمريكا هم‌زمان به ايران هم اطلاع داده باشد؟!

    9ـ آقاي حجاريان مطالب ديگري هم در مورد نقش خودش در تشكيل وزارت اطلاعات مطرح كرده كه خوب است افراد مطلع در مورد صحت و سقم آن نظر دهند.

    توضيح: براي آگاهي از چگونگي كودتاي نوژه و كشف آن مي‌توان به كتاب «كودتاي نوژه» كه توسط «مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي» منتشر شده است مراجعه كرد.




  •   با سلام
    خدمات حجاریان برآنها که اطلاع دارند پوشیده نیست و نباید با بحٍث در رابطه با این مسائل و گردغبار بپا نمودن بر دغدغه های بی مورد افزوده شود و از کارهای اصلی نظام باز ماند، اگر مسئله ای البته در روزنامه نوشته شده که دررست نیست همان روزنامه وظیفه دارد نقد وارده و یا صحت قضیه را بر اساس سند مستند و صحیح چاپ نماید و اگر در جائی خصوصی گفته اسن به همانجا گفته شود، و این بحثها موجب حل مشکلات و با ارتقاء نظام و مردم نمی شود، با توجه به اینکه ایشان از نظر جسمی در وضعیت مناسب نیستند سربه سرش هم گذاشتن اخلاقی نیست، بله اگر واقعا درست باشد برای گزینش یا مورد خاص می توان تذکر داد ولی نباید با طرح این مسائل بحث و جدل و نگرانی راه انداخت. آنچه که در حال عیان است نیروهای بعد از انقلاب تا حال از نظر کارآمدی و یا عمل درست و سنجیده و یا بد عمل نمودن آنها با توجه به رشد حاصله انقلاب صورت پذیرفته و کیفیت و کمیت این رشد عوامل متعددی مؤثر بوده، به هرحال آنچه که می تواند موجب رشد شود ، تربیت نفس ، آگاهی و دانش و مناظرههای منطقی ، آگاهانه وخردمندانه ای هست که در شناسائی و اصلاح و تقویت رفتار و نگرشهای هنجار انسانی می باشد. البته امکان دارد حرف ایشان در رابطه با اطلاعات لازم در رابطه با خنثی نمودن کودتا و یا مسائل جانبی آن صحیح باشد ، حتما اطلاعات اطلاعات بشیتر و شاید بتوان گفت مطمئن تری در این رابطه دارد.، به هر حال زحمات همه آنانی که در حفظ بادرایت و خردمندانه منافع ملی و ارتقاء ملت و مملکت کوشیدند قابل تقدیر است، اما کاستیها و مشکلات جدی هست که باید به طور جدی به آنها توجه لازم صورت پذیرد.
    نصرت احمدی

  •   در جلد اول خاطرات آقاي ري شهري به نقش آقاي حجاريان در كشف كودتاي نوژه اشاره شده است.

  •   به فرض كه گفته هاي آقاي حجاريان درست باشد چه نتيجه اي مي خواهد بگيرد. مي خواهند كليد كشور را به ايشان بدهيم و بگوييم شما نادر زمان هستيد.
  • + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:44 توسط بنده خدا |



    دكتر صادق طباطبايي

    دکتر چمران، رابطه قلبی عمیقی با امام صدر داشته است، رابطه‌ای که ظاهرا از حد و مرز حساب‌های این جهانی خارج است. فکر مي‌کنم بهترین توضیح را مي‌توانیم از زبان خود دکتر چمران بشنویم. من فراز‌هايي از وصیت‌نامه ايشان را که خطاب به آقای صدر است، برایتان نقل مي‌کنم و تصور مي‌کنم روشن‌تر از این نمي‌توان چیزی گفت:
    «وصيت مي‌كنم …
    وصيت مي‌كنم به كسي كه او را بيش از حد دوست مي‌دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي(ع) مي‌دانم! او را وارث حسين(ع) مي‌خوانم! كسي كه رمز طائفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق‌طلبي و بالأخره شهادت است! آري به امام موسي وصيت مي‌كنم …

    كسي كه وصيت مي‌كند، آدم ساده‌اي نيست. بزرگ‌ترين مقامات علمي‌ را گذرانده، سردي و گرمي‌ روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشق‌ها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست‌داشتني است، برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي، همه چيز خود را رها و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
    آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت مي‌كند...

    از اين‌كه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده‌ام، متأسف نيستم. از اين‌كه آمريكا را ترك گفتم، از اين‌كه دنياي لذات و راحت‌طلبي را پشت سر گذاشتم، از اين‌كه دنياي علم را فراموش كردم، از اين‌كه از همه زيبايي‌ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحت‌طلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته‌دلان هم‌آواز گشتم. از دنياي سرمايه‌داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم …

    تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روی من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت‌هاي بي‌نظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش‌هاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم....

    تو اي محبوب من، رمز طايفه‌اي و درد و رنج 1400 ساله را به دوش مي‌كشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي 1400 سال را همچنان تحمل مي‌كني، كينه‌هاي گذشته و دشمني‌هاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان مي‌پذيري، تو فداكاري مي‌كني، تو از همه چيز خود مي‌گذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسان‌ها مي‌كني و دشمنانت در عوض دشنام مي‌دهند و خيانت مي‌كنند، به تو تهمت‌هاي دروغ مي‌زنند و مردم جاهل را بر تو مي‌شورانند و تو اي امام، لحظه‌اي از حق منحرف نمي‌شوي و عمل به مثل انجام نمي‌دهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال قدم بر مي‌داري، از اين نظر، تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار مي‌كنم كه در ركابت مبارزه مي‌كنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مي‌نوشم…

    تو را دوست مي‌دارم و اين دوستي، بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز.... چيزي نمي‌خواهم، گله‌اي نمي‌كنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا مي‌دانم. همچنان‌كه خداي را مي‌پرستم و عشق مي‌ورزم، به تو نيز كه نماينده او در زميني، عشق مي‌ورزم و اين عشق ورزيدن، همچون نفس كشيدن براي من طبيعي است …

    درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي، بيرون است و جولانگاهش، عظمت آسمان‌ها و اسماء مقدس خداست.
    عشق سوزان، من فداي عشقت باد، كه بزرگ‌ترين و زيباترين مشخصه وجود توست و ارزنده‌ترين چيزي است كه من را جذب تو كرده است و مقدس‌ترين خصيصه‌اي است كه در ميزان الهي به حساب مي‌آيد …

    البته ناگفته نگذارم که میزان علاقه آقای صدر به چمران نیز از حد و وصف خارج بود. بارها به من مي‌گفتند، عجب تحفه‌ای آسمانی و خدايي برای من به ارمغان آوردی و باز اضافه کنم که کارشکنی‌های وابستگان و مزدوران سفارت شاهنشاهی و نیز حسادت‌ها و حقد‌های بعضی بدخـُلقان ایرانی و نیز دشمنی‌های ایادی ساواک و بعث عراق و از همه دردناک‌تر، دسیسه‌های آخوندهای درباری و دوستان نادان علیه امام صدر، او را زیاد رنج مي‌داد. البته خود او هم به شدت زیر ذره‌بین ساواک قرار داشت و از هر سو تهدید به مرگ مي‌شد و همان طور که از متن وصیت‌نامه‌اش برمي‌آید، پیوسته در خوف و خطر بوده است. شاید بتوانم بگویم که در اغلب قریب به اتفاق نامه‌هايي که برای من مي‌فرستاد، این موضوع منعکس بود و احساس مي‌کنم با بازگو کردن این خطرات کمي ‌احساس آرامش مي‌کرد. خدا رحمتش کند.

    شاید خالی از لطف نباشد که به یکي، دو نامه‌ از وي اشاراتی بکنم:
    صادق من، دوستم، مهربانم، عزيزتر از جانم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير؛ سلامي ‌كه با اشك و خون آغشته است؛ سلامي ‌كه با عشق و غم آميخته است؛ سلامي ‌كه تاريخ پردرد شيعه را در طول 1400 سال ظلم و جنايت به همراه دارد؛ سلام دلشكسته‌اي كه جز عشق و محبت سرمايه‌اي ندارد. فاطي و غزاله آمده‌اند و چقدر ما را خوشحال كردند، جاي تو خيلي خاليست. دل من خيلي براي تو تنگ شده است. از دور تو را مي‌بوسم و صميمانه‌ترين درودها را تقديمت مي‌كنم.

    از حال ما بخواهي، زنده‌ايم در تب و تاب، در زد و خورد، در ميان امواج بلا، در ميان طوفان حوادث، در جنگ با سرنوشت، در مبارزه‌اي براي بود و نبود... آقاي صدر حالشان خوب است و دو روز پيش به اردن نزد ملك حسين رفتند تا مگر به وسيله او، به «كميل شمعون» فشار آورند تا دست از اذيت و آزار بر دارد... .

    و یا از نامه‌ای دیگر:
    صادق عزيزم، قربانت گردم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير. دلم خيلي برايت تنگ شده و اين چند روزه همواره به ياد تو بوده‌ايم. فاطي و نور چشمم غزاله اينجا هستند و آخرين لحظات سپري مي‌شود گرچه فرصتي نداشتم آنها را به مقدار كافي ببينم. فقط يك بار آنها را به «نبعه» و «تل زعتر» بردم تا نمونه‌هاي وحشي‌گري عصر علم و تمدن را ببينند و براي دوستان خود به ارمغان بياورند. راستي كه اوضاع تل زعتر و نبعه، گريه‌آور است، در تل زعتر، مقاومت مي‌بينيم و مبارزه و سرسختي و شكست شرافتمندانه، در نبعه، حزن و غم مظلوميت، سرقت و تخريب از روي كينه و چقدر وحشي‌گري... دو نمونه كه بيننده را مي‌لرزاند و آدمي‌ را به گريه مي‌اندازد... يك شب هم آنها به صور آمدند و مقداري مدرسه را تماشا كردند و بعضي اسلايدها را ديدند و خلاصه جاي تو خيلي خالي بود.

    لابد مي‌داني كه مسيحيان مترف دست راستي براي مبارزه با آقاي صدر خيلي تلاش مي‌كنند، حركت محرومين را «حركت مغبونين» مي‌نامند در ده‌هاي جنوبي كه فتح كردند به دنبال «امل» مي‌گشتند كه بكشند زيرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستي كه فقط امل و امام صدر توانسته‌اند مسير جنوب را عوض كنند. جنوب مي‌رفت كه زير سيطره مسيحيان (به پشتيباني اسرائيل‌) درآيد و بعد از سقوط طيبه ده‌ها جنوب يكي بعد از ديگري به دست كتائب مي‌افتاد، ولي ايستادگي جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها، طايفه شيعه را تكان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد، سوريه رسما موقف گرفت و ضد كتائب نيرو فرستاد و اتحاد مسيحيان و اسرائيليان شكسته شد...

    ...از حال من بخواهي بد نيستم، هنوز زنده‌ام و اين، خود معجزه است. كسي كه همه روزه به درياي مرگ فرو مي‌رود؛ كسي كه زير رگبار گلوله‌ها زندگي مي‌كند؛ كسي كه دشمنان، به قتلش كمين كرده و همه جا دام افكنده‌اند... و باز هم اين آدم زنده باشد، راستي كه معجزه‌اي است و گاهي احساس كرده‌ام كه من به سوي مرگ مي‌تازم و مرگ از من مي‌گريزد.

    در كشمكش زندگي، فرصت ندارم فكر كنم چه مي‌گذرد و اين خود نعمت بزرگي است و راستي كه نمي‌دانم خداي را چگونه شكر كنم كه وقتي و فرصتي براي فكر كردن براي من نگذاشته است، زيرا دردها و غم‌ها غيرقابل تحمل بود... اما در كوران زندگي و كشمكش‌هاي حيات، گويي كه خواب و خيال است، گويي كه چرخ فلك به سرعت مي‌چرخد و در ميان طوفان‌ها و رعد و برق‌ها و شلوغي‌ و پلوغي آدمي، ‌مات و مبهوت شده است و نمي‌داند چه مي‌گذرد و چه مي‌شود و به كجا مي‌رود و سرنوشت، چه تيري به كمان كشيده است. فقط مي‌بينم كه تاريخ‌ها و سرگذشت‌ها و فراز و نشيب‌ها مي‌آيند و مي‌روند و ما همه را در خواب و خيال مي‌بينيم... نمي‌دانم... شايد وقتي از اين خواب و خيال برخيزيم كه قدم به صحنه مرگ بگذاريم و تازه حقايق را بفهميم.

    و باز از نامه‌ای دیگر:
    صادق مهربانم، نمي‌توانم چيزي بنويسم، زيرا اگر بخواهم قلب خود را باز كنم بايد با اشك و خون بنويسم و اين كار الان مقدورم نيست.
    چقدر دلم گرفته، چقدر پژمرده‌ام، زير كوهي از دروغ و غم فشرده مي‌شوم و مسئوليت بزرگي كه بر دوشم گذاشته شده است سنگيني مي‌‌كند، افتان و خيزان براي اداي وظيفه قدم برمي‌دارم و آرام و آرام به سوي سرنوشتي مجهول به پيش مي‌روم. دلم براي تو خيلي تنگ شده است، تا راز و نياز قلبي خود را با تو باز كنم، از ظلم‌ها و ستم‌ها، از خيانت‌ها و جنايت‌ها سخن بگويم و شهادت بهترين و صميمي‌ترين دوستان خود را بازگو كنم و فقر و درماندگي و گرسنگي محرومين را بگويم و رسالت سخت آينده را گوشزد كنم... .

    این هم گزیده‌ای از نامه‌ای دیگر:
    صادق عزيزتر از جانم، سلام آتشين مرا بپذير و اشتياق بيش از حد و شور و شوق بي‌اندازه از كسي كه تو را دوست مي‌دارد و در دريايي از غم و درد و مشكلات غرق شده است كه حتي فرصت نمي‌كند سر خود را از ميان سيلابه‌ها بيرون كشد و به آسمان بلند خدا بنگرد و يا به ستارگان زيبايش خيره شود و يا با ماه تابانش راز و نياز كند... و اين نامه، خود راز و نيازي است با تو كه ماه مني و ستاره مني و دوست مني كه راز و نياز مرا به آسمان بلند خدا مي‌رساني... .

    چند روزي بود كه آرامش برقرار شده بود و آتش‌بس جنوب حدود ده روزي ادامه يافت، احساس راحتي كردم و آرزوي اين‌كه قلمي‌ به دست بگيرم و آتش درونم را بر روي كاغذ منتقل كنم، يا كتابي را برگيرم و بخوانم، يا فرصت كنم كه با آسمان بلند خدا و ستارگانش راز و نياز نمايم... اما قضا و قدر اجازه نمي‌دهد و آرامش روح مرا نمي‌پذيرد آسايش مرا دوست ندارد... دوباره انفجار شروع شد. جبهه شعبيه در «بنت جبيل» و «ناقوره» و «طيبه» به سمت اسرائيل يا كتائب، راكت پرتاب كرد و اسرائيل و كتائب نيز منتظر فرصت نشسته بودند و لذا ده‌هاي شيعه را زير توپخانه خود گرفتند و مردم بدبخت جنوب كه تازه شروع به عودت كرده بودند، زير انفجار راكت‌ها دوباره مجبور به فرار شدند. ديروز در بنت جبيل، چهار نفر كشته و چند نفر زخمي ‌شدند، دو روز قبل، دو نفر كشته شدند، سه روز قبل يك نفر... و همه روزه تلفاتي به مردم بدبخت وارد مي‌شود و چه دردناك است. اين بدبختي و ذلت و كثافت همراه با خيانت و جنايت و توطئه و دسيسه و سياست‌بازي با سرنوشت صدهاهزار آواره بدبخت و فلك‌زده شيعه! خدايا چه بگويم؟ درد تا چقدر و بدبختي تا چه اندازه؟

    از این نامه‌ها الی ماشاءالله مي‌توانم برایتان نقل کنم. در همه این‌ها همان طور که دیده مي‌شود غم و خون و خطر و تهدید و نامردی و خباثت از سويي، مقاومت و عشق به هدف و کوشش مدام و جهاد مستمر...از سويي دیگر موج مي‌زند.

    در اسناد ساواک نیز به رد پای بسیاری از این توطئه‌ها که توسط دوستان نادان و بعضی روحانیون فرصت طلب در لبنان دامن زده مي‌شد، پی مي‌بریم. شاید بد نباشد به چند نمونه از صدها سند در این باب نظری بیفکنیم:

    از: 312
    گزارش درباره: سيد موسى صدر
    محترما به استحضار مى‏رساند:
    نظر به اين‌كه نامبرده بالا، در بيروت مطالبى عليه مصالح كشور اظهار نموده بود، مقرر گرديد كه به ساواك تهران اعلام گردد از طريق وعاظ و روحانيون مورد اعتماد در منابر، ياد شده وابسته و عامل كشورهاى بيگانه معرفى شود كه در اجراى اوامر اقدام گرديد.
    اينك ساواك تهران اعلام نموده است كه به منابع مربوطه آموزش‌هاى لازم در اين مورد داده شده است... .

    نکته جالب در این گزارش ساواک این است که رژیم شاه خود معترف است که مخالفت با او موجب سر بلندی و عظمت فرد است.
    توجه کنیم:
    ..ضمنا به استحضار مى‏رساند كه با توجه به تجربيات گذشته درباره اين قبيل روحانيون، هرگونه مخالفت علنى دولت بر عليه مشاراليه بر اشتهار وى خواهد افزود و موجب بزرگى و عظمت او خواهد شد. مراتب استحضارا معروض گرديد.
    مسئول بررسى - وثوقى 53/2/24
    رئيس بخش 53/2/24 312
    رئيس اداره يكم عمليات و بررسى - عطارپور 53/2/24
    ملاحظه شد... 53/2/26
    بايگانى شود... 53/2/26
    خيلى محرمانه تبديل شد
    شماره: 17/533 - 3/629تاريخ: 36/9/10
    سازمان اطلاعات و امنيت كشور

    ... سيدموسى صدر، سرپرستى مدرسه‏اى را كه در صور تأسيس كرده به شخصى به نام مصطفى چمران ساوه‏اى واگذار نموده و هم اوست كه سرپرستى آموزش افراد سازمان چريكى صدر (امل) را به عهده دارد...
    ... مصطفى چمران از مخالفان سرسخت ايران و از سران جبهه به اصطلاح ملى در آمريكا بوده و در زمان جمال عبدالناصر، به اتفاق چند تن ديگر دوره چريكى و خرابكارى را در مصر ديده است و ترتيب طى دوره خرابكارى را براى تعدادى از تروريست‌هاى ايرانى در سازمان‌هاى فلسطينى فراهم كرده است. على شريعتى، نويسنده ايرانى، در سال جارى در لندن فوت و در دمشق به خاك سپرده شد، شريعتى گر چه در گذشته پايه‏گذار ماركسيسم اسلامى در ايران بوده، ولى در اواخر عمر، عقايد گذشته خود را رها كرد و عليه ماركسيسم اسلامى دو كتاب نوشته بود، ليكن سيد موسى صدر به تبعيت از مخالفان ايران كه در نظر داشتند از شريعتى به عنوان يك مخالف ايران تجليل نمايند، به مناسبت دفن او مراسمى بر پا كرد و در چهلمين روز درگذشت او مجلس يادبودى منعقد نمود كه در آن ياسر عرفات و عده‏اى ديگر از سران فلسطين شركت كردند، صدر و ديگر سخنرانان اين مراسم، در سخنان خود ايران را مورد حمله قرار داده و از شريعتى به عنوان شهيد ياد كردند.

    شماره: 17/033 - 3/1068تاريخ: 36/2/17
    سازمان اطلاعات و امنيت كشور
    به موجب تلگرام رسيده از سفارت شاهنشاهى در بيروت خليل‏الخليل، سفير لبنان در دربار شاهنشاهى اظهار داشت: سيدموسى صدر از وجوهى كه از ايرانيان براى او رسيده مبلغ دو ميليون ليره لبنانى در اختيار يك نفر ايرانى منحرف و متوارى به نام مصطفى چمران كه رئيس مدرسه صور سيدموسى صدر مى‏باشد گذارده شد تا براى گروه ميليشياى سيدموسى صدر يك سازمان اطلاعاتى نظير آن چه كه گروههاى افراطى فلسطينى دارند به وجود آورد و عده‏اى از تروريست‏ها را براى خرابكارى و ترور شخصيتهاى مورد نظر تربيت نمايد. مصطفى چمران از ايرانيان منحرفى است كه پس از تحصيل در آمريكا و همكارى با دانشجويان منحرف به گروه صدر پيوسته...
    روحش شاد باد




  •   تمامم تلاش بزرگانی چون شریعتی بهشتی طالقانی و دانشمندان دیگر این بود که
    اسلام را به عنوان یک ایده ولو ژی برای کما ل نه یک مذهب تنها و مشغول کننده ارایه کنند و در این کار هم موفق بودند .
    نتیجه آن هم انقلاب بود.
    اکنون اسلام به صورت یک مذهب تنها در جامعه رایج است و نقش ایده و لوژیکی آن - که اصل اسلام است - از بین برده شده.
    وظیفه ما پیاده کردن ایده و موژی اسلام است که دوباره شاهد ملتی بیدار و انقلابی باشیم

  •   ازجناب دكتر طباطبائي كمال تشكر رادارم كه هرازگاهي ازخاطرات وناگفته هاي خويش را دراختيار همگان قرار مي دهد خداوند به ايشان سلامتي وموفقيت عطانمايد.

  •   ضمن تشكر صميمانه از برادر بزگوار جناب آقاي صادق طباطبائي،
    خواهشمنديم در صورت امكان خاطرات بيشتري از سيد بزرگوار افتخار تشيع علوي ،... ( سرورمان امام موسي صدر)و دانشمندان شهيد، غريب، دردمند،... و خلاصه 14 قرن مظلوميت شيعه(دكتر علي شريعتي و دكتر مصطفي چمران) برايمان بنويسند.

    از اينكه صادقانه و خالصانه مطالب بازگو مي شود ، از تمامي دست اندركاران و زحمتكشان عزيز و بخصوص از جناب دكتر طباطبائي، كمال سپاس و تشكر را داريم . اجركم عندالله
  • + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:38 توسط بنده خدا |




    از جهانگير كوثري تا عادل فردوسي‌پور


    عليرضا مباركي فرد
    عادل فردوسي‌پور متولد 1354 و تحصيل‌کرده دانشگاه صنعتي شريف در رشته مهندسي صنايع اولين گزارشگر باسواد و مسلط به زبان خارجي بود که در روزهاي اوج خواندن اشتباه اسامي خارجي در شبکه‌هاي مختلف سيما، به عنوان گزارشگر وارد رسانه ملي شد. از آن روز به بعد، عده‌اي به دليل کم‌سوادي و عده‌اي ديگر به دليل رشد غيرقابل پيش‌بيني، چشم ديدن اين چهره جوان را در رسانه ملي و به خصوص گروه ورزش شبکه سه سيما نداشتند.

    اين موضوع آنقدر بالا گرفت که 4 سال پيش، يکي از اسطوره‌هاي هيجان‌ساز شبکه سه در باکس‌هاي تدوين اين شبکه با الفاظ زشت وي را مورد حمله لفظي قرار داد و موجب برقراري نوعي مرزبندي در فوتبالي‌هاي اين شبکه شد (در ميان قديمي هاي اين شبکه شايع شده بود که او يکبار هم قصد کتک زدن مدير شبکه را داشته که به خير گذشته است).

    اما به رغم اين مشکلات، عادل فردوسي‌پور با بي‌توجهي به حواشي، کار خودش را ادامه داد و هر روز نسبت به قبل پيشرفت بسزايي پيدا کرد. اين پيشرفت، الگوي ديگران نيز شد چون با گسترش دوستي عادل و مزدک ميرزايي، اين گزارشگر نيز در جاده پيشرفت قرار گرفت و توانست به راحتي اسطوره هيجان را به مکان سوم گزارشگران شبکه تنزل دهد. از طرفي بالا آمدن دوباره حسين اسماعيلي در شبکه سه و گذشتن از فضاي موجود، موجب شده بود که جوان‌ها نيز اميدهاي تازه‌اي براي مطرح شدن در رسانه ملي پيدا کنند. مجتبي صادقيان يکي از اين چهره‌هاست كه به رغم تسلط کامل به دو زبان انگليسي و فرانسه، فقط به خاطر اينکه از شهر همدان آمده و حمايت لازم از وي نمي‌شود، با قابليت‌هاي فراوان همچنان محدود مانده است.

    اين اتفاقات با ناتواني گزارشگر مورد اشاره در بازي استقلال و پرسپوليس سال 80 همراه شد و موجب اعتراض‌هاي عمومي بر عليه وي شده و او را در شبکه سه محدودتر کرد.
    با تغييرات گسترده‌اي که پس از رفتن صافي به وجود آمد، جواني که در پس ترقي يک شبه از گويندگي بخش خبري صبح شبکه به سردبيري بخش‌هاي خبري ورزشي در پخش اخبار سيما رسيده بود، توانست نظر مدير شبکه و مدير گروه ورزش را براي در اختيار گرفتن انحصاري تمامي فوتبال‌هاي پخش زنده شبکه سه به خود جلب کند و در همکاري آشکار تمامي Top Match هاي ليگ برتر انگلستان يا به قولي فوتبال جزيره را به گزارشگر مدعي و عقب مانده سپرد.

    توسعه روابط اين دو نيز باز به طرح دوباره اين گزارش انجاميد اما همچنان اقبال عمومي نسبت به وي تيره و تار است و مطبوعاتي ها هم به خاطر فعاليت‌هاي اقتصادي‌اش ميانه خوبي با وي ندارند.
    اما موضوع به درد قديمي اين گزارشگر يعني عدم تحمل تهيه‌کنندگي و شاخص بودن عادل در برنامه «نود» برمي‌گردد.

    سال‌هاست که گروه خاصي در مطبوعات غيراصيل ورزشي، عليه عادل جنجال‌هاي بي‌دليل به پا مي‌کنند تا او را درگير مسائل حاشيه‌اي نمايند، اما با حمايت و نظارت‌هاي حتي به افراط رسيده محمدجعفر صافي، اين تلاش‌ها خنثي مي‌شد.
    ولي از شروع ليگ چهارم حرفه‌اي، تلاش براي حذف عادل به دست خودش وارد بخش‌هاي جدي‌تري شد. اضافه شدن بخش‌هاي تحليل در پايان هر مسابقه فوتبال از شبکه سه (برنامه فوتبال برتر) و تفکرات عصر آهني موجود در آن به حدي جدي بود که براي مثال دکتر سيار را مجبور مي کردند در شلوغي مطب و نديدن صحنه‌هاي بازي بخش‌هاي داوري را با کمک ديله مورد کارشناسي قرار دهد.

    در طرف مقابل بخش هاي سياستگذاري برنامه نود که همواره پنهان است و مدير گروه ورزش پيام‌رسان آنان به عادل است تصميم گرفته‌اند همچنان با علاقه وافر به افرادي مثل امير حاج رضايي، محمد مايلي کهن و حسن انصاري فرد، نود را وارد جنگ‌ها و درگيري‌هاي دون پايه در فوتبال ايران نمايند.

    بخش جالب موضوع اين است که زماني «م.الف» بازيکن تيم سايپا در زمان محمد مايلي کهن پس از زدن گل اقدام به درآوردن شورت ورزشي خودش کرد و اگر نبود توصيه عکاسان شايد از فرط خوشحالي کشف عورت مي‌کرد! در اين زمان عادل فردوسي‌پور اجازه بررسي اين موضوع را پيدا نکرد و مديريت وقت شبکه سعي در حفظ شخصيت رسانه و البته کمي رانت دادن به مربي مذكور بود.

    ولي حالا مي‌بينيم همان سرمربي در برنامه‌اي مستقل همه فوتبال ايران را مي‌کوبد و از تشخيص صداي تاس در تشهد ميان نمازش باب سخن مي‌راند، اما کسي به عادل گوشزد يا توصيه‌اي براي دور شدن از اين فضا نمي‌کند و در عوض مي‌بينيم که در جشنواره غير تخصصي فيلم‌هاي ورزشي به يک بخش تلويزيوني عادل فردوسي‌پور جايزه داده مي‌شود.

    جشنواره‌اي که هيچ ديدگاه خوبي نسبت به برنامه‌هاي تلويزيوني ندارد و بيشتر نشأت‌گرفته از سياست‌هاي ضد‌انتقادي سازمان تربيت بدني علاقه‌اي به مطرح شدن برنامه‌ها و چهره‌هاي تلويزيوني در دل خود ندارد. چطور شده که ناگهان عادل فردوسي‌پور را با جايزه و مقام تحريک مي‌کنند تا قوي‌تر در اين سوژه‌هاي زرد رسانه‌اي فعال باشد؟!

    بخش مهم اين تصميم صبورانه و هدفمند براي اين است که باز هم قرار است اسطوره هيجان‌ساز فوتبال سيما، سال آينده اين روزها دومين سابقه خودش براي حضور در جام جهاني با تيم ملي ايران را رقم بزند و اين بار به جاي ايتاليا در سال 98 در سواحل زيباي اسپانيا در سال 2006 مشغول تهيه گزارش‌هاي جذاب از باشگاه‌هاي اسپانيايي شود!

    در اين ميان چهره مزاحمي که از نفس آموختن نيافتاده و جايگاه مردمي‌اش هم متزلزل نمي‌شود بايد به دست خودش و با حاشيه‌ها‌سازي‌هاي دستي نابود و از گردونه خارج شود. تا نه کسي متهم به عادل‌کشي در شبکه سه شود و نه مردم سر از اين موضوع دربياورند.

    گرچه به عادل توصيه مي‌کنيم، اتفاقات اطراف خودش را جدي بگيرد، ولي شايد دوباره مردم به مانند اتفاقات سال 94 که منجر به حذف جهانگير کوثري، گزارشگر فوق‌العاده و با‌سواد تلويزيون شد، آشکار ببينند که يک گزارشگر مردمي از بدنه رسانه ملي جدا مي‌شود تا در عصر شايسته‌سالاري کم سوادهاي مدعي در يک گزارش فوتبال از شماره بازيکنان به جاي نام آنها استفاده کنند.

    شايد اين آخرين نودهايي باشد که با عادل و جذابيت‌هاي غيرحرفه‌اي‌اش مي‌بينيم، همان جذابيت هاي که اهل فن آن را برنمي‌تابند ولي مردم از آنها استقبال مي‌کنند.




  •   با سلام
    هر بيننده اي وقتي در يك گزارش تلوزيوني صداي گزارشگري را مي شنود كه از تسلط بالاي او بر زبان انگليسي آگاه است و سبك زيباي او را در گزارش كردن احساس مي كند به توانايي هاي بالاي او پي مي برد و وقتي در حين گزارش متوجه اطلاعات بالاي او در مورد بازيكنان ,داور وغيره ميشود كه شايد چند دقيقه قبل از روي سايت هاي مختلف بدست آورده ديگر جاي شكي براي او باقي نمي ماند كه اين گزارشگر بهترين است.
    عادل فردوسي پور با برنامه نود خود نقش موثري را در پيشرفت فوتبال كشور ايفا كرده و با وجود همه سختي ها همه توهين ها وهمه تمسخرها به راه خود ادامه مي دهد.
    لذا اگر مي خواهيم فوتبالمان پيشرفت كند بايد عادل وعادل ها را حمايت كنيم.
    با آرزوي موفقيت و توفيق روزافزون براي عادل فردوسي پور


  •   ضمن احترام به نویسنده مقاله فوق . ایراداتی ژورنالیستی در کار شما ملاحظه گردید که به قرار ذیل است :
    1- با آمدن فردوسی پور بود که روح رقابت در گزارشهای ورزشی دمیده شد البته نباید از زحمات فراوان آقای خیابانی عزیز غافل بود
    2- حالا که یک نفر نشسته کار تخصصی گزارشگری را با آمار ها . نمودارها و به سبک پیشرفته انجام میده خواهش میشود که با این مقالات گیج کننده مزاحمش نباشید
    3- فکر کنید که عادل نبود شکاف عمیقی که ارائه گزارش های فوتبال بوجود می آمد چه کسی جوابگو بود و اینهمه مخاطب همه پای ماهواره بودند
    4- آمدن خیابانی و عادل و ... نه تنها باعث اعتبار گرایش به سمت تخصص در رسانه گردید بلکه سبب پویایی در تهیه سایر بخشهای ورزشی گردید بنحوی که ورئد به میدان موجود بدون کسب توان رقابتی میسر نیست.
    5- ریسک پذیری و عدم محافظه کاری عادل آنهم در رسانه ملی با اینهمه حساسیت هنری است قابل تحسین که شاید خود شما هم آنرا قبول داشته باشید.
    مهندسی رسانه ای که در ساخت برنامه نود بکار گرفته میشود فوق العاده آموزشی و برای مخاطب کلاسهای بهنگام و یا بقولی الرنينگ سيستم است و از شما بعنوان سايتي معتبر انتظار ميرود در سطح حرفه اي مطلب بنويسيد چون نه اهداف و نه ژيشنهاد ها و نه انتقادهاي شما مشخص بود ؟
    با تشکر از توجه شما به موضوع و زحمات فردوسی پور

  •   فردوسي پور خوب يا بد نبايد از او يك بت ساخت .

  •   عادل بهترين است.بيخودي خودتان را خسته نكنيد.

  •   ما بالاخره نفهميديم شما با عادل موافيقن يا مخالف!!! لطفا از اين اظهارنظرهاي مغشوش و تا حدي بي ربط دست بردارين. تا كي مي خواهين با تئوري توطئه پيش برين و از اين ديد همه چيز رو تجزيه تحليل كنين؟

  •   با سلام
    ضمن تشكر از پرداختن تان به سوژه هاي ورزشي بايد ياداور شد برنامه هايي مثل نود تجربه نويني در رسانه ملي ماست كه مطمئنا خالي از ايراد و اشكال نخواهد بود .
    مهم اين است كه هر كس به سهم خود انتقادات و پيشنهادهاي منطقي و قابل اجرا را مطرح كند تا مسئولين ذير بط نسبت به رفع انها اقدام كنند .
    به عنوان مثال پرداختن بيش از حد متعارف به موضوعات و سوژه هاي زرد در عين جذابيت هاي خاص خودش و هم چنين استفاده مستمر و معني دار از بعضي كارشناسان داوري و تحليل گران ورزشي وزن و اعتبار اين برنامه را كاهش و زير سوال ميبرد .
    در ضمن از بعضي ها كه چهره شدن افرادي مثل عادل را بر نمي تابند تقاضا ميكنم كمي سعه صدر و تحمل پيشه كنند چرا كه بيشترين نفع را خود انها ميبرند چرا كه بعد از عادل بود كه كلاس زبان رفتن و تريپ لب تاپ و اينترنت در برنامه هاي ورزشي براه افتاد ..............

  •   با سلام
    بايد توجه داشت كه در چند سال اخير در تمامي نظرسنجي هاي شبكه سوم سيما عادل به عنوان نفر اول گزارشگري برگزيده شده است و نفس گرم و عشق او در فوتبال بهمراه توانائيها و زحماتش بر هيچكس پوشيده نيست. وي باعث جذب بسياري از جوانان به فوتبال شده است. اميدوارم سالهاي سال در خدمت فوتبال و مردم ايران سربلند باشد.

  •   ضمن عرض سلام، اگر چنانچه نظرات را درج نمي‌نمايند، بهتر است قبلاً اين ستون برداشته شود تا وقت خود را تلف ننمائيم.

  •   دوست عزيز
    ما و دوستان دارند در مورد فوتبال و گزارشگري مسابقات فوتبال صحبت ميكنن نه در مورد آداب ريش و سبيل و ......
    واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنن
    چون به خلوت ميروند آن كار ديگر مي كنن
    يك كم بايد از دگماتيسم جدا بشي دوست عزيز چيزا رو هم با هم قاطي نكن
    با تشكر

  •   با سلام
    در فوتبال اروپا بخصوص انگلستان وقتي فلان مجري قرار فلان فوتبال را گزارش كنه چند درصد به تماشاچيان تلويزيوني اون مسابقه اضافه ميشه! واقعن الان در ايران كه فوتبال ورزش اول شده و همه در موقع پخش فوتبالهاي مهم خودشونو به خونه ميرسونن هيچ كسي نميتونه نقش گزارشگر را انكار كنه.
    اين موج سوم گزارشگرها در ايران كه باعث اون عادل عزيز هستش براي خيلي ها گران تمام شد. چقدر خوبه اينجمله را فراموش نكنيم كه اصلاحات هزينه داره. من بعنوان يك فوتبالدوست و نه بعنوان يه "فنز" به عادل ميگ كه كارت رو مثل هميشه درست انجام بده كه حداقل تو خونه ما همه دوست دارن.
    محمد رضا - تهران

  •   با سلام
    بايد خدمت شما دوستان عزيز عرض كنم بنده نمي خواهم دراين باره زياد بحث كنم البته با دلايل ذيل:
    1- بايد قبول كنيم درحال حاضر عادل مسلط ترين گزارشگر سيماست بعلاوه اينكه تحصيلات عاليه او نيز مي تواند شعور ودرك اورا در اين مورد نشان دهد.
    2- اطلاعات به روز در مورد فوتبال حتي زندگي خصوصي بازيكنان - تسلط كامل به زبان انگليسي و همچنين نحوه گزارش منحصر به فرد او نيز مي تواند مزيد بر علت باشد.
    3- اما مهمترين ويژگي عادل در برنامه هاي زنده تلويزيوني اين است كه اجازه مي دهد مهمانان برنامه به طور كامل اظهار نظر كنند در صورتي كه مجريان ديگر بسيار پرحرف هستند.
    البته ناگفته نماند عادل يك عيب بزرگ نيز دارد وآن طرفداري از تيمهاي خاص درحين گزارش ميباشد.

  •   باسلام
    روند حركت در صدا و سيما خوشبختانه مثبت ارزيابي ميشود و بينندگان و شنوندگان نيز با تعامل با برنامه هاي اين سازمان بازخورد خوبي را از روند برنامه سازي به تهيه كنندگان منتقل مينمايند . عرصه عرصه رقابت است و سطح آگاهيهاي عمومي بويژه جوانان بالا رفته و ديگر تمام توليدات را بااستانداردهاي بالا ارزيابي ميكنند . عادل يكي از خوبهاي رشته خود ميباشد و مخاطبانش خوب اين موضوع را درك مينمايند . عرصه براي ديگران نيز موجود است فقط بايد خواست و تلاش مستمر داشت .تحقيق و مطالعه مستمر داشت و به علم روز آشنائي كامل داشت .

  •   با سلام
    ايرادات وارده به گزارشگر مورد نظر
    1- پرچانه است و زياد مي گويد در طي گزارش .به طوريكه گاه اوقات مجبور مي شويم صداي تلويزيون را قطع و فقط تصوير را داشته باشيم
    2- طرفداري خود را از يك تيم در گزارش به عين بيان مي كند در صورتي كه گزارش گر نبايد اينجوري باشد نمونه با رز فوتبال جام كنفدراسيونها كه علنآ از برزيل طرفداري مي كند و اين را بايد توجه داشته باشد كه آن تيمي كه مربي آرژانتين داخل زمين فرستاده بود تيمي نبود كه دو هفته قبلش در بوينس آيرس بازي كرده بود . يك گزارشگر و تحليلگر بايد اينجور چيزها را در نظر بگيرد و علنا بازيكني كه مورد علاقه اش نيست نكوبد.
    3- در گزارشهايش صراحتآ از تيمهاي پايتخت و بازيكنهاي پايتخت جانبداري ميكند واين خلاف خصوصيات نيك يك گزارشگر فوتبال است.
    4-در جام جهاني قبلي حيثيت جهان ورزش و فوتبال با آن باند بازيها و داور بازيها يزير سوال رفت تيمهاي مطرحه اي چون اسپانيا، ايتاليا از دور مسابقات حذف شدند واين سرچشمه از باند بازي پله و هاوالانژ در قرعه كشي جام جهاني 2006داشته و علنآ ميزباني را از آفريقاي جنوبي گرفتند و به آلمان تقديم كردند وبه دنبال آن بازي كردن دوتيم آلمان و برزيل در فينال در جام جهاني قبلي كه خوب بودگزارشگر مورد نظر فقط به فكر تيم مورد علاقه خودش نبوده و اسم بازيكنهاي آن تيم را دها بار در گزارش خود تكرار نمي كرد و از باند بازي هاي جهان فوتبال و به لجن كشيدن آن نيز صحبت به عمل آورد.
    باتشكر

  •   باسلام
    دوست عزيز اي كاش بروشني از ج... نام مي بردي تا اگر عده كمي هم از اشارات موجو در متن متوجه نام او نشده بودندآنها هم متوجه مي شدند.من از پشت پرده هايي كه گفتي بي خبرم اما انچه مي دانم اين است كه واقعا" گزارش هاي ... كسالت آور است.و حضور او در مياديني مهمي همچون ملبورن(بازي ايران -استراليا) ، فرانسه 98 و المپيك آتن2004(ببخشيد المپيك سيدني2000 را به خاطر ندارم) شك بر انگيز است در حالي عادل كه واقعا" سر آمد همه گزارشگران است و من به گزارش ها و شخصيتش اردات بسيار دارم و با ديدن گزارش هاي او ياد گزارش هاي ناب كوثري مي افتم،فقط به ميادين غير مهمي همچون جام ملت هاي آسيا2004 در چين و بازي ايران -بحرين در بحرين مي رود.تا جاييكه در يك مصاحبه از عادل خواندم آرزويش ديدن يك بازي معتبردر يك استاديوم در اروپا است .تا يادم نرفته بگويم فراموش نمي كنم مزاح بي مزه و درخواست دون پايه... را كه در يك ارتباط زنده از حسين رضازاده در المپيك آتن مي خواست تاج قهرماني خودرا (حلقه زيتون) به او بدهد.

  •   با سلام
    بايد به عنوان تذكر به شما بگويم در اختيار گرفتن هر مسئوليتي نياز به دو عنصر تعهد و تخصص دارد.
    فردوسي پور حتي به اين سمت حركت نكرده كه خود را فردي متعهد به ارزشهاي اسلامي نشان دهد. ما هنوز مسخره كردن ايشان در مورد "بلند كردن محاسن وسبيل توسط امير قلعه نوعي در ماه محرم"را از ياد نبرده ايم.در حاليكه تا همين چند سال پيش مهران غفوريان نيز محاسنش را در ايام عزاداري بلند مي كرد.
    در ضمن فكر مي كنم حافظه شما دچار منرض گشته زيرا گزارشگر محبوبتان در چند ماه اخير تمامي بازيهاي حساس تيم ملي را گزارش كرده استبعلاوه دربي بارسلون-رئال در حالي كه فرد شايسته تري همچون مزدك تبديل به يك مجري شده است


  • + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:35 توسط بنده خدا |



    دکتر صادق طباطبايي

    اين روزها مصادف است با فقد پررمز معلم شهيد علي شريعتي. از من خواسته‌اند، براي خوانندگان «بازتاب» مطلبي در بزرگداشت او بنگارم و از مراودت و از آشنايي با او و نيز از توفان مجاهدت‌هاي فرهنگي او در آن دوران سياه و ستم، مطالبي را بنگارم، خاصه براي نسل امروز که تنگ‌نظري‌هاي برخي متوليان متحجر، عرصه زندگي را براي او به شدت تنگ کرده‌اند و مي‌رود که از دين و مذهب بگريزد، بازخواني انديشه‌هاي دکتر شريعتي که مبين اسلام ناب و بي‌پيرايه است، بسيار ضروري به نظر مي‌رسد.

    به رغم قول مساعدي که در اين زمينه داده بودم، تحولات و جريانات روزهاي اخير تمرکز و ذوق اين کار را از من ربوده است. لذا با ذکر مقدمه‌اي در بيان احوال او به شرح خاطراتي از مهاجرت و رحلت و بزرگداشت پرحادثه و پرارج او بسنده مي‌کنم و آن وظيفه را به شرايطي ديگر و حال و هوايي ديگر موکول مي‌کنم.

    در قرآن کريم مي‌خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل اهل ايمان محبتي قرار مي‌دهد و ايشان را محبوب دل‌ها مي‌سازد.

    همچنين در فرازي از فرمان حضرت امير به مالک اشتر به اين حقيقت ناب بر مي‌خوريم که: «و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده»؛ والبته صالحان را فقط به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاري مي‌کند، مي‌توان شناخت.
    اگر آن آيه و اين کلام گهربار را معيار و ملاک قرار داده و به دل‌هاي بيشماري که در سوگ از دست دادن او گداختند و به مضامين بزرگاني که در ستايش مجاهدت‌هاي علمي‌، فرهنگي، ديني و انقلابي او بر زبان راندند، دقيق عنايت کنيم، آن بيان الهي و اين توصيف علي‌ابن‌ابيطالب(ع) را در معرفي بندگان صالح خدا، مصداق وجود پراثر و پرگهر آن عزيز فقيد، يافته و او را بي‌ترديد در زمره بندگان صالح خداوند خواهيم يافت.

    مرحوم استاد محمدتقي شريعتي در سوگ فرزندش در جمع کساني که به دلداريش آمده بودند گفت: «هيچ‌کس نمي‌داند که در دل من چه مي‌گذرد. فقط خدا مي‌داند. روز عاشورا، وقتي مصيبت سيدالشهدا(ع) به نهايت رسيد، آمد به در خيمه که از اهل بيتش خداحافظي کند. بچه‌اش را دادند دستش، از بچه شش ماهه چطور خداحافظي مي‌کنند؟ بچه را مي‌بوسند. در لحظه‌اي که خواست او را به مادرش برگرداند، صداي تيري شنيد. بچه شروع کرد روي دست پدر به پرپر زدن. اين شدت که به نهايت رسيد، امام اين جمله را گفت: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين مصيبت سنگين از آن جهت بر من آسان مي‌گردد، که در برابر چشم خدا انجام مي‌گيرد.

    من به خصوص در اين مصيبت سنگين که هيچ رنج وشدتي براي من در اين عمر پر از رنج، به اين اندازه نبوده است، اين جمله امام را گفته‌ام و حال نيز باز مي‌گويم: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين که انسان مي‌داند که خدا مي‌بيند، مصيبت بزرگ قابل تحمل مي‌شود.

    به همين مقدمه کوتاه بسنده مي‌کنم و به ذکر چند خاطره مي‌پردازم:
    روزي دايي‌ام، امام موسي صدر، طي گفت‌وگو‌ي اندرزگونه‌اي با من، تعبيري داشتند كه هميشه براي من حكم يك تيتر را داشته است! ايشان گفتند: «صادق جان! ايمان و اعتقادي ارزش دارد و منشأ اثر است، كه انسان از وراي قله علم بدان بنگرد!». بعد اضافه كردند: «يك وقتي هست كه يك اعتقاد قلبي داري، اما قله‌هاي علم را نپيموده‌اي! يك وقتي هم هست كه وارد دنياي علم مي‌شوي و به سؤال‌هاي «چرا»، «اما» و «چگونه» برخورد مي‌كني! اغلب افراد چون از يافتن پاسخ ناتوان هستند، مايوس مي‌شوند. سؤال را كنار مي‌گذارند! بنابر اين يا به دين پشت پا مي‌زنند و يا در دوران بي‌تفاوتي و شك باقي مي‌مانند! اگر در اين دوراني كه انسان به شك مي‌رسد، كه شك بسيار ارزنده‌اي هم هست، تلاش كند كه آن شك را در خود تقويت و نهايتا" به يقين تبديل نمايد، اين يقين برخاسته از شك، خيلي راهگشا خواهد بود! به خصوص اگر وقتي كه آدم به بالاي قله علم بيايد، دست دين خود را بگيرد و به بالا بكشاند! ديني كه از اين بالا عرضه شود يك چراغ فروزان و همان «مصباح الهدايه»‌اي است كه مي‌گويند!».
    بعد هم گفتند: «من خيلي خوشحال هستم كه تو را در اين راه مي‌بينم! اگر در اين زمينه از من هم كمكي بر مي‌آيد، دريغ نخواهم كرد».

    آقاي صدر نسبت به دكتر شريعتي هم از همين زاويه «منشأ اثر بودن» مي‌نگريستند. ايشان «بردن مذهب به دانشگاه» و «از قله علم به دين نگريستن» را ارزشمند مي‌دانستند. به همين جهت هم به كار دكتر شريعتي به ديده تقدير مي‌نگريستند. يادم هست كه گاهي اوقات، نسبت به مطالبي كه عده‌اي برعليه شريعتي عنوان مي‌كردند مي‌خنديديم. آقاي صدر مي‌گفتند كه يكي از امتيازات دكتر شريعتي اين است كه مخالفينش مغرض و بي‌سواد هستند. به هر حال ايشان از اين زاويه به دكتر شريعتي مي‌نگريستند.

    در اينجا بي‌مناسبت نمي‌بينم به جريان ملاقات آقاي صدر با دكتر شريعتي اشاره کنم! در آن مقطع، يعني سال‌هاي 56ـ1355 انجمن‌هاي اسلامي‌ دانشجويان در اروپا به يك قدرت دانشجويي سياسي و مذهبي قوي تبديل شده بودند. به همين جهت، هجرت دكتر شريعتي به خارج از كشور، مي‌توانست در آن شرائط خيلي منشاء اثر باشد. بسياري از دوستان ايشان، از جمله دكتر حبيبي يا دكتر چمران نيز در خارج از کشور بودند. تلاش امام صدر اين بود كه با تأسيس «حسينيه ارشاد در تبعيد» و تلاش دكتر شريعتي، يك پايگاه علمي ـ مذهبي در پاريس يا لندن به وجود آورند. حتي در راه كه از بوخوم به پاريس مي‌رفتيم، تأكيد داشتند كه اين كار هرقدر هزينه لازم داشته باشد، با همكاري و همت دوستان دكتر در ايران و نيز لبناني‌هاي مهاجر در آفريقا، آن را تأمين خواهند كرد. بنابراين زمينه اين ملاقات از اين قرار بود. جلسه‌اي كه تشكيل شد، بيشتر جنبه تعارفات اوليه و تشويق و تحسين داشت. فرض بر آن بود كه مدتي زمان نياز هست تا دكتر مستقر گردد، خانواده‌اش به او ملحق شوند و در نتيجه آرامش روحي پيدا كند. در آنجا قرار گذاشته شد تا جلسات ديگري نيز برقرار گردند كه متاسفانه تقدير يار نبود و دكتر چند روز پس از آن به طرز مرموزي در انگليس درگذشت.

    از وفات دكتر هم ايشان خيلي افسرده شدند. بايد دانست كه براي انتقال جنازه دكتر به زينبيه(ع) و همچنين مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. بايد گفته شود كه بعد از اعلام وفات دكتر، رژيم شاهي ورق را ناگهان برگرداند و در نظر داشت با تجليل و احترام خاصي جنازه دكتر را به ايران بياورد. اين مطلب را در متن و فحواي روزنامه‌هاي آن روز ايران مي‌توان ديد. رژيم در واقع مي‌خواست وانمود كند كه او مورد قبول و حمايت نظام شاهنشاهي است. بلكه تأثير كلام او را در جوانان و انقلابيون از بين ببرد. در لندن هم سفارت ايران در خواست كرده بود جنازه را تحويل بگيرد و به عنوان متولي يك ايراني كه در آنجا فوت كرده است وارد كار شود. اقدامات ما هم مي‌رفت تا بي‌ثمر شود که با احسان، فرزند دكتر كه در آمريكا بود، توانستيم ارتباط برقرار كنيم. خوشبختانه او در همان روز‌ها وارد 18 سالگي شده بود. قرار شد تلگرافي به پزشك قانوني لندن مخابره کرده و از آن‌ها بخواهد تا آمدن او جنازه را در سرد خانه نگاه دارند و به كسي تحويل ندهند.

    ابتدا تلاش ما اين بود كه جنازه را به نجف ببريم ولي رژيم عراق را برادران ما در عراق خصوصا آقاي دعايي نتوانستند راضي كنند و آنها نمي‌خواستند با شاه روابطشان را تيره كنند. لذا با آقاي صدر تماس گرفتيم، ايشان گفتند به سوريه بياييد و همين کار را هم کرديم.
    در مورد تشييع جنازه دکتر در لندن در کتاب خاطراتم به تفصيل پرداخته‌ام. لذا در اينجا اجمالا مي‌گويم که به شدت نگران بوديم مبادا از ساواک رودست بخوريم. چون احتمال مي‌داديم ايادي ساواک با همدستي پليس انگليس جنازه را بربايند.

    در مراسم تشييع جنازه دکتر شريعتي، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا يک بسيج عمومي‌ و سراسري از تمامي‌ دانشگاه‌هاي اروپا در لندن ترتيب داده بود. به طوري که مراسم تشييع به يک تظاهرات عظيم ضدرژيم سلطنتي ايران تبديل شده بود.اجتماع عظيم دانشجويان به صورت صفوف منظم چهارنفري به دنبال جسد دکتر که در آمبولانسي حمل مي‌شد، از خيابان‌هاي بزرگ و مهم لندن با طنين بلند «الله‌اکبر» و «لااله‌الاالله» عبور مي‌کرد. در مسير راه، اطلاعيه‌هايي در معرفي دکتر شريعتي و تشريح اوضاع سياسي ايران به زبان انگليسي به مردم و تماشاچيان داده مي‌شد. پليس‌هاي محافظ نيز سوار بر اسب‌هاي تنومند، دو طرف صفوف راهپيمايان را اسکورت مي‌کرد.بالاخره پس از رسيدن به ميدان نزديک‌ «هايدپارک» بر جنازه نماز گزارده شد و سپس آمبولانس جنازه را به سردخانه شرکت هواپيمايي سوريه منتقل کرد. در تمامي ‌مسير حرکت و حتي پس از آن تا سردخانه و بالاخره تا هنگام پرواز پيوسته چند تن از برادران در کنار جنازه مانده و بشدت از آن محافظت مي‌کردند.

    حدود ساعت 22بود که هواپيماي جمبوجت سوري حامل جنازه دکتر و پانزده تن از همراهان او، لندن را به مقصد دمشق ترک کرد.
    در فرودگاه بين‌المللي دمشق، امام موسي صدر، دکتر چمران، نماينده آقاي حافظ اسد، وزير اوقاف سوريه و نيز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقاي سيدمحمود دعايي که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند.
    حوالي اذان صبح بود که هواپيما در دمشق بر زمين نشست.

    تألم و تأثر غير‌قابل‌وصفي همه ما را در بر گرفته بود. به ميزباني وزير اوقاف سوريه و امام صدر به سالن تشريفات رياست‌جمهوري هدايت شديم. پيام تسليت آقاي «حافظ اسد» توسط وزير اوقاف سوريه به همه ما و خصوصا به احسان شريعتي ابلاغ گرديد.
    همه ما مشغول صرف قهوه عربي و چاي بوديم که يکي از مأموران فرودگاه مطلبي را در گوشي به آقاي صدر گفت. لحظه‌اي بعد آقاي صدر با اشاره مرا خواستند و آهسته به من گفتند خدا کند رودست نخورده باشيد زيرا ظاهرا در هواپيما از جنازه خبري نيست و اضافه کردند بر خود مسلط باشم تا چند دقيقه ديگر که ببينيم چه اتفاقي خواهد افتاد.

    صادق قطب‌زاده که متوجه جريان شده و حالت بهت و حيرت مرا تشخيص داده بود، مرا به کناري کشيد و جوياي موضوع شد. من نيز همان مطلب را براي او باز گو کردم. سخت برآشفته شد، خصوصا که او عهده‌دار حفاظت از جنازه بود.
    دقايق سختي بر ما گذشت تا اين‌که صداي تلاوت آيات قرآن بلندشد. آقاي صدر به من اشاره کردند که نگران نباشيم.
    بعدا معلوم شد که چون جسد موميايي شده بود، آن را در قسمت مرسله‌هاي ديپلماتيک جاي داده بودند. مأموران تخليه بار که در قسمت مخصوص حمل اجساد، جنازه را نيافته بودند موضوع را به اقاي صدر خبر دادند. زماني که براي تخليه ساير مرسله‌ها و بارها به ديگر قسمت‌ها مراجعه کردند با جعبه حاوي پيکر دکتر مواجه شدند.

    بعد از انجام مراسم احترام در فرودگاه،همگي به دنبال پيکر پاک دکتر به زينبيه رفتيم. در آنجا تني چند از روحانيون مبارز مقيم دمشق و تعدادي از اعضاي انجمن اسلامي ‌دانشگاه‌هاي بيروت در انتظار ما بودند.
    به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.

    حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.

    در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
    «… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
    اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
    خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
    مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
    مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
    اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

    اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
    اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

    اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
    اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
    اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

    اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

    راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
    اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

    ‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
    اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

    يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

    تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
    من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

    اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
    اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

    اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
    تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
    قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
    قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

    و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

    جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بي‌حد و حصر و در جمع کوچک ما و خانواده‌اش دفن شد.
    پس از آن همگي به دمشق رفته و در دفتر امام صدر به صرف نهار پرداخته و براي مراسم ديگر خصوصا هفتم و چهلم به تبادل‌نظر پرداختيم. تصميم جمع بر آن شد که به دليل کوتاهي زمان تا مراسم شب هفت، برنامه چهلمين روز فقد او را هر چه باشکوه‌تر در بيروت برگزار کنيم.

    در مراسم چهلم دکتر، عده زيادي از روحانيون مبارز خارج از كشور، تعدادي از اعضاي انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا و نيز برادراني از نجف آمده بودند. اين محفل به همت امام صدر و دکتر چمران به يك محفل و يک ميتينگ بزرگ سياسي عليه شاه تبديل شد و تا مدتها انعكاس زيادي در خارج و نيز بازتاب بسيار خوبي در ايران داشت.
    «ياسر عرفات» رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين ـ که در آن روزگار وجهه و اعتبار فراواني نزد انقلابيون و مبارزان داشت و به شدت هم مورد خشم و غضب و تحت ذره‌بين دستگاه شاه و ساواک داشت ـ و تني چند از ديگر رهبران فلسطيني و نيز نمايندگان چندي از ديگر سازمان‌هاي آزاديبخش، نظير اريتره و صحرا و الجزاير و... حضور داشتند. سخنراني آقاي صدر و نيز بيانات ياسر عرفات، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي عربي و اروپايي داشت. نوار اين سخنراني‌ها بلافاصله به ايران رسيد و در سطح کشور توزيع شد و طبعا" خشم شاه و ايادي و جاسوسانش را برانگيخت.

    همين جا لازم است بگويم که پس از برگزاري مراسم هفتم در زينبيه دمشق که با کمک‌هاي فراوان آقاي صدر صورت گرفت، عده‌اي از روحانيون ايران و لبنان به شدت عليه آقاي صدر وارد معركه شدند. خوب است براي نشان دادن مخالفان متحجر آقاي صدر، عين متن نامه يكي از علما به معاون آقاي صدر در مجلس اعلاي شيعيان، مرحوم آيت‌الله شيخ شمس‌الدين را در اينجا بياورم:

    «حضور شيخ‌محمدمهدي شمس‌الدين
    پس از سلام، شكايات و اخبار و اعتراضات زيادي به من رسيده كه شفاهي، كتبي و تلگرافي بوده‌اند و آن در مورد سيدموسي صدر بوده كه براي مرگ علي شريعتي كه يك فرد كافر به دين و طريقت بود، مجلس عزاداري برپا نموده و يك فرد فاسق و بزرگترين دشمن دين و دينداران در تمام دنيا را شخص بزرگواري معرفي نموده است. اين عمل او خلاف دين است و گمراهي را زياد مي‌كند و نمي‌دانم چه جوابي در قيامت خواهد داد.
    انا للله و انا اليه راجعون
    و السلام».

    جالب اينجاست كه اين نامه حتي خطاب به خود امام موسي صدر نوشته نشده است. اما ايشان به اين مسائل اصلا اهميتي نمي‌دادند و بي‌توجه بودند.
    به طوري که گفتم، به رغم همه اين اهانت‌ها و تهديد‌ها، مراسم چهلم دكتر بسيار باشكوه برگزار شد. شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و سياسي لبنان و سوريه و نيز مقامات رده بالاي سازمان‌هاي آزاديبخش در جهان و نيز رهبران سازمان‌هاي مقاومت فلسطين، حاضر شدند و حتي سخنراني‌هاي انقلابي وخوبي ايراد كردند.

    از زماني که تاريخ و جزييات برنامه چهلم شريعتي در لبنان انتشار يافت، حملات گسترده‌تر و شديدتري عليه امام صدر از هر سو آغاز شد. سفارت ايران در بيروت با بهره‌گيري از مشتي به قول امام خميني «آخوندهاي درباري» و پاره‌اي مزدوران وابسته به فئودال‌هاي فاسد لبناني و نيز موذي‌گري‌هاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر ايراني، از هيچ اقدامي ‌فروگذاري نکردند. کوشش‌هاي آنان حتي متوجه رؤساي دانشگاه‌هاي بيروت نيز بود که تالار بزرگ دانشکده حقوق را براي برگزاري مراسم در اختيار ما قرار داده بودند. ترجمه متن سخنراني امام صدر را در آينده نزديک در همين سايت خواهيد خواند، که در آن جايگاه شريعتي به عنوان معمار انقلاب فکري و اسلامي‌ جوانان و به عنوان پيامبري ستوده شده، که رسالتش را در بردن مذهب آزادي‌بخش و خلاق و روشنگر و آينده‌ساز و نستوه و انقلابي تشيع به درون دانشگاه‌ها مي‌ديد و سر انجام هم جان خود را در راه بازگرداندن جوانان مسلمان به هويت اصيل و اسلامي ‌خود و ايجاد پلي ارتباطي ميان عالمان متعهد ديني و دانشگاهيان روشنفکر و متدين و پيشتاز در امر مبارزه عليه استيلاي خارجي و اسبداد داخلي، در طبق اخلاص نهاد و در هجرت، به جان‌آفرين تسليم کرد.
    افسوس كه مهاجرت دكتر به اروپا در پي تعطيل شدن حسينيه ارشاد و فشارهاي روحي و جسمي‌ و ايجاد تضييقات غيرقابل‌توصيفي که از سوي رژيم بر وي وارد مي‌آمد، با فقدان وي بدون نتيجه ماند و امام صدر نيز يک سال بعد با توطئه «معمر قذافي» از امت مسلمان ربوده شد. اگر آن پايگاه مورد نظر آقاي صدر و شريعتي ايجاد شده بود، چه بسا هنوز هم مي‌توانست فعال بوده و كانون روشنگري و پژوهش‌هاي مذهبي بسيار والايي باشد. زيرا با آن نگرش‌هاي منتقدانه و بينش خلاق دكتر و آن اجتهاد مبتني بر اقتضائات زمان که در آقاي صدر متبلور بود، در نسل جوان و دردمند حوزه‌هاي علميه، تحولي اساسي آغاز مي‌شد و در پي پيروزي انقلاب اسلامي‌ و حاکميت فقه دوران‌ساز امام، ديگر مشكل مي‌بود كه افكار عقب‌مانده بتواند مانع حركت‌هاي متناسب با زمان و عصر حاضر باشد و موجب دلمردگي و دلزدگي جوانان گردد.
    به اميد خدا در آينده‌اي نزديک در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
    والسلام




  •   ذر مورد زندگينامه دكتر مطالبي بنويسيد.
    با تشكر از شما.

  •   با نام و ياد خدا
    با سلام و احترام و آرزوي تداوم تندرستي و سلامتي
    از نوشته جناب عالي بهره بردم. اين چند روز آخر خرداد مصادف با درگذشت دكتر علي شريعتي و دكتر مصطفي چمران است. اين هر دو نسبتي نيز با امام موسي صدر دارند. همان طور كه اشاره كرده ايد پس از درگذشت دكتر شريعتي، امام موسي صدر مراسم به خاك سپاري و نماز بر پيكر او را در سوريه به جا آورد و در مراسم بزرگداشت وي نيز سخنراني مهمي ايراد كرد.
    اما جريان ارتباط دكتر چمران و امام موسي صدر از نوع ديگري است. اين ارتباط به قدري قوي است كه در نوشته‌اي، دكتر چمران اوج ارادت خود به امام موسي صدر را با كلماتي همچون «مولا ي من» ابراز مي‌كند. چمران با ترك امريكا به دليل اينكه نمي‌توانست به ايران مراجعت كند به لبنان مي‌رود و در آنجا به اتفاق امام موسي صدر فعاليت‌هاي خوب و منسجمي را آغاز مي‌كند كه يكي از آنها تأسيس جنبش امل و آموزش نظامي به مبارزان فلسطيني و لبناني و انقلابيون ايراني است. ارتباطات امام موسي صدر و دكتر چمران فراتر و عميق‌تر و پرمعناتر از آن چيزي است كه در اينجا به آن اشاره شد. به خصوص درباره ارتباطاب معنوي اين دو مطالب بسياري گفته و شنيده شده است. دكتر چمران در كتاب لبنان به بخش هايي از اين ارتباطات اشاره كرده است و مكتوبات مهمي در اين زمينه از ايشان باقي است.
    به هر حال در مراسم تدفين دكتر شريعتي هم امام موسي صدر حضور گسترده اي داشت و هم دكتر چمران حضور شايسته اي داشت. در شرايط حاضر با توجه به نوشته جناب عالي زمينه خوبي فراهم شده است كه از اين هر سه چهره برجسته و متفكر ياد شود. اميد اينكه توجه به انديشه ها و ديدگاه هاي اين بزرگان نيز در جامعه ما فزوني گيرد و جامعه از فكر آنها بهره مند شود.
    با آرزوي توفيقات روزافزون
    شريف لك زايي
    سي يكم خرداد 1384

  •   واقعا تحت تاثیر مرثیه شهید چمران قرار گرفتم. نسل جدید باید بیش از این بداند که چه گذشته ای و چه مبارزانی داشته است و از میان دریای خون به خشکی ایران اسلامی مبتنی بر جمهوریت رسیده اند.

  •   آقاي طباطبائي خدا نگهدارتان باشد و توفيق الهي يارتان ، كه هر چند وقت يكبار ما را شيرين كام می کنید.اظهارات شما در باره امام خمینی، خاطرات آموزنده تان از امام صدر ، بیان زیبایتان پیرامون زیبائی های دین علوی و این هم مطلب پر از احساستان از دکتر چمران و دکتر شریعتی و امام صدر در یکجا.باور کنید این مطلب را چند بار خوانده ام و هر بار با چشمی اشکبار دوباره ازنو شروع به خواندن کرده ام. قول داده اید که متن سخنان امام صدر را در اربعین شریعتی برای ما خواهید آورد.بیصبرانه در انتظار هستیم.آقای طباطبائی عزیز متن کامل مرثیه چمران بر مزار دکتر را از کجا باید پیدا کنیم ؟ آیا می توانید آن را در اختیار بازتاب قرار دهید تا بهره کافی ببریم.من هم لازم می دانم به دنباله اظهارات دردمندانه آقای سید اکبر از آلمان از شما بپرسم چرا در باره آقای صدر این قدر کوتاهی می شود.نمیدانم اگر شما و سایت بازتاب نبود چه کسی جوانان نبازمنداین عصر را با این الگوهای زیبای فکر و اندیشه و عرفان آشنا می ساخت و چه کسی مظلومیت آنان را آشکار می کرد.هم از شما جناب دکتر طباطبائی و هم از شما برادران بازتاب کمال تشکر را داریم.با اجازه شما می روم که یکبار دیگر این مقاله قشنگ و پر احساس را بخوانم. رضا سید صدیقی - تهران

  •   با سلام بر همه صالحان و مناديان تشيع علوي خصوصا دكتر علي شريعتي كه چه خوب آقاي دكتر طباطبايي از كلام وحي و بيان مولي علي ع بيان فرمودند كه همين يك نشان بر عظمت و تقواي آن عبد صالح و عالم فرزانه كافي است روحش شاد و راهش مستدام باد. ضمنا از اين ابتكار سايت بازتاب در توجه به شخصيتهاي فرهنگي و مظلوم كه سهم معماري انقلاب اسلامي را داشتند كمال تشكر رادارم.

  •    بنام خدا
    متن زيبائي بود به سهم خود از نويسنده ي محترم و سايت بازتاب تشكر مي كنم. خداوند ارواح طيبه ي علي شريعتي، موسي صدر و مصطفي چمران را با راد مرد بزرگ تاريخ ، مولايم حضرت امير محشور نمايد. تذكر يك نكته را وظيفه ي شرعي خود مي دانم و آنهم اين است كه چرا ما در قبال ربوده شدن آقاي موسي صدر هنوز كه هنوز است ساكتيم و دستكم بايد بگويم آنچنان كه زيبنده ي يك مسلمان واقعي است، اقدامات لازم را بعمل نمي آوريم. گيرم با توجيهات غلطي كه آقايان آن اوائل مي كردند بايد در آن زمان با قذافي ناصبي كنار مي آمدند و به همين لحاظ نيز از موسي صدر چشم پوشيدند، اكنون كه تئوري آنان نقش بر آب شده و قذافي توزرد در نوكري آمريكا با ديگران مسابقه گذاشته ديگر چرا؟ تا كي بجاي شناختن حق و حقيقت و پايمردي در راه آن به دنبال مصلحت جوئي ها هستيم؟ اصولا مگر مصلحت واقعي ما پايمردي در ره حق نيست؟ مگر غير از اين است كه سكوت در برابر ظلم شريك شدن در گناه ظالم است؟ ما كه به اقدامات دولتي اميدي نداريم حداقل از كساني كه درد دين و حق گرائي دارند اين انتظار مي رود كه خود اين قضيه را پيگيري نمايند، تا لااقل در برابر جد سيد موسي شرمنده نباشند. سيد اكبر از آلمان
    حاليكه بر 14 قرن مظلوميت تشيع ميگريم و حروف رادرست نمي بينم تقاضامندم كه از شريعتي بيشتر بنويسيد و از تشيع او كه نسل جوان تشنه اين مطالب است والسلام



  •   در شگفتم كه رمز ماندگاري دكتر شريعتي دردلها و افكار ايرانيان چه بوده ؟هم او . كه هيچ نهاد و موسسه وسازماني دولتي ويا غير دولتي هرگز معرفي نكرده است . اين نفوذ و اثر گذاري از چه جنسي بوده كه ما حتي مشابه اش را هم نداريم .؟ !؟
    مطلب نو وجذابي بو د . استفاده كردم .انشاا.. كه باز هم گفتگوها و مطالب و اخباري اينچنين شيرين و دلنشين در رسانه هاي مان ببينم وببينيم . موفق باشيد.

  •   خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

    از ته دل دوست می داشتم که او هم اینک در میان ما بود و در این زمانه پرآشوب سخنانش مرحمی بر قلبهایمان باشد

    یادش گرامی

  •   فوق العاده عالي وروشنگرانه بود ان قسمتي كه در باره حضرت فاطمه بود اشك هر مسلماني را سرايز ميكند خدايا به تهيه كننده اين متن شفاعت حضرت فاطمه را عطا كن

  •   مقاله بسیار خوب جالب و شور انگیزی بود.من خودم آن زمان از اعضای انجمن دانشجویان امریکا و کانادا بودم و مراسم بسیار با شکوهی در امریکا برگزار نمودیم.من و بسیاری از مسئولین نظام مقدس اسۀمی امروز اسۀم خود را مدیون آموزشهای دکتر شریعتی هستیم.خدا جایگاه او را متعالی گرداند. مهدی اصفهانی

  •    و اين روزگار در گذر است و علي ها در گهواره ها و رحم هاي پاك مادران و سلب پدران در راهند تا جاء الحق و زهق الباطل را تفسير كنند و امروز سكوت حكمفرماست سكوتي از جنس فرياد ها و زمان بي زمان در مكان بي مكان راه تشنه علي راه علي را مي جويد ...
    حقيقت هميشه زنده در اين دنياي گذر در حال نظاره بر من و توست و من و تو در انتظار ...
    در سكوت حقيقت حقيقت هاي خيالي فضا را در تاريكي غم انگيزي فرو برده اند و نشانه ها را كم رنگ كرده اند و من همچنان مطمئن و امبدوار در انتظار دريده شدن اين سكوت سياه با نور النور هستم.

  •   بنام خدا
    متن زيبائي بود به سهم خود از نويسنده ي محترم و سايت بازتاب تشكر مي كنم. خداوند ارواح طيبه ي علي شريعتي، موسي صدر و مصطفي چمران را با راد مرد بزرگ تاريخ ، مولايم حضرت امير محشور نمايد. تذكر يك نكته را وظيفه ي شرعي خود مي دانم و آنهم اين است كه چرا ما در قبال ربوده شدن آقاي موسي صدر هنوز كه هنوز است ساكتيم و دستكم بايد بگويم آنچنان كه زيبنده ي يك مسلمان واقعي است، اقدامات لازم را بعمل نمي آوريم. گيرم با توجيهات غلطي كه آقايان آن اوائل مي كردند بايد در آن زمان با قذافي ناصبي كنار مي آمدند و به همين لحاظ نيز از موسي صدر چشم پوشيدند، اكنون كه تئوري آنان نقش بر آب شده و قذافي توزرد در نوكري آمريكا با ديگران مسابقه گذاشته ديگر چرا؟ تا كي بجاي شناختن حق و حقيقت و پايمردي در راه آن به دنبال مصلحت جوئي ها هستيم؟ اصولا مگر مصلحت واقعي ما پايمردي در ره حق نيست؟ مگر غير از اين است كه سكوت در برابر ظلم شريك شدن در گناه ظالم است؟ ما كه به اقدامات دولتي اميدي نداريم حداقل از كساني كه درد دين و حق گرائي دارند اين انتظار مي رود كه خود اين قضيه را پيگيري نمايند، تا لااقل در برابر جد سيد موسي شرمنده نباشند. سيد اكبر از آلمان

  •   با سلام در حاليكه بر 14 قرن مظلوميت تشيع ميگريم و حروف رادرست نمي بينم تقاضامندم كه از شريعتي بيشتر بنويسيد و از تشيع او كه نسل جوان تشنه اين مطالب است والسلام

  • + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 2:30 توسط بنده خدا |