مقاله عروسک باربی از دکتر حسن عباسی به افشای سیاستهای ایالت متحده روی عروسک باربی و استفاده یا بهتر بگم سوء استفاده ابزاری(سیاسی،فرهنگی و...) ایالت متحده از این عروسک میپردازد.این مقاله از موضوعاتی است که پیشنهاد میکنم بخونینش.بعد از مدتها جستجو موفق شدم این مقاله رو تو یکی از بلاگها که آدرسش در آخر مقاله ذکر شده پیدا کنم.
پديده عروسك باربي
در روش هاي تعليم و تربيت، مهمترين و كليدي ترين عامل، بحث «الگو سازي» است. هر سن و هر جنس، الگوي خاص خود را بر مي تابد. در اين ميان مهمترين سن، دوران كودكي است. تربيت دوران كودكي توام با بهره گيري از الگوهاي خاص و ويژه اين دوران است. طبيعي است كه الگوهاي دوران كودكي به طور عمده از مولفه هاي عاطفي به جاي گزاره هاي عقلاني بهره مي برند. لذا رمز و رازهاي موجود در خيال پردازي هاي كودكانه، جايگزين گزاره هاي واقع گرايانه در تربيت بزرگسالان مي شود. مبتني بر اين اصل، استفاده از نماد حيوانات به صورت فانتزي، در انتقال مفاهيم آموزشي و تربيتي به كودكان، همواره مد نظر بوده است. به گونه اي كه امروزه بيشترين حجم توليدات فرهنگي مربوط به كودكان در زمينه انيميشن، كتاب، داستان، و اسباب بازي، به استفاده از نمادگرايي از حيوانات محدود مي شود.
در اين ميان دختر بچه ها انحصارا به عروسك علاقه مند هستند. اين علاقه نشات گرفته از عاطفه ويژه دختر بچه ها و همچنين به دليل قدرت برتر عروسك در ايجاد حس همزات پنداري و تفاهم خيالي با كودك است.
عروسك، بالاترين نقش تربيتي را به ويژه در شكل دهي و پايه ريزي شخصيت دختران دارد. دختر بچه ها، زنان آينده هر ملت هستند و براي انحطاط هر ملت بايستي دختران و زنان آن ملت را منحط تربيت كرد؛ همانگونه كه براي اعتلاي هر ملت، بايستي دختران و زنان آن ملت را متعالي تربيت كرد. از اين منظر، نقش عروسك در تهاجم فرهنگي نقش بسيار برجسته است.
كمپاني «متل»
كمپاني متل در سال 1945، توسط زوج «هندلر» و «مت» در ايالت كاليفرنياي جنوبي آمريكا تاسيس شد. اين شركت، ابتدا قاب عكس توليد مي كرد و سپس به ساخت مبلمان خانه، و در نهايت به توليد اسباب بازي روي آورد.
متل و «ميكي ماوس»
كمپاني متل در 1955، براي تبليغ اسباب بازي ها در نمايش هاي تلويزيوني با كلوپ ميكي ماوس به همكاري پرداخت كه موجب دگرگوني ساختاري در تجارت اسباب بازي شد.
جهت گيري در عروسك سازي
در سال 1959، به دليل علاقه دختر «هندلر» به عروسك هاي كاغذي، اين شركت طرح ساخت عروسك را دنبال كرد كه منجر به عقد قرارداد براي دريافت امتياز عروسك آلماني «لي لي» شد.
عروسك «لي لي»
عروسك «لي لي»، در واقع بر گرفته از شخصيت و اندام و چهره يك زن خيابان گرد آلماني به همين نام بود. عروسك آلماني «لي لي» به عنوان يك قطعه كلكسيوني فقط به بزرگسالان به ويژه به كلكسيونرهاي اسباب بازي فروخته مي شد.
تغيير نژاد
كمپاني «متل»، امتياز عروسك «لي لي» را از آلمان خريد، و پس از تغييراتي، صورت بندي نژادي آن را به نژاد «آنگلوساكسون» همانند كرد و به توليد انبوه آن در آمريكا اقدام نمود.
تولد باربي
اين عروسك تغيير نژاد يافته ( به نژاد آمريكايي ـ انگليسي آنگوساكسون) باربي لقب گرفت. باربي، اسم خلاصه شده باربارا، دختر كوچك رئيس كمپاني متل يعني آقاي هندلر بود. باربي به زودي در صف اول اسباب بازي دختران در غرب قرار گرفت. در سال 1959 هر عروسك باربي به قيمت سه دلار فروخته مي شد؛ اما اكنون هر عروسك باربي اصل ساخت كمپاني متل 4500 دلار قيمت دارد.
از طراحي موشك ضد هوايي تا طراحي عروسك باربي
طراح تغييرات «باربي» در آمريكا در كمپاني «متل»، «جك رايان» است. وي قبل از آن در پنتاگون (وزارت جنگ آمريكا) طراح موشك هاي اسپارو و هاوك بود. شركت متل او را بخاطر تخصص و استعدادش در شناخت فرم هيكل زنان استخدام كرد.
شركت سهامي عام متل
در سال 1960، شركت «متل»، سهام خود را به فروش رساند و به سهامي عام تبديل شد. از 1963 تا سال 1965، ثروت كمپاني «متل» از 100 ميليون دلار به 500 ميليون دلار افزايش يافت.
تولد كن ( دوست پسر باربي)
در سال 1961، كمپاني« متل» عروسك «كن» را توليد كرد. اين عروسك پسري بود با لباس هاي شيك و موهاي قهوه اي با نامي بر گرفته از نام پسر آقاي هندلر(رئيس كمپاني متل). به اين ترتيب عروسك باربي صاحب يك دوست پسر شد.
بعدها در سال 1963، عروسك «ميچ» و در سال 1965، عروسك اسكيپر به جمع «كن» و« باربي» پيوستند.
دوستان زرد و سياه باربي
در سال 1968، كمپاني «متل» براي اينكه به باربي يك شخصيت تربيتي جهاني ببخشد، اقدام به ساخت و فروش عروسك هاي سياه و زردي نمود كه هيكل و اندام آنها كاملا همانند اندام باربي، ولي رنگ پوست و چهره آنها متفاوت است. عروسك دو رگه آفريقايي ـ آمريكايي براي كودكان سياه پوست در آمريكا و آفريقا كه به باربي سياهان معروف شد، با نام «كريستين» توسط كمپاني «متل» به بازار آمد. اين همه مسئله نبود؛ بازار بيش از يك ميلياردي زرد پوستان در آسيا و همچنين تربيت غربي دختران آنان، ضرورت نگاه فرهنگ غربي به آن عرصه را جدي ساخت. در سال 1990، «كي يرا» باربي ژاپني ها و چيني ها را ساخته و روانه بازار كرد. در كنار اين دوست زرد پوست باربي، دو سال قبل از آن (1988) ترزاي آمريكاي لاتين به جمع دوستان باربي پيوسته بود.
گسترش فعاليت هاي كمپاني متل
از 1965، سال كمپاني متل در راستاي تبليغ و ترويج باربي به ساخت و فروش اسباب بازي هاي جنبي و تكميلي آن پرداخت: اسباب بازي «ببين و بگو» در مهد كودك ها، خودروهاي مسابقه اي احتراقي، اسباب بازي هاي الكترونيكي، سرگرمي هاي ويدئوي خانگي، پازل ها و……
اساسنامه كودكان
در سال 1978، متاثر از شعار حقوق بشر رئيس جمهور وقت آمريكا، جيمي كارتر مبني بر بسط حقوق بشر در جهان، كمپاني متل با ديد بشر دوستانه!!؟ اساسنامه جهاني كودكان را تنظيم نمود كه به شكل قابل توجهي شركايي را به صورت غير انتفاعي در اتحاديه اي پيرامون اساسنامه مزبور ( از سراسر جهان) گرد آورد.
متل كمپاني چند مليتي
كمپاني آمريكايي متل، براي ترويج باربي در سال 1986، شركت «هنگ كنگي اراكو» را تاسيس كرد. در سال 1988 با كمپاني «والت ديسني» در جهت توليد و بازاريابي اسباب بازي ها و فيلم هاي شخصيت هاي عروسكي و كارتوني معروف والت ديسني در سراسر جهان، قرارداد همكاري منعقد نمود. همچنين در سال 1988، كمپاني «متل» كل سهام شركت اسباب بازي سازي فرانسوي اس. اي را خريد و در سال 19898شركت «كورجي تويز» انگليسي را تاسيس كرد. با توجه به گسترش نفوذ باربي، كمپاني متل در 1991 شركت «آويوا»، توليد كننده اسباب بازي هاي ورزشي را تاسيس كرد.
از اين پس به ترتيب:
- در 1992 تاسيس شركت هاي بين المللي از سوي متل.
ـ در سال 1993 جذب مجموعه محصولات «فيشر پرايز» (توليد كننده اسباب بازي پيش دبستاني) به مجموعه متل.
ـ در سال 1994، تاسيس شركت كرانسنكو براي توليد اسباب بازي هاي معروف باربي در انگليس، توسط متل.
ـ در سال 1995، تدوين مقررات حقوقي توليد و توزيع عروسك هاي بزرگ كاپچ كيدز توسط متل.
ـ در سال 1997، ادغام كمپاني اسباب بازي نايكو در متل.
ـ در 1997 خط توليد باربي دست به ساخت و عرضه يك عروسك معلول سوار بر ويلچر به نام «اسمايل» كرد.
ـ در سال 1998 خريداري كمپاني اسباب بازي سازي پرنده آبي از انگليس.
ـ در سال1998 توليد دختر مطلوب آمريكايي در دو مجموعه اول( مجموعه اول دختران7-3 ساله و مجموعه دوم دختران 12-7 ساله) شامل سليقه هاـ علايق ـ الزامات و….
كمپاني متل و هري پاتر
در سال 2000، كمپاني «متل» امتياز مجموعه بازي ها و فعاليت هاي سرگرم كننده پيرامون داستانهاي «هري پاتر» شامل: عروسك هاـ پازل هاـ خودروهاـ بازي هاي كامپيوتري ـ و فيلم هاي مربوط را ( با همكاري كمپاني سينمايي وارنر) خريداري نمود.
معاهده جهاني تي. اچ. كيو
در سال 2001، كمپاني متل به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي اچ كيو براي گسترش و نشر بازي هاي آموزشي و نرم افزارهاي توليدي خود با توجه به ذخاير كمپاني متل شامل باربيـ هاتوي ـ دختر آمريكايي ـ مچ باكس و فشير پرايز، به معاهده جهاني چاپ و انتشارات تي. اچ. كيو وارد شد.
فيلم هاي باربي
در سال 2001 عروسك «باربي» در اولين فيلم كامپيوتري خود به نام باربي در فندق شكن ظاهر شد. از آن پس تاكنون، تعداد قابل توجهي فيلم كامپيوتري، انيميشن، فيلم سينمايي، و مستهجن سكس در مورد باربي توليد شده است.
دوباره سازي باربي
در طي ساليان گذشته، باربي بيش از 500 بار در نقش ها و شخصيت هاي متفاوت عرضه شده است از آن جمله: پرستار، افسر پليس، آموزگار، پزشك، دندانپزشك، دامپزشك، خواننده موسيقي راك، ژيمناست، كارآگاه، افسر نيروي دريايي، افسر خلبان، مهماندار هواپيما، دزد، گدا و… كه اين شخصيت پردازي ها، براي كاركردهاي تربيتي اين عروسك است.
باربي و سياست
در طول 40 سال گذشته عروسك باربي فعال در عرصه سياست آمريكا بوده است. در طول انتخابات ايالتي و ملتي، باربي بسيار فعال است. در طول جنگ ويتنام، گرانادا، پاناما و در انتهاي جنگ سرد، باربي نقشهاي متفاوتي ايفا كرد.
در طول جنگ عراق و آمريكا در سال 1990، عروسك باربي با پوشش يونيفورم نظامي آمريكايي به تهييج افكار عمومي مردم آمريكا پرداخت. پس از واقعه 11 سپتامبر نيز باربي با پوشيدن يونيفورم نيروهاي نظامي ضد تروريست، با ايفاي نقش جديد خود به تهييج افكار عمومي پرداخت. تيتر آگهي هاي تبليغاتي باربي، براي نبرد ضد تروريسم اين بود: باربي ـ روح آمريكايي.
باربي و تعليم و تربيت
خانم «روت هندلر» همسر رئيس كمپاني متل دريافته بود همچنان كه فرزندش باربارا رشد مي كند، به شخصيت سازي و تقليد از بزرگسالان در رفتار با عروسكهاي كاغذي مي پردازد، بنابراين طرح ايده ابداع عروسك واقعي (سه بعدي) به ذهن او خطور كرد.
پس از ساخت باربي، تصميم بر اين شد تا مدل هاي گوناگوني از لباسها در اختيار كودكان قرار گيرد تا آنان بتوانند شخصيت دلخواه خود را در مدل هاي مختلف به باربي ببخشند. به مرور زمان باربي كاركرد مهمي يافت؛ باربي به دختران آموزش مي داد كه جامعه مدرن از آنها به عنوان يك زن چه انتظاري دارد.
كمر باريك و اندام كشيده باربي باعث شده است تا دختران نوجوان در غرب و ساير كشورها براي اينكه اندامشان شبيه باربي شود يا از الگوي باربي خيلي فاصله نداشته باشد، از خوردن غذا به اندازه كافي در سن رشد خود پرهيز كنند. لذا آمار حيرت آور سازمانهاي بهداشتي غرب از سوء تغذيه دختران غربي خبر مي دهد.
چون مطرح مي شد كه تركيب اندام باربي هيچگاه به هم نخواهد خورد، لذا در تربيت دختران براي اينكه در سنين بزرگسالي هيچگاه آبستن نشوند، در حفظ تناسب اندام آنان بسيار موثر بود. در دهه 90 ميلادي به دليل كاهش نرخ توليد مثل در غرب به ويژه در آمريكا، باربي براي تربيت دختران در آن زمينه وارد صحنه شد و در 1955 اين عروسك با يك جنين در شكم خود، به بازار عرضه شد تا دختران نوجوان با وضع حمل باربي به دست خود، اشتياق مادر شدن بيابند. امروزه اسكيپر كه خواهر كوچك باربي محسوب مي شود، بخشي از پاسخ به درخواست سياست گذاران فرهنگي براي بچه دار بودن باربي است.
نگاهي به تحول لباسها و شخصيت باربي، بيانگر آن تحول اجتماعي است كه باربي در آن آفريده شده است. امروزه عروسك بزرگ باربي در هيكل يك دختر جوان حقيقي، براي مقاصد مستهجن در فروشگاه هاي غربي خريد و فروش مي شود. تعداد زيادي از هنرپيشه ها و خوانندگان زن غربي با صرف هزينه هاي زياد اندام و چهره خود را همچون باربي مي سازند تا مورد توجه عموم واقع شوند. امروزه باربي بر روي تمام وسايل مورد استفاده كودكان و نوجوانان اعم از لوازم التحرير، لوازم بهداشتي و آرايشي، پوشاك، اسباب بازي، لوازم تزئيني و… حك شده است و حتي خوردني هاي فانتزي كودكان مانند آدامس و شكلات نيز از حضور باربي بي نصيب نيستند. چه اينكه دخترها در سراسر جهان بايستي حضور مدل و الگوي غربي خود( باربي) را همواره در پيرامون خود حس كنند. مادران غربي مي پرسند؛ چرا دختران ما زودتر از آنچه كه بايد بالغ مي شوند؟ دليل اين بلوغ زودرس جنسي دختران ما در چيست؟
استراتژي فرهنگي آمريكا و باربي
از آنجا كه بيان دكترين فرهنگي آمريكا بر اومانيسم (بشر مداري به جاي خدا محوري)، ليبراليسم(اباحي گر)، سكولاريسم( عرفي انديشي و دنيا گرايي) و هدونيسم (لذت محوري) است، طبيعي است كه سياستمداران و استراتژيست هاي فرهنگي آمريكا تلاش نمايند تا از طريق شيوه و راهكارهاي مختلف، بنيان فرهنگي خود را تقويت، و آن را در آمريكا و در سراسر جهان بسط و تسري دهند. يكي از اين شيوه ها، تربيت دختران آمريكا و سراسر جهان با گزاره هاي فرهنگ آمريكايي است. لذا به عنوان بهترين و كارآمدترين راه، اگر دختران ساير ملت ها با «ارزش» هاي آمريكايي تربيت شوند، اين دختران، نقش همسران و مادران را در جوامع خودشان عهده دار مي شوند، لذا مبتني بر ارزش هاي آمريكايي، جامعه شان را اداره مي كنند و اين مهمترين كاركرد تهاجمي يك فرهنگ مهاجم است كه شهروندان، ديگر ممالك را با ارزش هاي خود بپرورانند.
اينگونه است كه باربي در استراتژي فرهنگي آمريكا واجد بالاترين تأثيرها و ارزش گذاري هاست. و در عرصه پدافند در برابر تهاجم فرهنگي عروسك باربي، مهمترين اقدام در گام نخست تبيين مخاطرات تربيتي و فرهنگي اين عروسك است. لذا هشدار بصيرت بخش در صدر اين اقدامات است.
مكانيزم تربيتي عروسك باربي
عروسك باربي بر خلاف ساير عروسكها تداعي كننده بچه نبوده و داراي چهره بچه گانه نمي باشد، بلكه يك زن بيست ساله آمريكايي با تمام مشخصات اندامي آن است كه با دقت فراوان طراحي و ساخته مي شود و با حضور تصاويرش در اكثر مايحتاج و ملزومات ضروري كودكان و نوجوان از قبيل لوازم التحرير، كيف، كفش، شكلات ها، ظروف، البسه، ساعت، وسايل شخصي و… كه به بيش از دهها هزار مورد موجود در بازار حتي بازار داخلي مي رسد، ملكه ذهني كودكان و نوجوانان گرديده و خود را به آنان تحميل و موجب خريد عروسك مي گردد. خريداران باربي با خريد يك عروسك كارشان تمام نشده و مجبورند تمام وسايل مكمل آن را از قبيل لباس خواب، وسايل حمام، مايوي شنا، لباس مهيماني، وسايل آرايش و… را كه همه ساله در چندين نوبت نيز تغيير مد داده، بازسازي و توليد مي شوند را تهيه و همواره آن را به روز نمايند. بديهي است مدل لباس باربي و تمام آنچه كه تحت عنوان متعلقات عروسك عرضه مي شود، مدل لباس و ساير وسايل مورد نياز دختران و زنان قرار گرفته و بدين صورت دختران مأنوس با اين عروسك با سليقه باربي ( يا به قول دقيقتر با سليقه و خواست يك زن آمريكايي) بزرگ شده و در زماني كه به سن انتخاب مي رسند، دقيقاً داراي سليقه اي همانند باربي (يا يك زن آمريكايي) مي باشند. بنابراين هر آنچه در تمدن غرب براي انحطاط بشر توليد و عرضه مي شود، قبلاً ذائقه و احساس نياز به آن را با هزينه مصرف كنندگان به وجود آورده اند پديده «باربي بيس» يكي از نمودهاي عيني در داخل كشور است كه متخصصان تربيتي و تغذيه داخلي با نگراني فراوان از طريق رسانه هاي جمعي در جستجوي راه حلي براي آن و اطلاع رساني به خانواده هاي ايراني براي پيشگيري و جلوگيري از گسترش آن هستند؛ در شرايطي كه در صفحه نيازمندي هاي روزنامه هاي صبح و عصر آگهي هاي بسيار فريبنده اي با عبارات اغفال كننداي دختران اين مرز و بوم را با وعده و وعيد فراوان به باربي شدن دعوت مي نمايند.
نبايد فراموش كرد كه تا اين لحظه، هيچ كشور و ملتي نتوانسته است در برابر باربي، رقيبي ماندگار و جدي بتراشد و در اين عرصه كاملاً شكست نخورده باشد كه از جمله «عروسك سندي» در انگليس مي باشد.
باشد كه عروسك هاي ملي “سارا“ و “دارا“ كه از نژاد آريايي و داراي فرهنگي ايراني ـ اسلامي مي باشند، بتواند خلا مزبور را پر نموده و در رقابتي سنگين و نفس گير، باربي را در رزمگاه تربيتي دختران جهان اسلام با شكست روبرو سازد.
نویسنده : دکتر حسن عباسی
منابع : جنبش فداييان اسلام و باشگاه اندیشه و وبلاگ موعود
چهارشنبه، 24 اسفند 1384

و

و

و

و

و آخر اینکه

در پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيتكار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين ميگذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشهاي نشست و بناي گريهو زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند «چرا گريه ميكني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلودهاي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شدهام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا ميگفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلكپراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيسجمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!
?نهمين دوره انتخابات رياستجمهوري براستي حماسهاي شگفت بود كه بركات فراوان آن آنچنان كه بايد آشكار نشدهاند و مدتها جاي آن دارد كه محققان ابعاد آن را تبيين كنند. اين انتخابات علاوه بر نتيجه شگفت خود كه انتخاب رئيسجمهوري از جنس مردم برغم جوسازيهاي ناجوانمردانه رقبا بود، بركات ديگري نيز داشت كه از جمله مهمترين آنها مشخص شدن ميزان پايبندي مدعيان دمكراسيخواهي! به شعارهاي آنچناني مبني بر احترام به راي مردم و.... بود!
بعقيدة نگارنده و برخلاف آنچه برخي ميپندارند، دومرحلهاي شدن انتخابات و موج جوسازيهاي ايجادشده از سوي گروههاي پرمدعاي سياسي در راستاي مقابله با ارادة ملي و تخريب دكتر احمدينژاد درطول يك هفته ميان دومرحله، خود لطفي از الطاف خفيه الهي بود كه باعث شد ملت ما هرچه بيشتر به ماهيت مذبذب داعيهداران كذاب ليبرال دمكراسي! پي ببرد والا اگر همين نتايج در مرحله اول حاصل ميگرديد، كجا ملت فرصت پيدا ميكرد كه آنچنان كه بايد اوج تشنگي تجديدنظرطلبانِِِِِِ به اصطلاح اصلاحطلب براي كسب قدرت و حفظ رانتها را بشناسد؟! ازاين منظر بايد خداوند متعال را سپاس گفت. اين انتخابات از برخي جهات در نوع خود بينظير بود. بقول نويسندهاي: «در انتخابات نهم در كنار تخريب، تحقير نيز جايگاه ويژهاي داشت. خاتمي در انتخابات هفتم تخريب شد، امّا تحقير نشد. هاشمي نيز در انتخابات نهم تخريب شد، ولي تحقير نشد. امّا احمدينژاد نه تنها با تخريب سنگين از سوي نخبگان سياسي و فكري و حتي ديني مواجه بود، تحقير نيز شد!
آقاي خاتمي كه هشت سال سرمايههاي فكري و مادي اين مملكت را براي مفاهيمي چون گفتگوي تمدنها و جامعه مدني هزينه كرد و همواره براي انسانيت و بشريت و اخلاق مانيفست صادر ميكرد، در روزهاي پاياني حكومت خود، ميزان التزام عملياش را به شعارهاي خويش آشكارا نشان داد. او احمدينژاد را دون شان ملت ايران ناميد! و با حمايت از هاشمي، قانونگرايي، يكي ديگر از دستاوردهايي كه بدان ميباليد را زير پا گذاشت و نتوانست بيطرفي خود را حفظ كند.» (محمدرضا طاهري، مقاله «روايت فاجعه!»، ماهنامه سوره، شماره 19، شهريور 84، ص. 104) همچنين خاطره توهينهاي دو تن از نمايندگان كانديداي رقيب در برنامه زنده شبكه دوم سيما از ذهن بينندگان هنوز پاك نشده است! برغم آشكار شدن وزن حقيقي طالبان دمكراسي غربي و «نه» قاطع ملت به شيفتگان ليبراليسم، وقاحت برخي از حضرات به حدي است كه هنوز از رويههاي خود دست برنداشته و با سادهانديش قلمداد كردن ملت همچنان در پي نشان دادن آدرس غلط به مردم ميباشند!؟
مزوّراني كه طي هشت سال اخير بيشترين تلاش را براي ترويج تز اصلي انجمن حجتيه (يعني جدايي دين از سياست) بكار برده و كوچكترين فرصتي را براي تهاجم به خط روشن امام راحل(ره) و اصليترين يادگار امام يعني ولايت فقيه از كف ندادهاند، امروز و پس از شكست مفتضحانه خود رياكارانه و البته مذبوحانه عَلَم امامخواهي را برافراشته و نام امام را همچون قرآن معاويه بر سرنيزه كردهاند! و از ظهور انجمن حجتيه و طالبان! اعلام خطر ميكنند؟! باز بقول ظريفي: «خيلي زور دارد (و زَر دارد و تزوير دارد) كه اولين پيشگامان آرمانزدايي از دين و حذف عدالتخواهي از قاموس انقلاب، امروز عَلَم مبارزه با تحّجر بردارند و فرياد آي دزد! آي دزد! سر دهند! كار به جايي رسيده كه حتي «كارگزاران» هم ضد تحّجر شدهاند! يك عمر تلاش كني كه پاي عدالت را از دين كوتاه كني و اسلام را در محدوده مسائل فردي و خصوصي به زنجير بكشي و بعد به يكباره ياد امام بيفتي و از صحيفه نور كُد بياوري و راه به راه مصاحبه و سخنراني و ... كني كه ما بيداريم و نميگذاريم ميراث آن امام سفركرده به دست متحجّرين پايمال شود! زهازه !، حبذا !، آفرين !، براوو !، هورا ! شما و امام؟! شما و مبارزه با تحّجر؟! اگر شما به ميدان مبارزه با تحّجر بياييد، ميدان به كجا برود؟!» (همان، سرمقاله، ص.4) گويا حضرات در خواب تشريف دارند! و همچنان مردم را دربست! مطيعِِِ افكار پوسيده خود ميدانند كه به اين نفاقورزي روي آوردهاند؟! و يا دركمال بيملاحظگي به اهانت به رئيس جمهور محبوب ميپردازند و برغم سپري شدن چندين ماه به همان شيوه مذبوحانهاي كه در طول انتخابات بكار برده و پاسخ شايسته آن را هم از ملت دريافت كردند، ادامه ميدهند!؟ از جمله اينان يكي هم معاون معزول حقوقي و پارلماني رئيس جمهور سابق است كه به اذعان خودش پس از بركناري از سِمَت معاونت توسط آقاي خاتمي و همچنين پس از بركناري از سِمَت مشاورت با حكم مردم! اوقات بيشتري جهت انجام رسالت خطير! چَتبازي!! دارد و بويژه هَمّ خود را در اين ايام به متلكگويي به منتخب 18 ميليوني ملت قرار داده است و كمتر روزي است كه در وبلاگ خود به عقدهگشايي عليه رياستجمهور نپردازد!
دوگانگي در رفتار و گفتار و بيصداقتي تجديدنظرطلبان كه در سطور فوق گفته آمد، بخصوص در مورد علي محمد ابطحي خيلي جالبتر است! حقاً خيلي وقاحت ميخواهد كه كسي كه خود و پدرش از داعيان نشاندار! انجمن حجتيه و مروجان افكار متحجرانه و بقول امام و بعبارت دقيقتر مبدل كردن ارادت مردم به حضرت ولي عصر (عج) به دكان تكسّب و تعيّش خود هستند، حالا پس از دريافت سيلي جانانه از ملت فرياد «آي دزد!، آي دزد!» سر داده و همنوا با همدستان ليبرال خود و پارهاي از مدعيان دروغين خط امام (كه تا ديروز براي زدودن ياد و نام و انديشههاي امام از هيچ تلاشي فروگذار نميكردند!) به منتخب محبوب ملت انگ تحجر ميزند و از ظهور انجمن حجتيه مينالد؟!!(يادداشت 27 تير ۱۳۸۴ آیه الله توسلی و جلسه این هفته مجمع تشخیص مصلحت) هيچكس اگر نداند خودش و ما كه خوب ميدانيم كه - بعنوان مثال- مجلة «خورشيد مكه» كه در محافل آگاهان بعنوان ارگان اصلي اما بدون تابلوي انجمن حجتيه شناخته ميشود (و با سوءاستفاده از رانتهاي بادآورده وزارت ارشاد دوره اصلاحات آنچنان به كار خود گسترش داده كه تقريباً در تمام! دكههاي مطبوعاتي تهران پوسترهاي تبليغاتي آن نصب شده!) و همان اوهام خرافاتي و انديشههاي انحرافي در خصوص رؤيت امام زمان (عج) و كشف دستخط حضرت در فلان مسجد! و مكاشفات دروغين! و ... را در ميان جوانان بيگناه ترويج ميكند، تحت مديريت و ارشادات! حضرت !! پدر ايشان است! (هرچند كه براي رد گم كردن و خالي نبودن عريضه هر از گاهي ارتباط با انجمن را حاشا و عكس امام و فرمايشات ايشان را علم كنند!)
آقاي ابطحي در واقع متوجه نيست كه برسرشاخ نشسته و بُن خود ميبُرد و اهانتهاي وي همگي به نفع دكتر احمدينژاد تمام خواهد شد چرا كه با آن سوابق مشعشعي!! كه حضرتش ازخود بجاي گذارده است، اتفاقاً اگر عنصر لُمپَني مثل ايشان به حمايت از دولت بپردازد، ضعف رئيسجمهور محسوب ميشود!! بنابراين خيال ابطحي آسوده باشد كه ما نه تنها از متلكهاي وي ذرهاي احساس آزردگي نميكنيم، بلكه مصّرانه! تقاضا داريم كه به اين رويه ادامه دهد! چراكه عجالتاً تا زماني كه وي به جوسازي عليه دولت مشغول است، همچنان از درستي مشي منتخب محبوب خود اطمينان خواهيم داشت و اگر روزي ايشان خدايناكرده! به ستايش دكتر احمدينژاد بپردازد، آن وقت است كه بايد عزا بگيريم و در صحت روية دولت ترديد رواداريم! و تفصيل اين مدّعا ذيلاً آمده است. آقاي ابطحي ازجمله در يادداشت 26 شهريور با عنوان «عكس دستجمعي رهبران در سازمان ملل» اينگونه - به خيال خام خود- به تحقير رئيسجمهور پرداخته و نوشته است: «از كارهاي خوبي كه در سفر آقاي احمدينژاد به نيويورك صورت پذيرفت حضور ايشان در مراسم عكس دستجمعي سران كشورها بود. اين عكس يادگاري رهبران دنياست كه هركدام به نمايندگي از كشوري ميايستند ...... درست نبود كه نماينده ايران در آن نباشد. بخصوص رئيسجمهوري كه يقين دارد بعد از بازگشت براي گرفتن عكس يادگاري با حضور بوش و شارون مورد اعتراض قرار نميگيرد و راهپيمايان كفنپوش عليه او اعتراض نميكنند، آنها [بوش و شارون] هم سراغ وي براي احوالپرسي و دستدادن نميآيند. سال 2000 در كنفرانس سران جهان هم اصرار ما به آقاي خاتمي اين بود كه در آن مراسم شركت كند ولي نكرد. وقتي من و آقاي خرازي خيلي اصرار كرديم، گفت ديگر حوصله اينكه براي گرفتن يك عكس چندماه شاهد تظاهرات و حرف و مقاله و اينها باشم، ندارم. ضمن آنكه يقين داشت در آن مراسم رئيسجمهور آمريكا كه اولين بار بود پاي سخنراني رئيسجمهور ايران مينشست حتماًبه سراغ وي خواهد آمد و دست خواهد داد و اگر اين اتفاق مي افتاد كه نگو و نپرس!» سايت متمايل به جريان كارگزاراني انتخاب كه با همان لوگو و آرم روزنامه سابق انتخاب منتشر ميشود نيز همان روز با ذوقزدگي! اين يادداشت را با عنوان «تقدير ابطحي از احمدينژاد!» درج كرده است. همانگونه كه ملاحظه ميشود آقاي ابطحي اين نكته كه شخصيتهاي عزيز! و محترمي!! مانند شارون قصّاب و بوش قاتل مردم عراق و افغانستان تمايلي به مصافحه با دكتر احمدينژاد ندارند را بعنوان مايه سرافكندگي! رئيسجمهور كشورمان القاء كرده است!؟
در پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيتكار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين ميگذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشهاي نشست و بناي گريهو زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند «چرا گريه ميكني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلودهاي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شدهام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا ميگفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلكپراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيسجمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!
اينكه امثال بوش و شارون علاقه (و بعبارت دقيقتر جرات!) مواجهه با دكتر احمدينژاد - كه با تاسي از اسلاف صالح خود، شهيد رجايي و رهبرمعظم انقلاب،فرياد استكبارستيزي ملت ايران را در مجامع جهاني طنينانداز كرده و همچون آن بزرگواران خشم استكبار را برانگيخته و نمايندگان آنها را وادار به خروج از محل سخنراني كرده- ندارند، نه تنها خردهاي بر دكتراحمدينژاد نميباشد، بلكه اتفاقاً مايه افتخار ايشان و سربلندي ملّت و متقابلاً ماية سرافكندگي مدعيان بيهنري است كه كعبه آمال خود را در اوهام ورشكسته و مدينه خيالي غرب ميجويند! اين موهبت عُظمي! يعني دستدادن و يحتمل دستبوسي!! بوش و شارون ارزاني همان غربزدگان باد! آنها هستند كه بايد درخصوص اين ننگ بزرگ يعني نشاندن لبخند رضايت برلب پليدترين ابناي بشر سرافكنده باشند! چه زيبا امام استكبارستيزمان تكليف را مشخص فرموده كه: «آن روز كه آمريكا از ما تعريف كند، بايد عزا بگيريم و در خود شك كنيم!» جا دارد مزوّراني كه پس از هشت سال امامزدايي امروز براي لاپوشاني شكست خود منافقانه زير عَلم امام سينه چاك كردهاند و در همان حال گپ و گئده با مستكبران جنايتكار را مايه افتخار و عزت! ميدانند، نسبت خود را با اين بيانات امام روشن كنند:«غرب و شرق تا شما را از هويت اسلاميتان به خيال خام خودشان بيرون نبرند، آرام نخواهند نشست. نه از ارتباط با متجاوزان خشنود شويد و نه از قطع ارتباط با آنان رنجور. هميشه با بصيرت و چشماني باز به دشمنان خيره شويد و آنان را آرام نگذاريد كه اگر آرام گذاريد، لحظهاي آرامتان نميگذارند.» (صحيفهنور، ج.21، ص.109)
«نكته مهمي كه همه ما بايد به آن توجه كنيم و آن را اصل و اساس سياست خود با بيگانگان قرار دهيم اين است كه دشمنان ما و جهانخواران تا كي و تا كجا ما را تحمّل ميكنند و تا چه مرزي استقلال و آزادي ما را قبول دارند. به يقين آنان مرزي جز عدول از همه هويّتها و ارزشهاي معنوي دينمان نميشناسند. به گفته قرآن كريم هرگز دست از مقابله و ستيز با شما برنميدارند مگر اينكه شما را از دينتان برگردانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، صهيونيستها و آمريكا و شوروي در تعقيبمان خواهند بود تا هويت ديني و شرافت مكتبمان را لكهدار نمايند. بعضي مغرضين ما را به اعمال سياست نفرت و كينهتوزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار ميدهند و با دلسوزيهاي بيمورد و اعتراضهاي كودكانه ميگويند جمهوري اسلامي سبب دشمنيها شده است و از چشم غرب و شرق و اياديشان افتاده است! كه چه خوبست به اين سئوال پاسخ داده شود كه ملّتهاي جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملّت ايران چه زماني نزد غربيها و شرقيها احترام و اعتبار داشتهاند كه امروز بياعتبار شدهاند؟! آري! اگر ملت ايران از همه اصول و موازين اسلامي و انقلابي خود عدول كند و خانه عزّت و اعتبار پيامبر و ائمه معصومين عليهمالسلام را با دستهاي خود ويران نمايد، آنوقت ممكن است جهانخواران اورا به عنوان يك ملّت ضعيف و فقير و بيفرهنگ به رسميت بشناسند ولي در همان حدي كه آنها آقا باشند، ما نوكر؛ آنها ابرقدرت باشند، ماضعيف؛ آنها ولي و قيّم باشند، ما جيرهخوار و حافظ منافع آنها. نه يك ايران با هويت ايراني اسلامي، بلكه ايراني كه شناسنامهاش را آمريكا و شوروي صادر كند؛ ايراني كه ارابه سياست آمريكا يا شوروي را بكشد.» (پيام استقامت حضرت امام، ذيحجه 1408، تيرماه 1367)
ضمناً گويا آقاي ابطحي فراموش كرده است كه همين ابتداي سال جاري آقاي خاتمي بدون اينكه ضرورت خاصّي وجود داشته باشد، بنا به همان ديدگاههاي معمول!ِ خود در مراسم تشييع پاپ قبلي حاضر شده و اتفاقاً با همتاي صهيونيست خود نيز - بنحو غيرمنتظره- همكلام شد و رسانههاي استكباري تصاوير اين اتفاق را به دنيا مخابره كرده و به القاء منويات مغرضانه خود پرداختند، اما برخلاف ادعاي كذب ابطحي «موج تظاهرات و حرف و مقاله آنهم به مدت چندماه! در كشور ايجاد نشد و راهپيمايان كفنپوش عليه ايشان براه نيفتادند!» و موضوع در حد معدودي اعتراض دلسوزانه و ابراز تاسف خلاصه گرديد، ضمن اينكه بسيارعجيب است كه آقاي خاتمي از زبان ابطحي بعنوان فردي بيتحمل و گريزان از نقد و منتقدان معرفي شدهاند! پس تكليف شعارهاي زيباي تسامح و تحمل مخالف و استقبال از منتقد و ..... چه ميشود؟! آيا اين مفاهيم را فقط براي معاندان ضدانقلاب و سكولارها روا ميدانستيد؟! البته آقاي ابطحي نخستين كسي نيست كه به «اعتراض كودكانه» عليه استكبارستيزي جمهوري اسلامي ميپردازد، از همان ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي نيز ليبرالهاي محبوب وي - يا به تعبير حضرت امام «مغرضان»- مكرراً از اينكه سازشناپذيري نظام با استكبار جهاني سبب بياعتباري كشور! در عرصه بينالمللي شده، ميناليدند و هم از آن رو بود كه سيدالشهداي انقلاب اسلامي، آيتالله بهشتي درپاسخ فرياد برآوردند: «عدهاي مدام ميگويند كه اي واي! دارند آبروي انقلاب ما را ميبرند! مگر ما از اينها (استكبار جهاني) جز اين هم ميتوانستيم توقع داشته باشيم؟! به شما قول ميدهم فقط در يك حالت اينها به شما باركالله خواهند گفت و آن، موقعي است كه دوباره و به شكل تازهاي راه بازگشت امپرياليسم و صهيونيسم را به كشورعزيزتان باز كنيد، به آنها بگوييد: بفرماييد! خيرمقدم! در آن حالت تمام دستگاههاي تبليغاتي درباره همه مردم ما به ستايش و ثناگويي خواهند پرداخت! والا تا زمانيكه ملت ما در برابر اين ستمگران چپاولگر دنيا ايستادگي ميكند، آنها بايد هم فحش بدهند! هيچوقت ما آبروي انقلاب را نبايد در نوشتههاي روزنامهها و مجلههاي صهيونيستي و سروصداهاي راديوها و تلويزيونهاي امپرياليستي بنگريم!» (سخنراني شهيد بهشتي پيش از خطبههاي نمازجمعه تهران، 13/10/59) و در انتها همنوا با آن شهيد مظلوم و استكبارستيز كه بر شيطان بزرگ اينگونه خروشيد كه: «آمريكا! از ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير!» ما نيز خطاب به نوكران ذليل آمريكا ميگوييم كه از انتخاب شايسته و دشمنسوز ملت ايران عصباني باشيد!!
محسن رحمتي
در پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيتكار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين ميگذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشهاي نشست و بناي گريهو زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند «چرا گريه ميكني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلودهاي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شدهام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا ميگفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلكپراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيسجمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!
?نهمين دوره انتخابات رياستجمهوري براستي حماسهاي شگفت بود كه بركات فراوان آن آنچنان كه بايد آشكار نشدهاند و مدتها جاي آن دارد كه محققان ابعاد آن را تبيين كنند. اين انتخابات علاوه بر نتيجه شگفت خود كه انتخاب رئيسجمهوري از جنس مردم برغم جوسازيهاي ناجوانمردانه رقبا بود، بركات ديگري نيز داشت كه از جمله مهمترين آنها مشخص شدن ميزان پايبندي مدعيان دمكراسيخواهي! به شعارهاي آنچناني مبني بر احترام به راي مردم و.... بود!
بعقيدة نگارنده و برخلاف آنچه برخي ميپندارند، دومرحلهاي شدن انتخابات و موج جوسازيهاي ايجادشده از سوي گروههاي پرمدعاي سياسي در راستاي مقابله با ارادة ملي و تخريب دكتر احمدينژاد درطول يك هفته ميان دومرحله، خود لطفي از الطاف خفيه الهي بود كه باعث شد ملت ما هرچه بيشتر به ماهيت مذبذب داعيهداران كذاب ليبرال دمكراسي! پي ببرد والا اگر همين نتايج در مرحله اول حاصل ميگرديد، كجا ملت فرصت پيدا ميكرد كه آنچنان كه بايد اوج تشنگي تجديدنظرطلبانِِِِِِ به اصطلاح اصلاحطلب براي كسب قدرت و حفظ رانتها را بشناسد؟! ازاين منظر بايد خداوند متعال را سپاس گفت. اين انتخابات از برخي جهات در نوع خود بينظير بود. بقول نويسندهاي: «در انتخابات نهم در كنار تخريب، تحقير نيز جايگاه ويژهاي داشت. خاتمي در انتخابات هفتم تخريب شد، امّا تحقير نشد. هاشمي نيز در انتخابات نهم تخريب شد، ولي تحقير نشد. امّا احمدينژاد نه تنها با تخريب سنگين از سوي نخبگان سياسي و فكري و حتي ديني مواجه بود، تحقير نيز شد!
آقاي خاتمي كه هشت سال سرمايههاي فكري و مادي اين مملكت را براي مفاهيمي چون گفتگوي تمدنها و جامعه مدني هزينه كرد و همواره براي انسانيت و بشريت و اخلاق مانيفست صادر ميكرد، در روزهاي پاياني حكومت خود، ميزان التزام عملياش را به شعارهاي خويش آشكارا نشان داد. او احمدينژاد را دون شان ملت ايران ناميد! و با حمايت از هاشمي، قانونگرايي، يكي ديگر از دستاوردهايي كه بدان ميباليد را زير پا گذاشت و نتوانست بيطرفي خود را حفظ كند.» (محمدرضا طاهري، مقاله «روايت فاجعه!»، ماهنامه سوره، شماره 19، شهريور 84، ص. 104) همچنين خاطره توهينهاي دو تن از نمايندگان كانديداي رقيب در برنامه زنده شبكه دوم سيما از ذهن بينندگان هنوز پاك نشده است! برغم آشكار شدن وزن حقيقي طالبان دمكراسي غربي و «نه» قاطع ملت به شيفتگان ليبراليسم، وقاحت برخي از حضرات به حدي است كه هنوز از رويههاي خود دست برنداشته و با سادهانديش قلمداد كردن ملت همچنان در پي نشان دادن آدرس غلط به مردم ميباشند!؟
مزوّراني كه طي هشت سال اخير بيشترين تلاش را براي ترويج تز اصلي انجمن حجتيه (يعني جدايي دين از سياست) بكار برده و كوچكترين فرصتي را براي تهاجم به خط روشن امام راحل(ره) و اصليترين يادگار امام يعني ولايت فقيه از كف ندادهاند، امروز و پس از شكست مفتضحانه خود رياكارانه و البته مذبوحانه عَلَم امامخواهي را برافراشته و نام امام را همچون قرآن معاويه بر سرنيزه كردهاند! و از ظهور انجمن حجتيه و طالبان! اعلام خطر ميكنند؟! باز بقول ظريفي: «خيلي زور دارد (و زَر دارد و تزوير دارد) كه اولين پيشگامان آرمانزدايي از دين و حذف عدالتخواهي از قاموس انقلاب، امروز عَلَم مبارزه با تحّجر بردارند و فرياد آي دزد! آي دزد! سر دهند! كار به جايي رسيده كه حتي «كارگزاران» هم ضد تحّجر شدهاند! يك عمر تلاش كني كه پاي عدالت را از دين كوتاه كني و اسلام را در محدوده مسائل فردي و خصوصي به زنجير بكشي و بعد به يكباره ياد امام بيفتي و از صحيفه نور كُد بياوري و راه به راه مصاحبه و سخنراني و ... كني كه ما بيداريم و نميگذاريم ميراث آن امام سفركرده به دست متحجّرين پايمال شود! زهازه !، حبذا !، آفرين !، براوو !، هورا ! شما و امام؟! شما و مبارزه با تحّجر؟! اگر شما به ميدان مبارزه با تحّجر بياييد، ميدان به كجا برود؟!» (همان، سرمقاله، ص.4) گويا حضرات در خواب تشريف دارند! و همچنان مردم را دربست! مطيعِِِ افكار پوسيده خود ميدانند كه به اين نفاقورزي روي آوردهاند؟! و يا دركمال بيملاحظگي به اهانت به رئيس جمهور محبوب ميپردازند و برغم سپري شدن چندين ماه به همان شيوه مذبوحانهاي كه در طول انتخابات بكار برده و پاسخ شايسته آن را هم از ملت دريافت كردند، ادامه ميدهند!؟ از جمله اينان يكي هم معاون معزول حقوقي و پارلماني رئيس جمهور سابق است كه به اذعان خودش پس از بركناري از سِمَت معاونت توسط آقاي خاتمي و همچنين پس از بركناري از سِمَت مشاورت با حكم مردم! اوقات بيشتري جهت انجام رسالت خطير! چَتبازي!! دارد و بويژه هَمّ خود را در اين ايام به متلكگويي به منتخب 18 ميليوني ملت قرار داده است و كمتر روزي است كه در وبلاگ خود به عقدهگشايي عليه رياستجمهور نپردازد!
دوگانگي در رفتار و گفتار و بيصداقتي تجديدنظرطلبان كه در سطور فوق گفته آمد، بخصوص در مورد علي محمد ابطحي خيلي جالبتر است! حقاً خيلي وقاحت ميخواهد كه كسي كه خود و پدرش از داعيان نشاندار! انجمن حجتيه و مروجان افكار متحجرانه و بقول امام و بعبارت دقيقتر مبدل كردن ارادت مردم به حضرت ولي عصر (عج) به دكان تكسّب و تعيّش خود هستند، حالا پس از دريافت سيلي جانانه از ملت فرياد «آي دزد!، آي دزد!» سر داده و همنوا با همدستان ليبرال خود و پارهاي از مدعيان دروغين خط امام (كه تا ديروز براي زدودن ياد و نام و انديشههاي امام از هيچ تلاشي فروگذار نميكردند!) به منتخب محبوب ملت انگ تحجر ميزند و از ظهور انجمن حجتيه مينالد؟!!(يادداشت 27 تير ۱۳۸۴ آیه الله توسلی و جلسه این هفته مجمع تشخیص مصلحت) هيچكس اگر نداند خودش و ما كه خوب ميدانيم كه - بعنوان مثال- مجلة «خورشيد مكه» كه در محافل آگاهان بعنوان ارگان اصلي اما بدون تابلوي انجمن حجتيه شناخته ميشود (و با سوءاستفاده از رانتهاي بادآورده وزارت ارشاد دوره اصلاحات آنچنان به كار خود گسترش داده كه تقريباً در تمام! دكههاي مطبوعاتي تهران پوسترهاي تبليغاتي آن نصب شده!) و همان اوهام خرافاتي و انديشههاي انحرافي در خصوص رؤيت امام زمان (عج) و كشف دستخط حضرت در فلان مسجد! و مكاشفات دروغين! و ... را در ميان جوانان بيگناه ترويج ميكند، تحت مديريت و ارشادات! حضرت !! پدر ايشان است! (هرچند كه براي رد گم كردن و خالي نبودن عريضه هر از گاهي ارتباط با انجمن را حاشا و عكس امام و فرمايشات ايشان را علم كنند!)
آقاي ابطحي در واقع متوجه نيست كه برسرشاخ نشسته و بُن خود ميبُرد و اهانتهاي وي همگي به نفع دكتر احمدينژاد تمام خواهد شد چرا كه با آن سوابق مشعشعي!! كه حضرتش ازخود بجاي گذارده است، اتفاقاً اگر عنصر لُمپَني مثل ايشان به حمايت از دولت بپردازد، ضعف رئيسجمهور محسوب ميشود!! بنابراين خيال ابطحي آسوده باشد كه ما نه تنها از متلكهاي وي ذرهاي احساس آزردگي نميكنيم، بلكه مصّرانه! تقاضا داريم كه به اين رويه ادامه دهد! چراكه عجالتاً تا زماني كه وي به جوسازي عليه دولت مشغول است، همچنان از درستي مشي منتخب محبوب خود اطمينان خواهيم داشت و اگر روزي ايشان خدايناكرده! به ستايش دكتر احمدينژاد بپردازد، آن وقت است كه بايد عزا بگيريم و در صحت روية دولت ترديد رواداريم! و تفصيل اين مدّعا ذيلاً آمده است. آقاي ابطحي ازجمله در يادداشت 26 شهريور با عنوان «عكس دستجمعي رهبران در سازمان ملل» اينگونه - به خيال خام خود- به تحقير رئيسجمهور پرداخته و نوشته است: «از كارهاي خوبي كه در سفر آقاي احمدينژاد به نيويورك صورت پذيرفت حضور ايشان در مراسم عكس دستجمعي سران كشورها بود. اين عكس يادگاري رهبران دنياست كه هركدام به نمايندگي از كشوري ميايستند ...... درست نبود كه نماينده ايران در آن نباشد. بخصوص رئيسجمهوري كه يقين دارد بعد از بازگشت براي گرفتن عكس يادگاري با حضور بوش و شارون مورد اعتراض قرار نميگيرد و راهپيمايان كفنپوش عليه او اعتراض نميكنند، آنها [بوش و شارون] هم سراغ وي براي احوالپرسي و دستدادن نميآيند. سال 2000 در كنفرانس سران جهان هم اصرار ما به آقاي خاتمي اين بود كه در آن مراسم شركت كند ولي نكرد. وقتي من و آقاي خرازي خيلي اصرار كرديم، گفت ديگر حوصله اينكه براي گرفتن يك عكس چندماه شاهد تظاهرات و حرف و مقاله و اينها باشم، ندارم. ضمن آنكه يقين داشت در آن مراسم رئيسجمهور آمريكا كه اولين بار بود پاي سخنراني رئيسجمهور ايران مينشست حتماًبه سراغ وي خواهد آمد و دست خواهد داد و اگر اين اتفاق مي افتاد كه نگو و نپرس!» سايت متمايل به جريان كارگزاراني انتخاب كه با همان لوگو و آرم روزنامه سابق انتخاب منتشر ميشود نيز همان روز با ذوقزدگي! اين يادداشت را با عنوان «تقدير ابطحي از احمدينژاد!» درج كرده است. همانگونه كه ملاحظه ميشود آقاي ابطحي اين نكته كه شخصيتهاي عزيز! و محترمي!! مانند شارون قصّاب و بوش قاتل مردم عراق و افغانستان تمايلي به مصافحه با دكتر احمدينژاد ندارند را بعنوان مايه سرافكندگي! رئيسجمهور كشورمان القاء كرده است!؟
در پاسخ ميگوييم كه اين ادعا يادآور آن حكايت معروف است بدين شرح كه : روزگاري يك انسان مؤمن در مجاورت فردي معصيتكار منزل داشت و آن همسايه فاسق كه تاب ديدن بندگان صالح خدا را نداشت، در هر فرصتي به ناسزاگويي به همسايه خود ميپرداخت و هرگاه كه با وي روبرو ميشد بناي توهين ميگذاشت و درمقابل آن مؤمن نيز به مصداق آيه «فاذا مروّا باللغو مروّا كراما» با بزرگواري گذشت كرده و اعتنايي به ناسزاها نميكرد تا اينكه روزي به او خبر دادند كه: «خوشحال باش! كه آن همسايه بدزبان امروز به ستايش تو مشغول بود!» برخلاف انتظارشان وي با شنيدن اين خبر در گوشهاي نشست و بناي گريهو زاري گذاشت!؟ با تعجب پرسيدند «چرا گريه ميكني؟ ما گمان ميكرديم از اين خبر خوشحال ميشوي!» جواب داد: «اتفاقاً بزرگترين مصيبت براي من روزي است كه چنان انسان آلودهاي از من تعريف كند! من بايد در كار خود تجديدنظر كنم و ببينم كدام خلافي را مرتكب شدهام كه باعث شده چنين فاسقي به مدح من بپردازد! تا ديروز كه به من ناسزا ميگفت، مطمئن بودم كه هنوز در صراط مستقيم هستم و حالا كه از من تعريف ميكند، معلوم ميشود كه در ايمان من خللي حاصل شده است!» حكايت متلكپراني ابطحي درخصوص مصافحه سردمداران صهيونيست و شيطان بزرگ با رئيسجمهور ايران اسلامي نيز از همين سياق است!
اينكه امثال بوش و شارون علاقه (و بعبارت دقيقتر جرات!) مواجهه با دكتر احمدينژاد - كه با تاسي از اسلاف صالح خود، شهيد رجايي و رهبرمعظم انقلاب،فرياد استكبارستيزي ملت ايران را در مجامع جهاني طنينانداز كرده و همچون آن بزرگواران خشم استكبار را برانگيخته و نمايندگان آنها را وادار به خروج از محل سخنراني كرده- ندارند، نه تنها خردهاي بر دكتراحمدينژاد نميباشد، بلكه اتفاقاً مايه افتخار ايشان و سربلندي ملّت و متقابلاً ماية سرافكندگي مدعيان بيهنري است كه كعبه آمال خود را در اوهام ورشكسته و مدينه خيالي غرب ميجويند! اين موهبت عُظمي! يعني دستدادن و يحتمل دستبوسي!! بوش و شارون ارزاني همان غربزدگان باد! آنها هستند كه بايد درخصوص اين ننگ بزرگ يعني نشاندن لبخند رضايت برلب پليدترين ابناي بشر سرافكنده باشند! چه زيبا امام استكبارستيزمان تكليف را مشخص فرموده كه: «آن روز كه آمريكا از ما تعريف كند، بايد عزا بگيريم و در خود شك كنيم!» جا دارد مزوّراني كه پس از هشت سال امامزدايي امروز براي لاپوشاني شكست خود منافقانه زير عَلم امام سينه چاك كردهاند و در همان حال گپ و گئده با مستكبران جنايتكار را مايه افتخار و عزت! ميدانند، نسبت خود را با اين بيانات امام روشن كنند:«غرب و شرق تا شما را از هويت اسلاميتان به خيال خام خودشان بيرون نبرند، آرام نخواهند نشست. نه از ارتباط با متجاوزان خشنود شويد و نه از قطع ارتباط با آنان رنجور. هميشه با بصيرت و چشماني باز به دشمنان خيره شويد و آنان را آرام نگذاريد كه اگر آرام گذاريد، لحظهاي آرامتان نميگذارند.» (صحيفهنور، ج.21، ص.109)
«نكته مهمي كه همه ما بايد به آن توجه كنيم و آن را اصل و اساس سياست خود با بيگانگان قرار دهيم اين است كه دشمنان ما و جهانخواران تا كي و تا كجا ما را تحمّل ميكنند و تا چه مرزي استقلال و آزادي ما را قبول دارند. به يقين آنان مرزي جز عدول از همه هويّتها و ارزشهاي معنوي دينمان نميشناسند. به گفته قرآن كريم هرگز دست از مقابله و ستيز با شما برنميدارند مگر اينكه شما را از دينتان برگردانند و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، صهيونيستها و آمريكا و شوروي در تعقيبمان خواهند بود تا هويت ديني و شرافت مكتبمان را لكهدار نمايند. بعضي مغرضين ما را به اعمال سياست نفرت و كينهتوزي در مجامع جهاني توصيف و مورد شماتت قرار ميدهند و با دلسوزيهاي بيمورد و اعتراضهاي كودكانه ميگويند جمهوري اسلامي سبب دشمنيها شده است و از چشم غرب و شرق و اياديشان افتاده است! كه چه خوبست به اين سئوال پاسخ داده شود كه ملّتهاي جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملّت ايران چه زماني نزد غربيها و شرقيها احترام و اعتبار داشتهاند كه امروز بياعتبار شدهاند؟! آري! اگر ملت ايران از همه اصول و موازين اسلامي و انقلابي خود عدول كند و خانه عزّت و اعتبار پيامبر و ائمه معصومين عليهمالسلام را با دستهاي خود ويران نمايد، آنوقت ممكن است جهانخواران اورا به عنوان يك ملّت ضعيف و فقير و بيفرهنگ به رسميت بشناسند ولي در همان حدي كه آنها آقا باشند، ما نوكر؛ آنها ابرقدرت باشند، ماضعيف؛ آنها ولي و قيّم باشند، ما جيرهخوار و حافظ منافع آنها. نه يك ايران با هويت ايراني اسلامي، بلكه ايراني كه شناسنامهاش را آمريكا و شوروي صادر كند؛ ايراني كه ارابه سياست آمريكا يا شوروي را بكشد.» (پيام استقامت حضرت امام، ذيحجه 1408، تيرماه 1367)
ضمناً گويا آقاي ابطحي فراموش كرده است كه همين ابتداي سال جاري آقاي خاتمي بدون اينكه ضرورت خاصّي وجود داشته باشد، بنا به همان ديدگاههاي معمول!ِ خود در مراسم تشييع پاپ قبلي حاضر شده و اتفاقاً با همتاي صهيونيست خود نيز - بنحو غيرمنتظره- همكلام شد و رسانههاي استكباري تصاوير اين اتفاق را به دنيا مخابره كرده و به القاء منويات مغرضانه خود پرداختند، اما برخلاف ادعاي كذب ابطحي «موج تظاهرات و حرف و مقاله آنهم به مدت چندماه! در كشور ايجاد نشد و راهپيمايان كفنپوش عليه ايشان براه نيفتادند!» و موضوع در حد معدودي اعتراض دلسوزانه و ابراز تاسف خلاصه گرديد، ضمن اينكه بسيارعجيب است كه آقاي خاتمي از زبان ابطحي بعنوان فردي بيتحمل و گريزان از نقد و منتقدان معرفي شدهاند! پس تكليف شعارهاي زيباي تسامح و تحمل مخالف و استقبال از منتقد و ..... چه ميشود؟! آيا اين مفاهيم را فقط براي معاندان ضدانقلاب و سكولارها روا ميدانستيد؟! البته آقاي ابطحي نخستين كسي نيست كه به «اعتراض كودكانه» عليه استكبارستيزي جمهوري اسلامي ميپردازد، از همان ابتداي پيروزي انقلاب اسلامي نيز ليبرالهاي محبوب وي - يا به تعبير حضرت امام «مغرضان»- مكرراً از اينكه سازشناپذيري نظام با استكبار جهاني سبب بياعتباري كشور! در عرصه بينالمللي شده، ميناليدند و هم از آن رو بود كه سيدالشهداي انقلاب اسلامي، آيتالله بهشتي درپاسخ فرياد برآوردند: «عدهاي مدام ميگويند كه اي واي! دارند آبروي انقلاب ما را ميبرند! مگر ما از اينها (استكبار جهاني) جز اين هم ميتوانستيم توقع داشته باشيم؟! به شما قول ميدهم فقط در يك حالت اينها به شما باركالله خواهند گفت و آن، موقعي است كه دوباره و به شكل تازهاي راه بازگشت امپرياليسم و صهيونيسم را به كشورعزيزتان باز كنيد، به آنها بگوييد: بفرماييد! خيرمقدم! در آن حالت تمام دستگاههاي تبليغاتي درباره همه مردم ما به ستايش و ثناگويي خواهند پرداخت! والا تا زمانيكه ملت ما در برابر اين ستمگران چپاولگر دنيا ايستادگي ميكند، آنها بايد هم فحش بدهند! هيچوقت ما آبروي انقلاب را نبايد در نوشتههاي روزنامهها و مجلههاي صهيونيستي و سروصداهاي راديوها و تلويزيونهاي امپرياليستي بنگريم!» (سخنراني شهيد بهشتي پيش از خطبههاي نمازجمعه تهران، 13/10/59) و در انتها همنوا با آن شهيد مظلوم و استكبارستيز كه بر شيطان بزرگ اينگونه خروشيد كه: «آمريكا! از ما عصباني باش و از اين عصبانيت بمير!» ما نيز خطاب به نوكران ذليل آمريكا ميگوييم كه از انتخاب شايسته و دشمنسوز ملت ايران عصباني باشيد!!
محسن رحمتي

شریف نیوز ـ فیلمی که در ادامه خواهید دید، بخشی از سخنرانی عجیب قدرتالله علیخانی، نماینده بوئینزهرا در مجلس شورای اسلامی است كه در روزهای تبلیغات نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در قزوین ایراد شده است، كه دیدن آن خالی از لطف نیست!
برای دیدن فیلم اینجا را كلیك كنید.

روز بيستوپنجم خرداد است. چند ساعتي از ظهر گذشته، همه بچهها براي انجام آخرين فعاليتهاي تبليغاتي در تلاشند، چراكه تا فردا ساعت 9 صبح، فرصت براي تبليغات قانوني است. آقامحسن در مسافرت خوزستان هستند. با وي تماس تلفني دارم. همزمان صداي مردم «باغملك» در تلفن شنيده ميشود كه با شعارهاي صميمي خود، خوشآمد ميگويند؛ «سردار بختياري، حاجمحسن رضايي»، «ياور و يار رهبر، حاج محسن رضايي» و... . صداي آقامحسن از پشت تلفن ميآيد كه در برابر ابراز احساسات مردم، تشكر ميكند.
تلفن قطع شد، مدتي بعد با وي تماس داشتم. آخرين وضعيت را ميخواست. اخبار تازه قابل ذكري نبود، مواردي را مختصر توضيح دادم، سؤال كرد، كسي از كانديداها كنارهگيري نكرده است؟ گفتم: نه. موردي بوده، ولي تكذيب شده است.
از وضعيت انعكاس خبر معرفي برخي اعضاي كابينه در رسانهها جويا شد. بيشتر روزنامهها خبر را منعكس نكرده بودند، حتي بعضي كه شب گذشته قول داده بودند منعكس ميكنند، به قول خود عمل نكردند. در اين ايام، بيمهريهاي زيادي از جانب مطبوعات نسبت به آقامحسن ميشد؛ يا اخبار وي را درست منعكس نميكردند و يا نيشدار و تخريبي عمل ميكردند. متأسفانه اكثر روزنامهها به بنگاههاي اقتصادي يا باندي تبديل شدهاند.
چند روز پيش، نماينده يكي از آنها آمده بود و ميگفت: اگر چند نوبت آگهي تبليغاتي به روزنامهما بدهيد، هر تيتري در صفحه اول روزنامه سفارش دهيد، درج ميكنيم. گفتم: نه ما پول آگهي داريم و نه تيتر سفارشي ميخواهيم. چند مجله هم پيشنهاد آورده بودند و نمونه كارهاي سفارشي كه براي برخي كانديداها داشتند، به آنان جواب منفي دادم. گفتم: خدا روزي شما را به ستادهاي ديگر حواله كرده، ستاد رضايي راغب به اين روشها نيست.
بگذريم. آقامحسن ميگفت، روي متن يك بيانيهاي براي انصراف كار كنيد، من مجددا تماس ميگيرم. باورش برايم مشكل بود. همين ديروز بود كه از كرمانشاه تماس گرفت و گفت: به همه دوستاني كه پيشنهاد انصراف دادند، بگوييد، به هيچ وجه انصراف نميدهم و در خنثي كردن شايعات مربوط به اين موضوع، فعال برخورد كنيد. گفتم: آقا محسن! از چه صحبت ميكنيد؟ گفت: از مصالح ملت، از دولت چهار سال آينده، رئيسجمهور آينده، هركه باشد براي حفظ منافع ملي بايد از رأي بالايي برخوردار باشد. تشتت آرا به دومرحلهاي شدن انتخابات كمك ميكند و بايد جلو اين اتفاق گرفته شود. گفتم: حالا چرا شما؟ اگر چهار نفر اصولگرا، سه نفر شوند، چه تفاوتي ميكند؟ گفت: فرقش اين است كه من به وظيفه تاريخي و تكليف الهي خودم عمل كردهام. ضمنا گفت، براي ساعت 6 بعدازظهر به طرف تهران پرواز خواهيم كرد. خبر انصراف بايد در اخبار امشب صداوسيما منعكس شود. پيشبينيهاي لازم را به عمل آوريد.
سعي ميكردم بچههاي ديگر ستاد، متوجه مذاكرات نشوند. در دفتر مركزي ستاد، فقط يكي از اتاقها كولر داشت و بقيه اتاقها گرم بود و مانع حضور بچهها در اتاق دبير ستاد نميشدم.
در گوشههاي مختلف اتاق، افراد كارهاي متفاوت مربوط به خود را دنبال ميكردند. فضاي ستاد، خيلي صميمي بود. به ياد خاطرههايي از جبهه افتادم. در كنار كانكس ما يكي از واحدهاي ديگر قرارگاه مستقر بودند. هواي منطقه حميديه اهواز بسيار گرم بود، هماتاقي ما كمتر اجازه استفاده از كولر ميداد و اتاق هميشه گرم بود. سرباز واحد ما بيشتر اوقات به كانكس واحد مجاور كه معمولا كولرش روشن بود، ميرفت كه از گرما در امان باشد. سرباز كانكس مجاور، علت روشن نكردن كولر را از او پرسيده بود، گفته بود، مسئولان واحد ميگويند، انصاف نيست ما زير كولر باشيم و بسيجيها در خط مقدم پشت خاكريزهاي گرم و داغ خوزستان باشند. او در جواب گفته بود، مسئول واحد ميگويد: ما هم بايد هميشه به ياد رزمندگان غرب كشور باشيم. انصاف نيست آنان در سرماي طاقتفرساي قلههاي «بازيدراز» باشند و ما اينجا در اتاق گرم زندگي كنيم.
تماس تلفني پايان يافت. با يكي، دو نفر از دوستان در گوشهاي به بررسي موضوع پرداختيم.
آقامحسن هميشه در تصميمات بزرگ، شهامت بينظيري داشت. همراهان او در زمان جنگ هم طول ميكشيد تا عظمت تصميمات او را درك و هضم كنند و وقت زيادي صرف ميكرد تا همه را قانع و همراه كند. يادم ميآيد وقتي طرح عبور از اروند را در عمليات «والفجر 8» مطرح كرد، همه فرماندهان، اجراي طرح را ناممكن ميدانستند. چند ماه طول كشيد تا آقامحسن با صبر وصفناشدني و ظرفيت فوقالعاده خود، همه را قانع كرد.
تصميم كنارهگيري از صحنه انتخابات، برايم سنگين بود. اگر شخصا هفتاد روز استقامت مردانه او را در حاشيه اروند نديده بودم، اگرصبوري او را در شب پاياني عمليات بدر نديده بودم، فكر ميكردم، آقا محسن، كم آورده. ولي نه، او را ميشناختم، او سمبل صبر و مقاومت بود.
تلفني، امكان بحث و تبادلنظر نبود. اصلا خطوط تلفن به خصوص موبايل در كشور امنيت ندارد. بچهها اين روزها ياد گرفته بودند، چطور ميشود فهميد، موبايل كنترل ميشود يا نه. بيشتر موبايلها شنود ميشد! چه كسي كنترل ميكرد، نميدانم! انشاءالله مجوز قضائي ميگيرند و اين كارها را ميكنند. همه تعهد دارند قانوني كار كنند؛ مثل تبليغات انتخابات. ميبينيد چطور قانون حاكم است و برخورد با تخلفات قانوني چقدر قاطعانه انجام ميشود. شايد بيشتر از مبارزه با مفاسد اقتصادي سختگيري ميشود، البته مهمتر هم هست. نبايد رئيسجمهور كشور با تبليغات غيرقانوني رأي جمع كند. نبايد هركه پول بيشتري دارد و ميتواند تبليغات بيشتري انجام دهد، مجاز باشد انواع و اقسام تابلوها و پوسترهاي خلاف قانون تبليغات انتخابات چاپ كند. چقدر واقعا ستاد انتخابات وزارت كشور و قوه قضائيه اين روزها زحمت ميكشند! واقعا چه سعه صدري دارند! خدا حفظشان كند! خيلي به دمكراسي اهميت ميدهند.
هرچند دستم به قلم نميرفت، ولي دست به به كار شديم. نميدانستيم چرا آقا محسن تصميم به انصراف گرفته است. اين روزها در كرمانشاه، در چهارمحال و بختياري و در خوزستان، استقبالهاي بينظيري از او شده بود. همه ستادها، خبر از وقوع تحولي در نظر مردم ميدادند. بسيار اميدوار و باانگيزه كار ميكردند، اصلا فضاي يكي دو هفته قبلي كه باز هم بحث انصراف مطرح بود، عوض شده بود و به ذهن كسي خطور نميكرد كه با اين روند رو به رشد، آقامحسن كنار بكشد.
باز با آقامحسن تماس گرفتيم. گفتيم، چه بنويسيم دليل انصراف را؟ به نفع چه كسي؟ اينها را چه بنويسيم؟ گفت: همه دلايل، حول محور مردم و منافع آنهاست، توصيههاي مراجع تقليد را هم فراموش نكنيد. نميتوانم شاهد دولتي با پشتوانه مردمي ضعيف باشم. هر كس رئيسجمهور ميشود، بايد از رأي بالا برخوردار باشد. دشمنان از رأي مردم، حساب ميبرند. رئيس دولت بايد از رأي بالا برخوردار باشد. دلمان ميخواست آقامحسن بگويد، حالا دست نگه داريد تا بيايم تهران، بعد اعلام شود، ولي او گفت: به خبرنگاران بگوييد در فرودگاه مصاحبه و انصرافم را اعلام ميكنم.
دوباره تماس قطع شد. چند نفري كه روي بيانيه انصراف كار ميكرديم، به هم نگاهي كرديم. كسي داوطلب ادامه نوشتن نبود، اما وقت هم خيلي تنگ بود. چارهاي نداشتيم. دوباره شروع كرديم. كار پيش نميرفت. بار ديگر گفتند آقامحسن تماس گرفته، سلام كردم و خستهنباشيد گفتم. بهتر از هميشه گرم گرفت. احوال پرسيد. انگار بار سنگيني را بر زمين گذاشته و نفسي تازه كرده، صحبت ميكرد. گفت: چه كار كرديد؟ گفتم: آقامحسن ... ادامه صحبتم را كه روي زبانم گير كرده بود، قطع كرد و گفت: يادداشت كن! فوري كاغذ را جلو كشيدم و آماده نوشتم شدم. متن بيانيهاي را كه در ذهن داشت، ديكته كرد و من نوشتم. بعضي وقتها در نوشتن عقب ميافتادم، برايم تكرار ميكرد ولي تند ميخواند. وقتي جمله «در اين مرحله حساس و ناآرام، آبروي خود را تقديم پيشگاه اين ملت شريف ميكنم و...» را نوشتم، اشكم روي كاغذ چكيد و بيصدا گريه كردم. در پايان بيانيه، درست نتوانستم خداحافظي كنم، بغض گلويم را پر كرده بود.
آقامحسن گفت: بيانيه را آماده و قبل از ساعت 7 منتشر كنيد، ساعت 7 به تهران ميرسم. او به فكر لغو مراسم بعضي شهرهاي خوزستان، كه قرار بود پس از ساعت 5 بعدازظهر با حضور ايشان انجام شود، بود. گفت: به نحوي از مردم عذرخواهي شود. همچنين تأكيد داشت، يكي از اعضاي ستاد در مراسم تجمع مردمي اهواز از طرف من شركت كند. تلفن قطع شد.
متن را آماده كرديم، حرفهاي او و ادبياتش هميشه احساس ديگري داشت. متن بيانيه، مرا به ياد شبهاي عمليات انداخت. موج بيقراري در آنها موج ميزد؛ موج بيقرار، آشناي غريب، آقامحسن، برادر محسن، باكري، همت، چشم مجنون، امام، شهيد و پايان همه حرفها، فاطمه زهرا(س) جلو چشمانم رژه ميرفتند.
از طرفي، احساس تنهايي ميكردم. دوستان قديمي كمتر در ستاد ديده ميشدند. يكي ميگفت: ياراان قديم آقامحسن، سرداران سپاه امام حسن(ع) شدهاند، اما آقامحسن، از هيچكس گلهاي نداشت. او هيچوقت جواب حرف كساني را كه در مورد افراد ديگر حرفي به ميان ميآوردند، نميداد. به نقل قول و وصف ديگران، به ويژه دوستان، بيتوجهي ميكرد، هرچند هم بيمعرفتي كرده باشند. آنقدر محسوس بيتوجي ميكرد كه شك ميكردي حرفت را شنيده يا نه؟ حرف را عوض ميكرد.
بالاخره خبر منتشر شد. يكي، دو ساعت از انعكاس بيانيه روي سايت «بازتاب» نميگذشت كه بيش از پنج هزار نفر بيننده داشت و تعداد زيادي پيام داده بودند.
تعجب ميكردم. اين طرفداران و عاشقان آقامحسن، چرا تا حالا چيزي نميگفتند و نمينوشتند؟ ياد زمان جنگ افتادم. تازه وقتي كسي شهيد ميشد، ميفهميدي چه آدم عارف و بزرگي بوده، مثل اينكه در فرهنگ ما ايرانيها بايد نباشي تا تو را معرفي كنند. اگر زنده باشي، فقط عيوبت را ميبينند. بايد بميري تا اوصاف باعظمت تو را بر قلم و زبان و پيام و اعلاميه، بنگارند.
وقتي خبر انصراف آقامحسن منتشر شد، چه چيزهايي زير آن نوشتند. اگر ميدانستيم اين تعداد مشتاق پا به ركاب بودهاند، لااقل با آقامحسن جروبحث ميكرديم كه انصراف ندهد، هرچند او تصميمش را در ميان جمعيتي انبوه از مشتاقان و مستقبلان خود در استان خوزستان و براي پاسداري از رأي همين مشتاقان گرفته بود.
يكي نوشته بود: «از رهگذر خاك سر كوي شما بود...هر نامه كه در دست نسيم سحر افتاد؛ مجاهد نستوه، عالم فرزانه، محبوب دلها، سرچشمه كرامت و صفا، آفتاب سپهر مهر و وفا، فرمانده فراموشنشدني دوران دفاع مقدس، جناب آقاي محسن رضايي، اقدام انقلابي و تكريم مردم توسط جنابعالي، خاطره مجاهدتهاي خاموش شما را در دوران دفاع مقدس زنده كرد. اميدوارم خداوند متعال، عنايت خاص خود را در حق شما چنان ارزاني دارد كه بر همه مشكلات فايق آييد و بهروزي و پيروزي را در همه صحنهها براي امت اسلام فراهم آوريد و چنين خواهد شد».
يكي ديگر نوشته بود: «آقا محسن نشان داد كه براي دنيا به ميدان نيامده بود و يقينا اين يادگار شهدا در قيامت در مقابل امام و شهدا سربلند است، زيرا كه در آن زمان كه تكليف ايجاب ميكرد به ميدان رقابت انتخاباتي آمد و اكنون كه تكليف ايجاب ميكند، انصراف داد».
ديگري نوشته بود: «سردار بزرگ اسلام، با سلام، همانگونه كه در دوران دفاع مقدس، پرچمدار اصول و اعتقادات ديني و مذهبي و ملي بوديد، اين بار نيز در حساسترين شرايط، دلاورمردي خود را ثابت فرموديد».
يكي نوشته بود: «كنار قبر فاتح خرمشهر، شهيد حسين قجهاي بودم كه خبر انصرافت را شنيدم. آقامحسن همان همرزمت، به او گفتم ميبيني، هنوز هم هستند كساني كه راهت را ادامه دهند؛ همان همرزمان قديميات، آنان كه تشنه رياست نيستند، همانان كه انقلابي بودند و انقلابي ماندند».
يكي نوشته بود: «همه دوستت داريم آقا محسن، بسيجي، خسته نباشي، خدا قوت».
آقامحسن از فرودگاه به ساختمان فلسطين كه جمع دوستان ستاد منتظر او بودند. آمد، همه اشك ميريختند. او باز هم مثل هميشه، با صلابت و سربلند و سبكبار گام برميداشت. چهرهاش بشاشتر از هميشه بود. احساس نگراني و سبكباري توأما در چشمانش موج ميزد. در مواجهه با يكي از اعضاي ستاد كه تمام موهايش سفيد بود و اشك ميريخت، گفت: چرا گريه ميكني؟ مگر تو كار خودت را به خوبي انجام ندادي و تلاش خود را نكردي؟ ديگر براي چه ناراحتي؟ تصميم من براي كنار رفتن كمتر از تصميم براي آمدن نبود. همانطور كه معتقدم بيرون كردن فقر و بيكاري از كشور، كمتر از فتح خرمشهر نيست. همه در اتاق جلسات روي زمين جمع شدند. برخي با صداي بلند گريه ميكردند. او آرام و باوقار لب به سخن گشود و آهسته آهسته همه را دلداري داد، قدري هم درددل ميكرد و ميگفت: من كنار نرفتهام. من ياراني جديد يافتهام، جواناني را شناسايي كردهام، همراهان و سرداران تازهاي همراهم شدهاند. من تازه ميخواهم شروع كنم. دغدغه رنجهاي مردم مرا راحت نميگذارد. محسن به ياري خداوند و با عنايت حضرت زهرا(س) عمليات تازهاي را طراحي كرده است كه رمز شروع آن، از همين حالا اعلام ميشود: «يا زهرا، يا زهرا، يازهرا».
ياد فراز پاياني نامه آقامحسن در عمليات بدر افتادم كه به بسيجيان و پاسداران نوشته بود: «مطمئن باشيد كه خداوند با شماست و محال است، وعدهاي را كه داده است وفا نكند و در پايان، ياد زهرا(س) بزرگترين مظلومه تاريخ را كه جهان به گرد خانه او ميچرخد، همواره زنده نگه داريد. به اميد ديدار، والسلام، برادر شما، محسن رضايي، 17/10/63».
طنين صداي آقامحسن كه ميگفت: «من به ملت ايران قول ميدهم، تا آخرين قطره خون از آرمانهاي آنان دفاع كنم و بر مواضع خود، پافشاري خواهم كرد و جنبش نوسازي و توسعه پايدار را دنبال ميكنم، بالاخره ما آرايش قدرت را تغيير خواهيم داد و تا پاي جان هم ايستادگي ميكنم»، اميد تازهاي در دلم ايجاد ميكرد، بعضي وقتها انسان خيلي خوب احساس ميكند در مظلوميت قرار گرفتن هم خود عالمي دارد.
به اطلاع اپوزيسيون هميشه در صحنه جمهوري اسلامي ايران و نيز سردار رشيد جبهه جنگهاي صليبي، حاج جورج دبليو بوش گرامي ميرساند، با توجه به نتيجه شمارش آراي نهمين انتخابات رياستجمهوري، راههاي سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي، مشخص شدند.
نظر به آنكه براندازان اين حكومت فلانفلانشده، شتاب محيرالعقولي براي برانداختن آن داشته و دارند و اتلاف وقت اين عزيزان، به هيچ وجه جايز نيست، در زير راهكارهاي مربوطه به استحضار ميرسد.
پيشاپيش ضمن آرزوي موفقيت براي همه گروههاي اپوزيسيون و مخالف حكومت جمهوري اسلامي، به ويژه شاه سلطان رضاي دوم، حاج جورج دبيلو بوش و برادر پاسدار سابق Don.Sazegara، خواهشمند است، پس از مطالعه راهنماييهاي ذيل، حقالزحمه نگارنده را به حساب جاري 12G341MF1932PP در صندوق قرضالحسنه «انصارالاپوزيسيون»، واقع در خيابان جواديه واريز كنند.
1ـ با توجه به حجم گسترده تبليغات تلويزيونها و راديوهاي لوسآنجلسي براي تحريم و آزادي بيسابقه و شگفتآور آنان براي پوشش خبري و تهيه مصاحبه و گزارش از تحريميون از داخل و خارج كشور و عمل معكوس مردم ايران كه مسبوق به سابقه بوده و هست، قويا توصيه ميشود، تا اطلاع ثانوي، تمامي تلويزيونها و راديوهاي لوسآنجلسي از رژيم جمهوري اسلامي حمايت كنند. قاعدتا با توجه به ميزان محبوبيت و كارايي دستورالعملهاي اين رسانهها، حمايت آنان منجر به نفرت مردم ايران از حكومت مذكور شده و براندازي آن، ممكن و آسان خواهد شد.
2ـ ميزان صحت نظرسنجيهاي نهادهاي مدعي نظرسنجي كه باعث شد، برخي كانديداها در توهم پيروزي يكمرحلهاي فرو رفته و با دستكم گرفتن حريفان، شرايط پيروزي آنان را فراهم كنند، نشان ميدهد، چنانچه چنين نهادهايي با همين روشها به كار خود ادامه دهند، پس از مدت اندكي، كليه مسئولان جمهوري اسلامي در توهم و احتلام غرق خواهند شد. چنين نمونههايي در تاريخ ايران بسيار است كه شاخصترين آنان ماجراي براندازي حكومت صفويه به دست محمود افغان بود. لذا مؤكدا به براندازان گرامي توصيه ميشود، در راه تقويت اين نهادها و آن روشهاي نظرسنجي، كوشا باشند.
3ـ بررسي شعارهاي انتخاباتي نامزدهايي كه رأي بيشتري كسب كردهاند، نشان از آن دارد كه متأسفانه، مردم ايران بيش از آزاديهاي سياسي، به وضعيت معيشتي اهميت ميدهند؛ بنابراين، شايسته است كه براندازان گرامي، به جاي شعارهاي آزاديخواهانه، شعارهاي اقتصادي و معيشتي سر دهند. مثلا حاج جورج دبليو بوش يا شاه سلطان رضاي دوم، ميتوانند از اين به بعد، به جاي وعدههاي پيشين، اينگونه وعده دهند:
«من اگر بيايم، گوشت را ميكنم كيلويي يك دلار... حكومت بعدي، بيكاري را به زير صفر خواهد رساند ... در حكومت بعدي، من هر يكشنبه در ميدان منيريه، ديدار مردمي خواهم داشت... به هر ايراني، ماهي پانصد دلار ميدهم و... ».
4ـ يكي ديگر از پيامهاي انتخابات اخير، اين بود كه عموم ايرانيها به رغم علاقه به كت و شلوار ايتاليايي، عينك ريبن، لپتاپ، ژل مو، دكتري فلسفه، توپ فوتبال و هواپيماي ايرباس، اينها را عوامل چندان مهمي براي رأي دادن نميدانند. به منجيان دلسوز ايران، به ويژه برادر پاسدار سابق Don.Sazegara توصيه ميشود، ضمن پرهيز از عوامل نامبرده، از يكي از دو مجموعه زير براي جلب حمايت بيشتر مردم كمك گيرد.
مجموعه نخست، پكيج «سازنده»: عبا، عمامه، نعلين، تسبيح، لباده!
مجموعه دوم، پكيج «شهر خاكي»: كت و شلوار مندرس، پيراهن چرك، ريش نامرتب، كفش واكسنخورده!
5ـ از آنجا كه برخي تحليلگران مورد وثوق رسانهها و نهادهاي امنيتي آمريكا و انگليس، حتي با آنكه در آستانه انتخابات اجازه يافتند كه در ايران حضور پيدا كنند و از نزديك با مردم صحبت كنند، دستهگلهاي عجيبي به آب دادند؛ توصيه ميشود جريان محترم برانداز و دولت كريمه آمريكا، ضمن پرهيز از چنين نوابيغي، موجباتي را فراهم آورند تا ايشان به خدمت جمهوري اسلامي درآيند. راهكار عملي آن است كه ضمن برقراري حقوق و مزاياي خوب، به اين تحليلگران دستور داده شود، از اين به بعد، مقامات ايراني مشاوره و تحليل عرضه كنند. پيشبيني ميشود، نظر به سابقه قبلي دولتمردان ايراني در انتخابات مشاور فرآيند جذب تحليلگران و مشاوران جديد با مشكل خاصي روبهرو نشود.
رسول جعفريان
شهيد غلامحسين حقاني از چهرههاي روحاني مبارزي است که از آغاز جواني سر درس امام خميني حاضر شده و دلباخته ايشان بود. پس از آغاز نهضت روحانيت همراهي خود را با امام ادامه داد و در قالب يک روحاني و مبلغ ديني در اين سوي و آن سوي مشغول فعاليتهاي ديني سياسي بود. شاهد آن که نام وي را روي برخي از اعلاميههاي صادره در حوزه علميه قم در سالهاي 43 ـ 44 مشاهده ميشود.

مرحوم حقاني از سال 1345 به بعد، وارد فعاليتهاي بيشتري شد و ساواک نيز به مراقبت از وي پرداخت. مرکز ثقل فعاليت ايشان در بندرعباس و گهگاه در شيراز بود که در اين باره اسناد معتنابهي در اين کتاب وجود دارد.
اما دو بخش از اين کتاب که اهميت ويژه دارد يکي مربوط به دستگيري وي در سال 1345 و بازجويي مفصلي است که از او به عمل آمده و ضمن آن نکات جالبي از فعاليتهاي فرهنگي موجود در قم درج شده است. در اين بازجويي وي از دو تشکل؛ يکي مؤسسه اصول دين و ديگري جلسات اسلام شناسي که زير نظر دکتر مفتح بوده مطالبي بيان داشته که جالب توجه است. وي هدف اصلي مؤسسه اصول دين که بعدها نام در راه حق هم ضميمه آن شد، مبارزه با تبليغات مسيحيت و اثبات حقانيت اسلام ميداند. مرحوم حقاني از بنيانگذاران آن ياد کرده و به خصوص تأکيد دارد که اين تشکيلات را طلاب تهراني اداره ميکردند.
درباره جلسات اسلام شناسي دکتر مفتح هم مطالبي بيان کرده و حاضران در آن محفل را بر ميشمرد. اين جمع معمولا کساني بودند که اهل قلم بوده و آثاري هم نوشتند که برخي زير نظر دکتر مفتح به چاپ رسيد. خود آقاي حقاني هم کتاب اسلام پيشرو نهضتها را با همکاري يکي ديگر از اعضاي آن جلسه به نام محمد مصطفوي نوشت که کتابفروشي محمدي آن را چاپ کرد.
در اين بازجويي آنچه جالب توجه است سخن از اساسنامهاي است که شهيد حقاني براي کسي در شيراز نوشته و به دست ساواک افتاده است. بند بند اين اساسنامه براي آقاي حقاني خوانده شده و از وي درباره آنها توضيح خواسته شده است. از آنچه در اينجا آمده چنين معلوم ميشود که اين اساسنامه به هدف ايجاد يک تشکيلات مخفي تدوين شده است. احتمال ميرود که متن کامل اساسنامه در پرونده آن افراد موجود باشد.
در حوالي سال 50 مرکز فعاليت آقاي حقاني بندرعباس و به خصوص مسجد کوفه بوده و در اين بخش نام شماري از مبارزان آن دوره مانند آقاي عباس زائري و غيره هم ديده ميشود. جالب است که عناوين اين گزارشها به طور عمده عبارت است از: موضوع: فعاليت انجمن ضد بهايي. يعني اين جلسات در قالب مبارزه بر ضد بهائيان بوده است. آقاي حقاني جايي هم گفته است که در جلسه انجمن علاقه مندان به امام زمان در شيراز که مرکز آن در تهران است به سرپرستي جناب آقاي شيخ محمود حلبي به توصيه آقاي حلبي ميرفته و براي برخي از جوانان درس عقايد ميگفته است (ص 263). اين گزارش ميتوانسته براي ساواک گمراه کننده هم باشد. در عين حال برخي از جلسات انجمن ضد بهايي در شهرستانها عملا رنگ سياسي به خود ميگرفت.
بخش مهم ديگر اين اسناد مربوط به زمان دستگيري آقاي حقاني در اوائل سال 54 است. اين دستگيري بر اساس اعترافاتي است که روي او شده و مهم ترين آنها اين است که دست به تهيه گزارشي در باره اخبار مدرسه فيضيه قم و انتقال آن گزارش توسط عوامل مجاهدين خلق به فرانسه و درج آن در خبرنامههاي خارج از کشور است. در اين باره بازجوييها بسيار مفصل و از آن روي جالب توجه است که آقاي حقاني در باره وضعيت قم در اين سالها نکات جالبي را بيان کرده است.
اينها اطلاعاتي است که ايشان قاعدتا زير شکنجههاي فراوان داده، بسياري براي گمراه کردن بازجوها، برخي براي تبرئه خود و آنچه هم به ظاهر مهم است اطلاعات سوخته به حساب ميآمده است. با اين حال غالب آنها براي شناخت وضعيت قم قابل استفاده است.
بخشي از اين مطالب درباره آقاي موسوي گرمارودي است که آن زمان توسط مؤسسه اصول دين و شخص آقاي خرازي به قم ميآمد تا آموزش انشاي فارسي به طلبهها بدهد و در عين حال نوشتههايي که بناي چاپ آنها در مؤسسه در راه حق بود اديت ميکرد. وي در اوج مبارزات، هوادار مجاهدين بود و شعري هم سروده بود که يکبار در يکي از اين جلسات آموزش زبان فارسي خواند و بار ديگر هم در جشن غدير در مسجد قائم صفائيه بعد از منبر آيتالله خزعلي آن را قرائت کرد. آقاي حقاني در اين باره اشاره ميکند که آن زمان حس دفاع از مجاهدين خلق در طلبهها زياد بود.
بخشي از اتهامات در باره فعاليتهاي وي در بندر عباس است که پاسخها هم ميتواند در شناسايي وضعيت فرهنگي آن ناحيه و فعاليتهايي که صورت ميگرفته است سودمند باشد.
مهمترين اتهام وي اقدام به تهيه اخبار بوده است که بنا به نوشته مرحوم حقاني شخصي به نام ميرلوحي که در مدرسه خان بوده با توصيه او گزارشي از فيضيه تهيه کرده و او گزارش مربوط به شلوغي فيضيه را به موسوي گرمارودي داده است تا به خارج بفرستد.
آقاي حقاني يک جا نوشته است که فعاليت مجاهدين به هدف برانداختن رژيم و حکومت مشروطه و ايجاد و برقراري حکومت واحد اسلامي در ايران بوده است. بازجو در باره حکومت اسلامي از او پرسش کرده و آقاي حقاني هم نيم صفحه اي در باره اين نوع حکومت داده و ميافزايد: منظور از براندازي حکومت مشروطه و برقراري حکومت اسلامي دخالت مستقيم مجتهدين از طريق مبارزه مسلحانه و به دست گرفتن حکومت با توجه به مباني ديني و اسلامي است. (ص 257).
در اينجا باز با اشاره به فعاليت خودش در دارالتبليغ ميافزايد که اين قبيل جاها از ما تعهد ميگيرند که در مسائل سياسي دخالت نکنيم والا نمي توانيم در آنجا فعاليت کنيم (ص 262). سپس به فعاليتهاي فرهنگي خود همراه با طلاب تهراني اشاره کرده و فهرستي از آنان را که با يکديگر در مؤسسه اصول دين فعاليت داشته اند بيان نموده است. بعد هم ميگويد «بعد از فوت آيتالله بروجردي با عده اي از رفقا و فضلا از جمله آقاي مکارم شيرازي و آقاي محمد تقي مصباح به فکر افتاديم که گامهايي در راه اصلاح نواقص حوزه مانند اصلاح کتابهاي درسي برداريم که در اين زمينه چند جلسه اي تشکيل داديم و با آقايان صحبت کرديم مخصوصا به علامه حاج سيد محمد حسين طباطبائي صاحب تفسير الميزان... بعد به عنوان نويسندگي در منزل آقاي مفتح عصرهاي پنجشنبه، جلساتي تشکيل شد من هم گاهگاهي شرکت ميکردم ودر آنجا من با يکي از شرکت کنندگان در جلسه به نام آقاي محمد مصطفوي کتابي را نوشتيم به نام اسلام پيشرو که کتابفروشي محمدي آن را نشر داد». يکبار هم جلسهاي با دکتر سيدحسين نصر داشتيم که در باره تحقيق در فلسفه غرب و نقطه شروع آن بود. همچنين با حاج آقا مهدي حائري هم که از طرف دانشگاه تهران در کانادا تدريس دارند جلسه اي داشتيم. همين طور با محمد تقي قمي . (ص 263 - 264). بعد از آن هم باز به حضور خودش در محضر آيتالله خوانساري و آيتالله شريعتمداري اشاره ميکند که اظهار آن هم با هدف آن است که خود را از روحانيون مبارز جدا کند. به خصوص روي ارتباطش با آقا جعفر خوانساري – پسر آيتالله خوانساري - که معلوم بود براي چه چيز روي آن تأکيد ميشود.
اين اطلاعات براي رد گم کردن و نشان دادن آن است که فعاليت غير سياسي است اما در عين حال اصل اطلاعات درست است و نشان از تماسهاي علمي حوزه با خارج از خودش در آن شرايط.
وي همچنين به برخوردهاي ميان طلبههاي انقلابي و غير انقلابي در قم اشاره ميکند و اين که عليه آقاي گلپايگاني مطالبي ميگويند و چنان مينماياند که خودش در جرگه غير انقلابيها و حتي ولايتيهاست که آقاي نجفي هم مشهورترين آنهاست. (262) نيز ميگويد که سال گذشته يک روز نزد آقاي گلپايگاني بودم که ديدم ايشان خيلي متأثر هستند و بالاخره اظهار کردند که از دست يک مشت طلاب نادان و بچه ناراحتم که چرا وقت گرانبهاي خود را به جاي اين که به درس و بحث بپردازند به انتقاد از اين و آن مشغول ميکنند و اوضاع حوزه را متشنج ميسازند و اختلاف ميکنند. آقاي حقاني به دادن شهريه توسط اطرافيان آقاي منتظري براي جذب طلبههاي اصفهاني اشاره ميکند که کساني نگرفتند و ميان طلاب و فضلاي اصفهاني اختلاف پيش آمده است. بعد هم ميافزايد که اينها داراي همان افکار نوع طلبههاي نجف آبادي هستند که يکي از آنها داماد آقاي منتظري ميباشد که مايلند آقاي منتظري را هرچه ميتوانند پروبال دهند و آن طور که شنيدم از طرف ايشان ميان طلاب اصفهاني شهريه تقسيم ميکنند (ص 271).
ساواک دنبال سرنخي براي اثبات ارتباط مرحوم حقاني با سازمان مجاهدين ميگشت و در نهايت هم به خاطر همان گزارشي که وي از ميرلوحي گرفته و به گرمارودي داده متهم به داشتن ارتباط با سازمان شده و دوازده سال محکوم شد. وي در بازجوييهاي بعدي هر نوع ارتباطي را با مجاهدين منکر شده و سعي ميکند برخي از اطلاعات سوخته را مطرح کرده و خود را بيزار از آنان نشان دهد. وي ميگويد که آقاي معاديخواه خيلي از آنها تجليل ميکرد و چندين مرتبه با من صحبت کرد و خيلي ميل داشت نظر مرا معطوف دارد اما با ادله ثابت ميکردم که اينها صحيح نيست (ص 285).
آقاي حقاني در باره اين که چه نوع کتابهايي ميخواند شرحي عريض و طويل داده که جالب است و نشانگر نوع مطالعات عمومي يک طلبه در آن دوره. آثار شهيد صدر مانند «اقتصادنا» و «البنک اللاربوي» و کتاب «مرجعيت و روحانيت» و آثار بازرگان از آن جمله است. کتابهاي شريعتي را نخوانده و ميگويد که خيلي مايل بودم که کتابهاي دکتر شريعتي را بخوانم تا اشکالاتي که ديگران ميکنند خودم ببينم چون بعضي از دوستان ما مثل آقاي محمدتقي مصباح يزدي با دقت کامل کتابهاي ايشان را خوانده است و اشکالاتش را براي ما نقل کرده است ولي تا به حال نتوانسته ام کتابهاي او را مطالعه کنم. کتابهاي ديگري که ميخوانده عبارت است از: تاريخ تمدن ويل دورانت، سير حکمت در اروپا، زمينه جامعه شناسي، تأملات دکارت، ديباچه اي بر رهبري، فلسفتنا، فرويد و فرويديسم، جنگهاي شش روزه اعراب و اسرائيل، سرگذشت فلسطين و... (ص 293 - 294).
درباره موضع خود نسبت به شريعتي هم ميگويد که چون مخالف بوده – و ظاهرا اين مخالفت هم به خاطر رفاقتش با آقاي مصباح – مينويسد که به خاطر مخالفت با کتابهاي شريعتي «عده اي در قم سخت با ما مخالفت و در هر فرصتي که به دستشان ميآيد ما را فحش باران ميکنند. چند سال قبل در شب عيد غدير مجلس جشن عمامه گذاري براي يکي از اقوام در منزل منعقد کرده بودم و علما را دعوت کرده بودم. روز بعد در مسير، برخورد با معاديخواه کردم. سخت مرا به باد انتقاد گرفت که چرا آيتالله گلپايگاني و آيتالله نجفي را دعوت کردم. به واسطه همين شهرت بود که يک روز آقا رضا اصفهاني از حسينيه ارشاد نزد ما آمد و گفت که دکتر حاضر به بحث با شما است و به همين جهت روزي تعيين شد که آقاي مصباح يزدي که يکي از رفقاي ماست و کاملا نوشتههاي دکتر را مطالعه کرده و اشکالات عميق و دقيق بر آنها را خوب ميداند در تهران برود و با او مباحثه کند که اتفاقا در آن روز موعود تا ظهر آقاي مصباح در آن منزل منتظر بود و دکتر نيامد و سر ظهر تلفن کرد که حال من خوب نيست در حالي که بعد از ظهر همان روز در محلي برنامه سخنراني اجرا کرد. (ص 265).
آقاي حقاني در يکي از آخرين بازجوييها که همه چيز روشن شده با صراحت مينويسد: وابستگي خود را به روحانيون افراطي از جمله حاج روح الله خميني اعلام ميدارم که آنان طرفدار جوانان مبارز هستند که منظورشان مبارزه مسلحانه به منظور برانداختن حکومت مشروطه و روي کار آمدن حکومت اسلامي است با انگيزههاي مذهبي و اسلامي (ص 302).
آقاي حقاني مثل بسياري از طلبههاي مبارز ديگر از مبارزات مسلحانه راضي و از کار مجاهدين خشنود بود تا آن که به زندان رفت. حتي اندکي هم از اوائل دوره زندان با آنان مناسباتي داشت اما به تدريج در اوين و در کنار روحانيون برجسته زنداني مانند آيتالله رباني شيرازي و انواري از موضع گذشته دست کشيد و برابر مجاهدين قرار گرفت.
زماني که جمعي از روحانيون در زندان از قبيل آقايان طالقاني و منتظري و انواري و غيره فتوا دادند و سفرههاي جمعي ميان مسلمانان و کمونيستها را تحريم کردند مجاهدين از اين کار آنان خيلي ناراحت شدند. در اين باره موسي خياباني که دومين فرد سازمان مجاهدين بعد از رجوي بود از طريق آقاي لاهوتي که در حال انتقال از قصر به اوين بود، پيام زير را از طرف مجاهدين نه خودش به روحانيون اوين رساند:
1. شماها صلاحيت نظر دادن در مسائل اجتماعي را نداريد، زيرا هميشه دنباله رو هستيد.
2. حد خودتان را بشناسيد و پا از گليم خود بيرون نگذاريد.
3. آقاي طالقاني! شما که هميشه خود را مجاهد ميناميدي و افتخارت شاگردي و پيروي از محمد حنيف نژاد بوده چرا وقتي که عليه مجاهدين فتوا دادند عمامه ات را بر زمين نزدي.
4. آقاي غلامحسين حقاني! شما آدم منافقي هستي و تاريخ اسلام از امثال تو زياد به خود ديده است.
اين سند که به عنوان پيام مجاهدين خلق به روحانيون اوين داده شده و مربوط به سال 55 بوده نشانگر ديدگاههاي مجاهدين خلق نسبت به روحانيت و شخص آيتالله طالقاني است. آنان ايشان را از شاگردان محمد حنيف نژاد ميدانستند!
آقاي حقاني در هشتم شهريور سال 56 آزاد شد و آنچنان که اسناد نشان ميدهد مجددا فعاليتهاي خود را آغاز کرده است.
مرحوم حقاني در هفتم تير ماه 1360 در انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي که منافقين عامل آن بودند به شهادت رسيد.
1ـ سخن از مشهد مقدس و فضاي فكري، انديشگي ديني و جهادي آن ديار در روزگاران بين سالهاي 38ـ57 بدون ياد و نام حضرت آيتاللهخامنهاي ـ كه در آن روزگار در ميان فاضلان، عالمان و استادان به «آسيدعليآقا» يا «آقاي خامنهاي» شهره بود ـ استوار و تمام نخواهد بود. امام ـ رضوانالله تعالي عليه ـ در يكي از بيانيههاي ماههاي فرجامين سال 57 از مشهد به «شهر بيدار شده» تعبير كردند و اين تعبير سخت استوار و دقيق بود.
جامعه علمي و حوزوي مشهد، پيش از انقلاب اگر نگويم يكسر، تا حدود زيادي در «جمود فكري» و «خمود عملي» به سر ميبرد. چهرههاي شاخص و انقلابي و مجاهد و بيباك مشهد خلاصه ميشدند در مرحوم آيتالله محامي، حجتالاسلام و المسلمين واعظ طبسي، واعظ شهير و خطيب كمنظير سيدعبدالكريم هاشمينژاد و آيتالله خامنهاي.
اكنون فرصت آن نيست كه عدم كارآيي سه بزرگوار (محامي و طبسي و تا حدودي شهيد هاشمينژاد به جز سالهاي آخر) را در ساحت فكري آن ديار بازگويم. آقاي خامنهاي در صحنه تفكر جهادي براي نسل جوان از ميان حوزويان واقعا تنها بود و بسيار كارساز و كارآمد و نقش آفرين و از اين روي موجب خشم ساواك. در همين جا دو خاطره از ميان خاطرههاي بسيار نقل كنم:
2ـ يكي از دوستان من كه پدرش در (بالا خيابان - خيابان نادري و اكنون شيرازي) مغازه پارچهفروشي داشت، از قول پدرش ميگفت: «رجائي» (فردي بود ساواكي و بسيار وقيح و بيشرم) هر هفته يك بار به يكيك مغازهها هشدار ميدهد كه در نماز جماعت اين سيد حاضر نشويد كه «وهابي» است (در آن روزها، آقاي خامنهاي در مسجد كرامت كه در همان خيابان بود، نماز شروع كرده بود و به شدت مورد توجه واقع شده بود و نمازجماعتهاي ديگر را خلوت كرده بود و حضور نسل جوان و انقلابي در نماز، واقعا اعجابآور و شگفتيآفرين و براي ساواك وحشتزا بود).
3ـ در مدرسه آقاي ميلاني كه من درس ميخواندم، حجتالاسلام و المسلمين حاج شيخ عباسعلي اختري را كه درسي بسيار موفق و عالي داشت و «لمعه» را با عمق درس ميداد، فقط جهت يادكرد مرحوم آيتالله طالقاني در تفسير و موضعگيري و طرفداري از آقاي خامنهاي، به بهانههاي واهي از مدرسه اخراج كردند. مدرسه آقاي ميلاني در سالهاي آخر عمر آن بزرگوار، مركزي شده بود عليه تفكر جهادي و انقلابي در مشهد.
ناگفته نگذارم كه جايگاه آيتالله خامنهاي آنگاه جلوه اصلي خود را خواهد يافت كه جريانهاي فكري آن روز مشهد به خوبي تحليل شود، تعبير «مجاهد» و «قاعد» براي صفبندي درحوزه تعبير رايجي بود و شگفتا كه «قاعدان» با افتخار از آن ياد ميكردند و آن را افتخارميدانستند. باز هم يك خاطره بياورم: در مدرسه آقاي ميلاني، عالمي تفسير ميگفت ومجمع البيان را ميخواند. آيه «فضّلَ الله المُجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما» را خواند وديد بالاخره اوضاع پس است و كلام خدا را نميشود ناديده گرفت. گفت: «مراد مجاهدانصدر اسلام، بدر و احد و... است و نه اين آدمها كه عرعر ميكنند». (از اين كه اين تعبيربيادبانه را آوردم شرمندهام و پوزش ميطلبم ولي براي نشان دادن جوّ ضدّ تحرّك ومعارض با قيام و جهان آن روز گويا لازم بود.)
آقاي خامنهاي روزهاي پنجشنبه و جمعه در مَدرس مدرسه ميرزا جعفر، و سپس درمسجدي در پايين خيابان، نزديك مدرسه ابدالخان و آنگاه در همان خيابان و در مسجد قبله تفسير ميگفت. تفسيري بسيار پرشورِ حركت آفرين و جهت دهنده و به تعبير زيباي خود ايشان سپيدگشا و زندگيساز.
در همان مسجد واقع در پايين خيابان، مدتي عقايد شروع كردند و متن آن باب حاديعشربود، ولي اين متن بهانه بود براي بحثهاي بسيار مهم. بحث وي از توحيد، كه در روز اول از مرحوم بازرگان و كتاب نيكنيازي وي ياد كردند و به تجليل مؤلف و مؤلَف پرداختند، براي من خاطره فراموشناشدني است و اكنون يادم نيست چه اندازه ادامه پيدا كرد.
مسجد كرامت، يكي ديگر از مراكز حضور روشنگر و تحوّل آفرين آقاي خامنهاي است و«از ژرفاي نماز» و «گفتار در باب صبر» محصول اندكي از بحثهاي بسيار جهت دهنده وتحريف زداي بين دو نماز مغرب و عشاء.
روزهاي جمعه در همين مسجد قرائت قرآن برگزار ميشد و وي از آغاز تا پايان مينشست و به قرائت قاريان و به تعبير خود وي «نغمههاي بلبلان بوستان قرآن» گوش فرا ميداد و در لا به لاي آن به مناسبت آيهاي را به بحث ميكشيد و چه شيرين و دلپذير.
مسجد امام حسن(ع) يكي ديگر از پايگاههاي وي بود. «طرح كلي انديشه اسلامي درقرآن» فشرده بحثهاي يك ماه رمضان ظهرهاست كه ابتدا به صورت پليكپي ميان شركتكنندگان توزيع ميشد و آن گاه وي به شرح و بسط آنچه به اختصار آورده بود ميپرداخت. اي كاش آن بحثها كه گويا نوارهايش موجود است پياده شود و ويرايش گردد و نشر يابد.
بحثهاي نهج البلاغه همين مسجد و سخنرانيهاي پرشور مناسبتها در اين مسجد بسيار بيدارگر بود. من هنوز آهنگ شكننده و تكان دهنده «لتبلبلنّ بلبلة و لتغربلنّغربلة» آن در گوشم است. اينها به جز جلسههاي متوالي و نشستهاي به ظاهر معمولي منزل ايشان است كه مرتب بود و به ويژه در تابستان محل آمد و شد متفكران، مبارزان، جهاديان و عالمان، و من با بسياري از چهرههاي بزرگ اسلامي و انقلابي آنجا آشنا شدم.
بر همه اينها بايد بيفزايم جلسات خصوصي دورهاي در خانهها كه بحثهاي قابل توجهياز آنها را دوست عزيزم، آقاي عبداللهيان ضبط كردهاند و اكنون بايد داشته باشند، و از جمله بحثي بسيار عالي و شيرين و درسآموز در باره فن خطابه كه براي ما بسيار جهت آفرين بود.
آقاي خامنهاي آن روز بشدت «محسود» جبهه ارتجاع و به تعبير من «پاسداران شب» بود. تهمت «وهابيگري» را آخوندهاي با مغزهاي چركين و انديشههاي چروكين ساخته و پرداخته بودند، شيخ «ع» كه از سواد بهرهاي نداشت و در غوغاسالاري موجودي شگفت بود، اين را ميگفت و دليلش اين كه وي در نماز تحت الحنك نمياندازد و در كتابش جلونام امام حسن، «عليه السلام» نگذاشته است و..
اما در مقابل، بشدت مورد توجه و عشق و علاقه نسل جوان، به ويژه حوزويان بود. من خود بارها در جهت دفاع از شأن و شخصيت و فضل و فضيلت وي با مخالفانش دعوا كردهام. هيچ از ياد نميبرم، تجليل، تكريم و بزرگداري بينظير، استاد و مفسّر بي نظير قرآن استاد محمد تقي شريعتي از وي كه غالبا مصدّر بود به«آسيدعليآقا» و گاه آقاي خامنهاي.
اين خاطره تلخ و شيرين را هم بياورم. ايشان فرمودند: روزي با يكي از علماي مشهد در صحن حرم حضرت رضا(ع) روي به گنبدايستاده بودم. من در حالي كه اشك در چشمانم حلقه زده بود گفتم: قلب من مالامال ولبريز از عشق اين آقاست. آقاي عالم گفت: خوش به حالت، من اين گونه نيستم. همان آقا بعدها به من تهمت «وهابيگري» زد.
خلاصه كنم، آن روزگاران انديشه انقلابي، تفكر جهادي، حركت روشنفكرانه مذهبي وفكري، يكسر در حضور پرقدرت وي بود و اگر كسي جز اين بگويد، انكار حق كرده است. البته حضور شاگردان وي نيز در مجالس و محافل، چشمگير بود كه غالبا به هدايت وي صورت ميگرفت. اين بنده كه بخش قابل توجهي از طلبگي و دوران جوانيم را در آنحوزه و در كنار مضجع شريف حضرت رضا ـ عليه آلاف التحية و الثناء ـ گذراندهام، آن روزگار مشهد از جريانها، فكرها، عالمان و... خاطرههاي بسياري دارم كه در خاطراتم آوردهام. در اين گزارش كوتاه من به محتواي انديشه آن بزرگوار نپرداختم، از چگونگي تفسيرها، شرح نهج البلاغه، بحثهاي عقيدتي، همراهي با طلبههاي مبارز، و.. سخن نگفتم. دوستانم از جمله آقاي عبداللهيان نيز ميتواند خاطرات بسيار مهمي در اختياربگذارد. چنان كه گفتم بسياري از بحثهاي دورهاي را ايشان ضبط كردهاند.
نويسنده: محمدعلي مهدويراد
* خوب
جسم و جان خسته و آزرده آدمي در عصر حاضر، بيش از هر زمان ديگري به آسودن و خنديدن نياز دارد. كار روزانه در چند شيفت از سويي و مشكلات ريز و درشت روزمره ناشي از هزار بهانه درست و نادرست از سوي ديگر، به فرسودگي جان ميانجامد. در چنين اوضاعي، خنده و تفريح كه بخشي از نيازهاي آدمي است، در دنياي مدرن امروز به نيازي دوچندان بدل شده كه شرايط ويژه زيست در كشورهاي كمتر توسعهيافته، اين نياز را افزون كرده است!
با اين حساب، ميتوان انتظار داشت كه سياستگذاران، برنامهريزان و برنامهسازان تلويزيون و مخاطبان آنان با اصل موضوع كاملا موافق باشند كه بخشي از برنامههاي اين رسانه فراگير، بايد طنز و فكاهي باشد و صد البته پشت اين برنامهها و به عبارتي در درونمايه آنها ميتواند، حرف و حديث و پيامي نيز جا خوش كند تا در هزل و هجو تنزل نيابد.
مهران مديري از معدود سازندگان برنامههاي تلويزيوني طنز است كه هم از سوي مخاطبان تلويزيوني، مهر تأييد گرفته و هم توانسته است، اعتماد تهيهكنندگان و مديران سازمان صداوسيما را جلب كند. او كارنامه نسبتا درخشاني در زمينه جذب مخاطب عام دارد و البته به گونهاي برنامه ساخته كه بخشي از خواص نيز هر از گاهي با لبخند رضايت، پاي برنامه و اثر او نشستهاند.
سختي كار طنزپرداز، آن هم در سرزميني مانند ايران با مردماني صاحب ذوق كه حرف زدن عاديشان همواره با كنايه و اشاره و مطايبه همراه بوده است، يكي، دوتا نيست. از سويي اين مردم به سختي ميخندند و از سويي در اين سرزمين پهناور، مردمان با آداب و رسوم متفاوت و فرهنگهاي بومي گوناگون، هر كدام حساسيتهاي خودشان را دارند و... . با اين حساب اگر آدمي چون مهران مديري بتواند، براي مدت نسبتا قابل توجهي به اصطلاح «پاي كار» باشد و جايش را به ديگري نسپرد و پس از مدتها توليد برنامه 90 قسمتي، باز هم جسارت ساخت برنامه داشته و پس از ساخت و ارائه برنامه هر روزه، باز هم بتواند عمده مخاطبان را بخنداند، به جرأت ميتوان او را در اين زمينه صاحب تخصص دانست. به عبارت ديگر، از انصاف دور است كه «پاورچين»، «نقطهچين» و «شبهاي برره» را با همه فراز و نشيبهايشان، محصول فرايندي ساده و حاصل كار يك آدم معمولي دانست.
استفاده عمده مردم كوچه و بازار از برخي تكيهكلامهاي «شبهاي برره» و كاربرد لهجه بررهاي در محاورات روزمره و حتي حضور پررنگ آن در SMSهاي روزهاي اخير، دستكم گواهي است بر موفقيت نسبي اين سريال. از سوي ديگر، ذم و نكوهش غيرمستقيم دروغگويي، رشوهخواري و تعصبات خشك و بيمورد قومي و قبيلهاي، از جمله نقاط مثبت «شبهاي برره» است.
* بد
با اين حال، نكات منفي اين سريال كه باعث ميشود با يك كار بيعيب و نقص، فاصله نسبتا زيادي داشته باشد، كم نيست. يكي از اين موارد، تكراري بودن برخي شخصيتها و جا نيفتادن آنها در مسير داستان است.
تصور اينكه از تهماندههاي شخصيت «طغرل» و احتمالا «جابري» در سريالهاي موفق «نقطهچين» و «پاورچين»، شخصيتي چون «ياور طغرل» پديد آيد كه تنها به تكيهكلامهاي تكراري گذشته بپردازد و هيچ حرف و حديث نوي در عمل و گفتارش پيدا نشود، چندان دلچسب نيست. اين شخصيت، انگار يادش رفته است كه دليل محبوبيت او در سريالهاي قبلي، ابداع و نوآوري در حركات و گفتار (ديالوگها) به صورت همزمان بود و تكرار اين حركتها و حرفها، كاري است كه از مخاطبان كوچه و بازار هم برميآيد و يك كار جدي و هنري به شمار نميرود و مخاطب ايراني سختگير او، با اين تكرار مكررات، چندان به وجد نميآيد و نميخندد.
مشكل ديگر كه بايد به جد به آن نظر داشت، اينكه داستانهاي «شبهاي برره» چندان نو و بديع نيستند. موضوعات، اغلب تكراري بوده و فرم داستاني جذاب، كمتر در آنها ديده ميشود و از شگفتانگيزي لازم براي يك داستان عامهپسند نيز چندان بهره نميبرند. ولي قسمتهايي كه سناريوها خلاقانه طراحي شدهاند .حاصل، ديدني و دلچسب از كار درآمده است.

* زشت
هرچند اين روزها، افرادي، مدعي بدآموزي «شبهاي برره» هستند و از مسخره كردن روستايي در مقابل شهري در اين سريال شكوه دارند، اما وقتي كه از آنان شاهد و مصداق ميخواهي، به نكاتي اشاره ميكنند كه چندان ردپايي از مسخره و هجو يا بدآموزي در آن به چشم نميآيد و بيشتر حاصل سوءتفاهم است.
هرچند اين اثر ميتوانست به گونهاي پرداخت شود كه چنين استنباطي براي عاديترين مخاطبها كه تلويزيون از آنان بيبهره نيست، به وجود نيايد، اما با اين حال، داستان بيشتر نقد وضع موجود و وضعيت تاريخي همه ماست و برره، بيشتر يك سرزمين است تا يك روستا يا يك بخش و نبايد پنداشت كه «شبهاي برره» ميخواهد بگويد، روستايي فلان است و شهري، بهمان و... .
حكايت طنز، حكايت غلو و اغراق در برخي حركات، عادات و فيگورهاي شخصيتها و موضوعات است و اين كار، هر از گاه تا مرزي پيش ميرود كه به جاي نقد موضوع و شخصيت و مردود اعلام كردن يك مسئله، احساس ميشود كه آن را رواج داده و تأييد كردهايم و در اينجاست كه از اثر، بوي بدآموزي به مشام ميرسد. «شبهاي برره» هر از گاه، دچار اين مشكل ميشود.
حركاتي چون چاقوكشي و نعره زدن يك زن كه قرار است، بيشتر به نقد حال و هجو فمنيستها منجر شود، در بيشتر بخشهاي اين سريال، از جمله نمونههايي است كه به جاي نقد، به گونهاي به رواج اين پديده دامن ميزند.
از سويي، اشارات غيرمستقيم در زمينه انحرافات احتمالي «بگوري»، آنقدر ظريف و دقيق كار نشده كه مخاطب را به اين نتيجه برساند كه چنين آدمهايي مورد تأييد سريال نيستند و هدف، هجو و به سخره گرفتن و رد آنهاست. بلكه هر از گاه، اين حس به وجود ميآيد كه مخاطب عادي، به ويژه كمسن و سالها، به نوعي عادات و رفتار او را به تقليد مينشينند، به ويژه كه اين شخصيت، متأسفانه شاعر است و شاعري هم، عملي پسنديده در نزد مردم به شمار ميرود.
نكته آخر اينكه، «شبهاي برره» در بعضي صحنهها، كمي از طنز پاك و سالم شرقي و ايراني دور شده و جنبههايي فراتر از طبع نازكبين طنزنويس ايراني را به نمايش ميگذارد. پر كردن كوزه از ادرار براي ارائه نمونه آزمايش، تنها هجو آدمهاي بيسواد و بيفرهنگ نيست. نخستين حسي كه از اين صحنه القا ميشود، «اشمئزاز» است كه با طنز و مطايبه نغز ايراني فاصله بسيار دارد؛ اينكه كوزه در ادبيات، تصويرگري، نگارگري و ديگر هنرهاي ايراني، نماد منزه و پاك است و اينكه آب در فرهنگ ما، نشانه پاكي و روشني است و آب را در كوزه ميريزند و... همه اينها بر كسي پوشيده نيست. با اين حساب، نويسنده محترم براي هجو بيفرهنگيهاي اهالي برره، ميتوانست از ظرف بزرگ ديگري براي ارائه نمونه ادرار، استفاده كند. مثلا تشت رختشويي، چطور است؟!!
سعيد حجاريان به بهانه سوابق فعاليتهاي اطلاعاتي در جمهوري اسلامي، مصاحبهاي داشته است كه در آن، وي ابتدا در مورد كشف كودتاي نوژه مطالبي را مطرح و سپس خود را يكي از كاشفان اين كودتا در سال 1358 معرفي كرده است و به گونهاي گزارش داده كه ايشان محور اين امور بوده است. در اينجا براي جلوگيري از تحريف تاريخ انقلاب اسلامي، نكاتي چند را يادآور ميشويم:
1ـ حجاريان ميگويد: كودتاي نوژه در سال 1358 كشف شد، در حالي كه بر اساس مدارك متقن (اكثر نيروهاي انقلاب به خاطر دارند) كودتاي نوژه در تير ماه سال 1359 كشف شد.
2ـ شايد به نظر ميرسد كه اشتباه لفظي بين 58 و 59 شده، اما وي در ادامه ميگويد: ما به دولت موقت مهندس بازرگان اطلاع داديم، در حالي كه دولت موقت در آبان 1358؛ يعني حدود هشت ماه پيش از كشف كودتا، استعفا داد و بنا به اعتراف متهمان، موضوع كودتا پس از اشغال لانه جاسوسي جدي شد.
3ـ كشف كودتاي نوژه به اين صورت اتفاق افتاد كه يكي از افراد كودتاچي تحت تأثير مادرش قرار گرفته، نيمهشب به منزل آيتالله خامنهاي مراجعه ميكند و ايشان را در جريان كودتا ميگذارد. آيتالله خامنهاي، آقاي محسن رضايي، مسئول وقت اطلاعات سپاه را ميخواهد و فرد مراجعهكننده را به وي معرفي ميكند. سپس بر اساس اطلاعات، فرد مذكور به اطلاعات سپاه، عمليات خنثيسازي كودتا شروع ميشود و در تاريخ 19/4/1359 پيش از اجراي عمليات، كودتاچيان سركوب و دستگير ميشوند.
4ـ حجاريان ميگويد: «آقاي خامنهاي، دكتر چمران و امام را نيز در جريان گذاشتم. به امام توصيه كرديم كه يكي از اهداف كودتا، مكان اقامت شماست و بهتر است كه تغيير مكان دهيد كه البته ايشان نپذيرفتند».
حال ببينيم آيا واقعيت آنگونه است كه حجاريان ميگويد يا خير؟
آيتالله خامنهاي: «يك شبي من حدود اذان صبح ديدم كه در منزل ما را ميزنند؛ آن دري كه بين محل پاسدارها و داخل حياط بود. به شدت هم ميزدند. من از خواب بيدار شدم، رفتم ديدم آقاي مقدم است و ميگويد كه يك ارتشي آمده و ميگويد با شما يك كار واجب دارد. فوري گفتم كجاست؟ گفتند توي حياط نشسته. رفتم توي اتاق پاسدارها ديدم كه يك نفري همون دم در تكيه داده به ديوار... گفتم چهكار داري؟ گفت: كار واجبي دارم و فقط به خودتون ميگويم... تير ماه بود، يك جايي گوشه حيات نشستيم، گفتم چيه قضيه؟ گفت: كودتايي بناست بشه. گفتم: تو از كجا ميداني؟ بنا كرد شرح دادن... خلاصه آنچه گفت، اين بود كه در پايگاه همدان، اجتماعي تشكيل شده و تصميم بر يك كودتايي گرفته شده كه يك عده توي كارند و... بعد ميآيند تهران، جماران را بمباران ميكنند، سپاه پاسداران و يكي، دو جاي ديگر. پرسيدم، كي قرار است كودتا انجام بگيرد؟ گفت: امشب يا شايد فردا شب... من ديدم مسئله خيلي جدي است و بايد آن را پيگيري بكنيم. گفتم شما (خلبان) بنشين تا من ترتيب كار را بدهم. نشاندمش و آمدم داخل اتاقم. ضمنا آقاي هاشمي شب منزل ما بود... به آقاي هاشمي گفتم چنين قضيهاي است... بعدا تلفن كردم به محسن رضايي. آنموقع مسئول اطلاعات سپاه بود. گفتم: فوري بيا اينجا. به آنها گفتم اطلاعاتش را بگيرند... سپاه آن روز خوب جنبيد ... به آقاي هاشمي گفتم: بيا بريم خدمت امام، بگيم كه امشب چه قضيهاي قرار است انجام بگيرد... رفتيم، گفتيم چنين قضيهاي در شرف انجام است و شما امشب در جماران نمانيد. امام با دقت گوش دادند ولي با كمال خونسردي گفتند: نه... به من گفتند، شما برويد مواظب اوضاع باشيد. از آنجا به من تلفن بزنيد اگر حادثهاي پيش آمد، من خودم فردا با مردم صحبت خواهم كرد... ». (كتاب كودتاي نوژه ـ صفحات 191، 192، 195، 203).
در هيچجا، ذكري از آقاي حجاريان و نقش وي مطرح نيست كه البته تنها اين يك سند و دهها سند ديگر نيز مؤيد اين مطلب است.
5ـ در آن زمان بنيصدر رئيسجمهور كشور بود كه وي نيز از طريق سپاه در جريان قرار ميگيرد و سپس طي مصاحبهاي تلويزيوني با حضور آقايان محسن رضايي، شهيد فكوري (فرمانده وقت نيروي هوايي) و بنيصدر، مردم ايران را در جريان كودتا قرار ميدهند.
6ـ تاكنون هيچ مصاحبه يا سندي كه نشان دهد سعيد حجاريان در جريان كشف كودتا بوده، شنيده و ديده نشده است.
7ـ حجاريان مدعي است كه پس از خنثيسازي كودتا، گفته است كه حركت بعدي حمله عراق به ايران خواهد بود وي با چه كسي و كجا اين حرف را زده است و اگر اطمينان داشته چرا اقدام جدي نكرده است مثلا مقامات را قانع كند در سخنراني يا مصاحبهاي بگويد و... .
بررسي مطبوعات از فروردين 59 تا 31 شهريور 59 (آغاز حمله عراق به ايران) تنها موردي كه نشان ميدهد در اين مورد اعلام خطر شده است، توسط آقاي رستگاري در فروردين 59 در سخنراني قبل از خطبههاي نماز جمعه تهران است.
8ـ آقاي حجاريان ادعا كرده كه آمريكا پيش از حمله عراق به ايران اطلاع داده است كه اين نيز موضوع بسيار مهم و قابل پيگيري است. آقاي حجاريان اولا بايد مدارك مربوط به اين امر را اعلام كند ثانيا بگويد مقاماتي كه در جريان خبر آمريكاييها قرار گرفتهاند، چه كساني بوده و چرا اقدام جدي انجام ندادهاند تا ارتش بعث نتواند به راحتي تا پشت ديوارهاي شهر اهواز پيشروي كند.
ثالثا اخبار آشكار خلاف نظر آقاي حجاريان را اثبات ميكند. بر اساس اين اخبار «كريستوفر»، معاون وقت وزير خارجه آمريكا به همراه هياتي در تاريخ 20 شهريور 1359 (يعني ده روز قبل از حمله عراق به ايران) به كشورهاي اروپايي شامل انگلستان، فرانسه، ايتاليا و آلمان سفر كرده و با رهبران اين كشورها ديدار ميكند؛ موضوع مطرحشده در ديدارها مربوط به ايران بوده اما هيچگونه توضيح ديگري داده نشده است.
روشن است وقتي معاون وزير با رهبران كشورها ديدار ميكند بايد امر مهمي در ميان باشد كه به نظر ميرسد آمريكا نقش هماهنگكنندهاي در حمايت از حمله عراق به ايران داشته است لذا چگونه ميشود كه آمريكا همزمان به ايران هم اطلاع داده باشد؟!
9ـ آقاي حجاريان مطالب ديگري هم در مورد نقش خودش در تشكيل وزارت اطلاعات مطرح كرده كه خوب است افراد مطلع در مورد صحت و سقم آن نظر دهند.
توضيح: براي آگاهي از چگونگي كودتاي نوژه و كشف آن ميتوان به كتاب «كودتاي نوژه» كه توسط «مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي» منتشر شده است مراجعه كرد.
دکتر چمران، رابطه قلبی عمیقی با امام صدر داشته است، رابطهای که ظاهرا از حد و مرز حسابهای این جهانی خارج است. فکر ميکنم بهترین توضیح را ميتوانیم از زبان خود دکتر چمران بشنویم. من فرازهايي از وصیتنامه ايشان را که خطاب به آقای صدر است، برایتان نقل ميکنم و تصور ميکنم روشنتر از این نميتوان چیزی گفت:
«وصيت ميكنم …
وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي(ع) ميدانم! او را وارث حسين(ع) ميخوانم! كسي كه رمز طائفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حقطلبي و بالأخره شهادت است! آري به امام موسي وصيت ميكنم …
كسي كه وصيت ميكند، آدم سادهاي نيست. بزرگترين مقامات علمي را گذرانده، سردي و گرمي روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوستداشتني است، برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي، همه چيز خود را رها و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت ميكند...
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بودهام، متأسف نيستم. از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنياي لذات و راحتطلبي را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنياي علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيباييها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشتهام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحتطلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكستهدلان همآواز گشتم. از دنياي سرمايهداران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم …
تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روی من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهاي بينظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم....
تو اي محبوب من، رمز طايفهاي و درد و رنج 1400 ساله را به دوش ميكشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي 1400 سال را همچنان تحمل ميكني، كينههاي گذشته و دشمنيهاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان ميپذيري، تو فداكاري ميكني، تو از همه چيز خود ميگذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسانها ميكني و دشمنانت در عوض دشنام ميدهند و خيانت ميكنند، به تو تهمتهاي دروغ ميزنند و مردم جاهل را بر تو ميشورانند و تو اي امام، لحظهاي از حق منحرف نميشوي و عمل به مثل انجام نميدهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال قدم بر ميداري، از اين نظر، تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار ميكنم كه در ركابت مبارزه ميكنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مينوشم…
تو را دوست ميدارم و اين دوستي، بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز.... چيزي نميخواهم، گلهاي نميكنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا ميدانم. همچنانكه خداي را ميپرستم و عشق ميورزم، به تو نيز كه نماينده او در زميني، عشق ميورزم و اين عشق ورزيدن، همچون نفس كشيدن براي من طبيعي است …

درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي، بيرون است و جولانگاهش، عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان، من فداي عشقت باد، كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست و ارزندهترين چيزي است كه من را جذب تو كرده است و مقدسترين خصيصهاي است كه در ميزان الهي به حساب ميآيد …
البته ناگفته نگذارم که میزان علاقه آقای صدر به چمران نیز از حد و وصف خارج بود. بارها به من ميگفتند، عجب تحفهای آسمانی و خدايي برای من به ارمغان آوردی و باز اضافه کنم که کارشکنیهای وابستگان و مزدوران سفارت شاهنشاهی و نیز حسادتها و حقدهای بعضی بدخـُلقان ایرانی و نیز دشمنیهای ایادی ساواک و بعث عراق و از همه دردناکتر، دسیسههای آخوندهای درباری و دوستان نادان علیه امام صدر، او را زیاد رنج ميداد. البته خود او هم به شدت زیر ذرهبین ساواک قرار داشت و از هر سو تهدید به مرگ ميشد و همان طور که از متن وصیتنامهاش برميآید، پیوسته در خوف و خطر بوده است. شاید بتوانم بگویم که در اغلب قریب به اتفاق نامههايي که برای من ميفرستاد، این موضوع منعکس بود و احساس ميکنم با بازگو کردن این خطرات کمي احساس آرامش ميکرد. خدا رحمتش کند.

شاید خالی از لطف نباشد که به یکي، دو نامه از وي اشاراتی بکنم:
صادق من، دوستم، مهربانم، عزيزتر از جانم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير؛ سلامي كه با اشك و خون آغشته است؛ سلامي كه با عشق و غم آميخته است؛ سلامي كه تاريخ پردرد شيعه را در طول 1400 سال ظلم و جنايت به همراه دارد؛ سلام دلشكستهاي كه جز عشق و محبت سرمايهاي ندارد. فاطي و غزاله آمدهاند و چقدر ما را خوشحال كردند، جاي تو خيلي خاليست. دل من خيلي براي تو تنگ شده است. از دور تو را ميبوسم و صميمانهترين درودها را تقديمت ميكنم.
از حال ما بخواهي، زندهايم در تب و تاب، در زد و خورد، در ميان امواج بلا، در ميان طوفان حوادث، در جنگ با سرنوشت، در مبارزهاي براي بود و نبود... آقاي صدر حالشان خوب است و دو روز پيش به اردن نزد ملك حسين رفتند تا مگر به وسيله او، به «كميل شمعون» فشار آورند تا دست از اذيت و آزار بر دارد... .
و یا از نامهای دیگر:
صادق عزيزم، قربانت گردم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير. دلم خيلي برايت تنگ شده و اين چند روزه همواره به ياد تو بودهايم. فاطي و نور چشمم غزاله اينجا هستند و آخرين لحظات سپري ميشود گرچه فرصتي نداشتم آنها را به مقدار كافي ببينم. فقط يك بار آنها را به «نبعه» و «تل زعتر» بردم تا نمونههاي وحشيگري عصر علم و تمدن را ببينند و براي دوستان خود به ارمغان بياورند. راستي كه اوضاع تل زعتر و نبعه، گريهآور است، در تل زعتر، مقاومت ميبينيم و مبارزه و سرسختي و شكست شرافتمندانه، در نبعه، حزن و غم مظلوميت، سرقت و تخريب از روي كينه و چقدر وحشيگري... دو نمونه كه بيننده را ميلرزاند و آدمي را به گريه مياندازد... يك شب هم آنها به صور آمدند و مقداري مدرسه را تماشا كردند و بعضي اسلايدها را ديدند و خلاصه جاي تو خيلي خالي بود.
لابد ميداني كه مسيحيان مترف دست راستي براي مبارزه با آقاي صدر خيلي تلاش ميكنند، حركت محرومين را «حركت مغبونين» مينامند در دههاي جنوبي كه فتح كردند به دنبال «امل» ميگشتند كه بكشند زيرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستي كه فقط امل و امام صدر توانستهاند مسير جنوب را عوض كنند. جنوب ميرفت كه زير سيطره مسيحيان (به پشتيباني اسرائيل) درآيد و بعد از سقوط طيبه دهها جنوب يكي بعد از ديگري به دست كتائب ميافتاد، ولي ايستادگي جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها، طايفه شيعه را تكان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد، سوريه رسما موقف گرفت و ضد كتائب نيرو فرستاد و اتحاد مسيحيان و اسرائيليان شكسته شد...
...از حال من بخواهي بد نيستم، هنوز زندهام و اين، خود معجزه است. كسي كه همه روزه به درياي مرگ فرو ميرود؛ كسي كه زير رگبار گلولهها زندگي ميكند؛ كسي كه دشمنان، به قتلش كمين كرده و همه جا دام افكندهاند... و باز هم اين آدم زنده باشد، راستي كه معجزهاي است و گاهي احساس كردهام كه من به سوي مرگ ميتازم و مرگ از من ميگريزد.
در كشمكش زندگي، فرصت ندارم فكر كنم چه ميگذرد و اين خود نعمت بزرگي است و راستي كه نميدانم خداي را چگونه شكر كنم كه وقتي و فرصتي براي فكر كردن براي من نگذاشته است، زيرا دردها و غمها غيرقابل تحمل بود... اما در كوران زندگي و كشمكشهاي حيات، گويي كه خواب و خيال است، گويي كه چرخ فلك به سرعت ميچرخد و در ميان طوفانها و رعد و برقها و شلوغي و پلوغي آدمي، مات و مبهوت شده است و نميداند چه ميگذرد و چه ميشود و به كجا ميرود و سرنوشت، چه تيري به كمان كشيده است. فقط ميبينم كه تاريخها و سرگذشتها و فراز و نشيبها ميآيند و ميروند و ما همه را در خواب و خيال ميبينيم... نميدانم... شايد وقتي از اين خواب و خيال برخيزيم كه قدم به صحنه مرگ بگذاريم و تازه حقايق را بفهميم.
و باز از نامهای دیگر:
صادق مهربانم، نميتوانم چيزي بنويسم، زيرا اگر بخواهم قلب خود را باز كنم بايد با اشك و خون بنويسم و اين كار الان مقدورم نيست.
چقدر دلم گرفته، چقدر پژمردهام، زير كوهي از دروغ و غم فشرده ميشوم و مسئوليت بزرگي كه بر دوشم گذاشته شده است سنگيني ميكند، افتان و خيزان براي اداي وظيفه قدم برميدارم و آرام و آرام به سوي سرنوشتي مجهول به پيش ميروم. دلم براي تو خيلي تنگ شده است، تا راز و نياز قلبي خود را با تو باز كنم، از ظلمها و ستمها، از خيانتها و جنايتها سخن بگويم و شهادت بهترين و صميميترين دوستان خود را بازگو كنم و فقر و درماندگي و گرسنگي محرومين را بگويم و رسالت سخت آينده را گوشزد كنم... .
این هم گزیدهای از نامهای دیگر:
صادق عزيزتر از جانم، سلام آتشين مرا بپذير و اشتياق بيش از حد و شور و شوق بياندازه از كسي كه تو را دوست ميدارد و در دريايي از غم و درد و مشكلات غرق شده است كه حتي فرصت نميكند سر خود را از ميان سيلابهها بيرون كشد و به آسمان بلند خدا بنگرد و يا به ستارگان زيبايش خيره شود و يا با ماه تابانش راز و نياز كند... و اين نامه، خود راز و نيازي است با تو كه ماه مني و ستاره مني و دوست مني كه راز و نياز مرا به آسمان بلند خدا ميرساني... .
چند روزي بود كه آرامش برقرار شده بود و آتشبس جنوب حدود ده روزي ادامه يافت، احساس راحتي كردم و آرزوي اينكه قلمي به دست بگيرم و آتش درونم را بر روي كاغذ منتقل كنم، يا كتابي را برگيرم و بخوانم، يا فرصت كنم كه با آسمان بلند خدا و ستارگانش راز و نياز نمايم... اما قضا و قدر اجازه نميدهد و آرامش روح مرا نميپذيرد آسايش مرا دوست ندارد... دوباره انفجار شروع شد. جبهه شعبيه در «بنت جبيل» و «ناقوره» و «طيبه» به سمت اسرائيل يا كتائب، راكت پرتاب كرد و اسرائيل و كتائب نيز منتظر فرصت نشسته بودند و لذا دههاي شيعه را زير توپخانه خود گرفتند و مردم بدبخت جنوب كه تازه شروع به عودت كرده بودند، زير انفجار راكتها دوباره مجبور به فرار شدند. ديروز در بنت جبيل، چهار نفر كشته و چند نفر زخمي شدند، دو روز قبل، دو نفر كشته شدند، سه روز قبل يك نفر... و همه روزه تلفاتي به مردم بدبخت وارد ميشود و چه دردناك است. اين بدبختي و ذلت و كثافت همراه با خيانت و جنايت و توطئه و دسيسه و سياستبازي با سرنوشت صدهاهزار آواره بدبخت و فلكزده شيعه! خدايا چه بگويم؟ درد تا چقدر و بدبختي تا چه اندازه؟
از این نامهها الی ماشاءالله ميتوانم برایتان نقل کنم. در همه اینها همان طور که دیده ميشود غم و خون و خطر و تهدید و نامردی و خباثت از سويي، مقاومت و عشق به هدف و کوشش مدام و جهاد مستمر...از سويي دیگر موج ميزند.
در اسناد ساواک نیز به رد پای بسیاری از این توطئهها که توسط دوستان نادان و بعضی روحانیون فرصت طلب در لبنان دامن زده ميشد، پی ميبریم. شاید بد نباشد به چند نمونه از صدها سند در این باب نظری بیفکنیم:
از: 312
گزارش درباره: سيد موسى صدر
محترما به استحضار مىرساند:
نظر به اينكه نامبرده بالا، در بيروت مطالبى عليه مصالح كشور اظهار نموده بود، مقرر گرديد كه به ساواك تهران اعلام گردد از طريق وعاظ و روحانيون مورد اعتماد در منابر، ياد شده وابسته و عامل كشورهاى بيگانه معرفى شود كه در اجراى اوامر اقدام گرديد.
اينك ساواك تهران اعلام نموده است كه به منابع مربوطه آموزشهاى لازم در اين مورد داده شده است... .
نکته جالب در این گزارش ساواک این است که رژیم شاه خود معترف است که مخالفت با او موجب سر بلندی و عظمت فرد است.
توجه کنیم:
..ضمنا به استحضار مىرساند كه با توجه به تجربيات گذشته درباره اين قبيل روحانيون، هرگونه مخالفت علنى دولت بر عليه مشاراليه بر اشتهار وى خواهد افزود و موجب بزرگى و عظمت او خواهد شد. مراتب استحضارا معروض گرديد.
مسئول بررسى - وثوقى 53/2/24
رئيس بخش 53/2/24 312
رئيس اداره يكم عمليات و بررسى - عطارپور 53/2/24
ملاحظه شد... 53/2/26
بايگانى شود... 53/2/26
خيلى محرمانه تبديل شد
شماره: 17/533 - 3/629تاريخ: 36/9/10
سازمان اطلاعات و امنيت كشور
... سيدموسى صدر، سرپرستى مدرسهاى را كه در صور تأسيس كرده به شخصى به نام مصطفى چمران ساوهاى واگذار نموده و هم اوست كه سرپرستى آموزش افراد سازمان چريكى صدر (امل) را به عهده دارد...
... مصطفى چمران از مخالفان سرسخت ايران و از سران جبهه به اصطلاح ملى در آمريكا بوده و در زمان جمال عبدالناصر، به اتفاق چند تن ديگر دوره چريكى و خرابكارى را در مصر ديده است و ترتيب طى دوره خرابكارى را براى تعدادى از تروريستهاى ايرانى در سازمانهاى فلسطينى فراهم كرده است. على شريعتى، نويسنده ايرانى، در سال جارى در لندن فوت و در دمشق به خاك سپرده شد، شريعتى گر چه در گذشته پايهگذار ماركسيسم اسلامى در ايران بوده، ولى در اواخر عمر، عقايد گذشته خود را رها كرد و عليه ماركسيسم اسلامى دو كتاب نوشته بود، ليكن سيد موسى صدر به تبعيت از مخالفان ايران كه در نظر داشتند از شريعتى به عنوان يك مخالف ايران تجليل نمايند، به مناسبت دفن او مراسمى بر پا كرد و در چهلمين روز درگذشت او مجلس يادبودى منعقد نمود كه در آن ياسر عرفات و عدهاى ديگر از سران فلسطين شركت كردند، صدر و ديگر سخنرانان اين مراسم، در سخنان خود ايران را مورد حمله قرار داده و از شريعتى به عنوان شهيد ياد كردند.
شماره: 17/033 - 3/1068تاريخ: 36/2/17
سازمان اطلاعات و امنيت كشور
به موجب تلگرام رسيده از سفارت شاهنشاهى در بيروت خليلالخليل، سفير لبنان در دربار شاهنشاهى اظهار داشت: سيدموسى صدر از وجوهى كه از ايرانيان براى او رسيده مبلغ دو ميليون ليره لبنانى در اختيار يك نفر ايرانى منحرف و متوارى به نام مصطفى چمران كه رئيس مدرسه صور سيدموسى صدر مىباشد گذارده شد تا براى گروه ميليشياى سيدموسى صدر يك سازمان اطلاعاتى نظير آن چه كه گروههاى افراطى فلسطينى دارند به وجود آورد و عدهاى از تروريستها را براى خرابكارى و ترور شخصيتهاى مورد نظر تربيت نمايد. مصطفى چمران از ايرانيان منحرفى است كه پس از تحصيل در آمريكا و همكارى با دانشجويان منحرف به گروه صدر پيوسته...
روحش شاد باد
عليرضا مباركي فرد
عادل فردوسيپور متولد 1354 و تحصيلکرده دانشگاه صنعتي شريف در رشته مهندسي صنايع اولين گزارشگر باسواد و مسلط به زبان خارجي بود که در روزهاي اوج خواندن اشتباه اسامي خارجي در شبکههاي مختلف سيما، به عنوان گزارشگر وارد رسانه ملي شد. از آن روز به بعد، عدهاي به دليل کمسوادي و عدهاي ديگر به دليل رشد غيرقابل پيشبيني، چشم ديدن اين چهره جوان را در رسانه ملي و به خصوص گروه ورزش شبکه سه سيما نداشتند.
اين موضوع آنقدر بالا گرفت که 4 سال پيش، يکي از اسطورههاي هيجانساز شبکه سه در باکسهاي تدوين اين شبکه با الفاظ زشت وي را مورد حمله لفظي قرار داد و موجب برقراري نوعي مرزبندي در فوتباليهاي اين شبکه شد (در ميان قديمي هاي اين شبکه شايع شده بود که او يکبار هم قصد کتک زدن مدير شبکه را داشته که به خير گذشته است).
اما به رغم اين مشکلات، عادل فردوسيپور با بيتوجهي به حواشي، کار خودش را ادامه داد و هر روز نسبت به قبل پيشرفت بسزايي پيدا کرد. اين پيشرفت، الگوي ديگران نيز شد چون با گسترش دوستي عادل و مزدک ميرزايي، اين گزارشگر نيز در جاده پيشرفت قرار گرفت و توانست به راحتي اسطوره هيجان را به مکان سوم گزارشگران شبکه تنزل دهد. از طرفي بالا آمدن دوباره حسين اسماعيلي در شبکه سه و گذشتن از فضاي موجود، موجب شده بود که جوانها نيز اميدهاي تازهاي براي مطرح شدن در رسانه ملي پيدا کنند. مجتبي صادقيان يکي از اين چهرههاست كه به رغم تسلط کامل به دو زبان انگليسي و فرانسه، فقط به خاطر اينکه از شهر همدان آمده و حمايت لازم از وي نميشود، با قابليتهاي فراوان همچنان محدود مانده است.
اين اتفاقات با ناتواني گزارشگر مورد اشاره در بازي استقلال و پرسپوليس سال 80 همراه شد و موجب اعتراضهاي عمومي بر عليه وي شده و او را در شبکه سه محدودتر کرد.
با تغييرات گستردهاي که پس از رفتن صافي به وجود آمد، جواني که در پس ترقي يک شبه از گويندگي بخش خبري صبح شبکه به سردبيري بخشهاي خبري ورزشي در پخش اخبار سيما رسيده بود، توانست نظر مدير شبکه و مدير گروه ورزش را براي در اختيار گرفتن انحصاري تمامي فوتبالهاي پخش زنده شبکه سه به خود جلب کند و در همکاري آشکار تمامي Top Match هاي ليگ برتر انگلستان يا به قولي فوتبال جزيره را به گزارشگر مدعي و عقب مانده سپرد.
توسعه روابط اين دو نيز باز به طرح دوباره اين گزارش انجاميد اما همچنان اقبال عمومي نسبت به وي تيره و تار است و مطبوعاتي ها هم به خاطر فعاليتهاي اقتصادياش ميانه خوبي با وي ندارند.
اما موضوع به درد قديمي اين گزارشگر يعني عدم تحمل تهيهکنندگي و شاخص بودن عادل در برنامه «نود» برميگردد.
سالهاست که گروه خاصي در مطبوعات غيراصيل ورزشي، عليه عادل جنجالهاي بيدليل به پا ميکنند تا او را درگير مسائل حاشيهاي نمايند، اما با حمايت و نظارتهاي حتي به افراط رسيده محمدجعفر صافي، اين تلاشها خنثي ميشد.
ولي از شروع ليگ چهارم حرفهاي، تلاش براي حذف عادل به دست خودش وارد بخشهاي جديتري شد. اضافه شدن بخشهاي تحليل در پايان هر مسابقه فوتبال از شبکه سه (برنامه فوتبال برتر) و تفکرات عصر آهني موجود در آن به حدي جدي بود که براي مثال دکتر سيار را مجبور مي کردند در شلوغي مطب و نديدن صحنههاي بازي بخشهاي داوري را با کمک ديله مورد کارشناسي قرار دهد.
در طرف مقابل بخش هاي سياستگذاري برنامه نود که همواره پنهان است و مدير گروه ورزش پيامرسان آنان به عادل است تصميم گرفتهاند همچنان با علاقه وافر به افرادي مثل امير حاج رضايي، محمد مايلي کهن و حسن انصاري فرد، نود را وارد جنگها و درگيريهاي دون پايه در فوتبال ايران نمايند.
بخش جالب موضوع اين است که زماني «م.الف» بازيکن تيم سايپا در زمان محمد مايلي کهن پس از زدن گل اقدام به درآوردن شورت ورزشي خودش کرد و اگر نبود توصيه عکاسان شايد از فرط خوشحالي کشف عورت ميکرد! در اين زمان عادل فردوسيپور اجازه بررسي اين موضوع را پيدا نکرد و مديريت وقت شبکه سعي در حفظ شخصيت رسانه و البته کمي رانت دادن به مربي مذكور بود.
ولي حالا ميبينيم همان سرمربي در برنامهاي مستقل همه فوتبال ايران را ميکوبد و از تشخيص صداي تاس در تشهد ميان نمازش باب سخن ميراند، اما کسي به عادل گوشزد يا توصيهاي براي دور شدن از اين فضا نميکند و در عوض ميبينيم که در جشنواره غير تخصصي فيلمهاي ورزشي به يک بخش تلويزيوني عادل فردوسيپور جايزه داده ميشود.
جشنوارهاي که هيچ ديدگاه خوبي نسبت به برنامههاي تلويزيوني ندارد و بيشتر نشأتگرفته از سياستهاي ضدانتقادي سازمان تربيت بدني علاقهاي به مطرح شدن برنامهها و چهرههاي تلويزيوني در دل خود ندارد. چطور شده که ناگهان عادل فردوسيپور را با جايزه و مقام تحريک ميکنند تا قويتر در اين سوژههاي زرد رسانهاي فعال باشد؟!
بخش مهم اين تصميم صبورانه و هدفمند براي اين است که باز هم قرار است اسطوره هيجانساز فوتبال سيما، سال آينده اين روزها دومين سابقه خودش براي حضور در جام جهاني با تيم ملي ايران را رقم بزند و اين بار به جاي ايتاليا در سال 98 در سواحل زيباي اسپانيا در سال 2006 مشغول تهيه گزارشهاي جذاب از باشگاههاي اسپانيايي شود!
در اين ميان چهره مزاحمي که از نفس آموختن نيافتاده و جايگاه مردمياش هم متزلزل نميشود بايد به دست خودش و با حاشيههاسازيهاي دستي نابود و از گردونه خارج شود. تا نه کسي متهم به عادلکشي در شبکه سه شود و نه مردم سر از اين موضوع دربياورند.
گرچه به عادل توصيه ميکنيم، اتفاقات اطراف خودش را جدي بگيرد، ولي شايد دوباره مردم به مانند اتفاقات سال 94 که منجر به حذف جهانگير کوثري، گزارشگر فوقالعاده و باسواد تلويزيون شد، آشکار ببينند که يک گزارشگر مردمي از بدنه رسانه ملي جدا ميشود تا در عصر شايستهسالاري کم سوادهاي مدعي در يک گزارش فوتبال از شماره بازيکنان به جاي نام آنها استفاده کنند.
شايد اين آخرين نودهايي باشد که با عادل و جذابيتهاي غيرحرفهاياش ميبينيم، همان جذابيت هاي که اهل فن آن را برنميتابند ولي مردم از آنها استقبال ميکنند.
اين روزها مصادف است با فقد پررمز معلم شهيد علي شريعتي. از من خواستهاند، براي خوانندگان «بازتاب» مطلبي در بزرگداشت او بنگارم و از مراودت و از آشنايي با او و نيز از توفان مجاهدتهاي فرهنگي او در آن دوران سياه و ستم، مطالبي را بنگارم، خاصه براي نسل امروز که تنگنظريهاي برخي متوليان متحجر، عرصه زندگي را براي او به شدت تنگ کردهاند و ميرود که از دين و مذهب بگريزد، بازخواني انديشههاي دکتر شريعتي که مبين اسلام ناب و بيپيرايه است، بسيار ضروري به نظر ميرسد.
به رغم قول مساعدي که در اين زمينه داده بودم، تحولات و جريانات روزهاي اخير تمرکز و ذوق اين کار را از من ربوده است. لذا با ذکر مقدمهاي در بيان احوال او به شرح خاطراتي از مهاجرت و رحلت و بزرگداشت پرحادثه و پرارج او بسنده ميکنم و آن وظيفه را به شرايطي ديگر و حال و هوايي ديگر موکول ميکنم.
در قرآن کريم ميخوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل اهل ايمان محبتي قرار ميدهد و ايشان را محبوب دلها ميسازد.
همچنين در فرازي از فرمان حضرت امير به مالک اشتر به اين حقيقت ناب بر ميخوريم که: «و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده»؛ والبته صالحان را فقط به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاري ميکند، ميتوان شناخت.
اگر آن آيه و اين کلام گهربار را معيار و ملاک قرار داده و به دلهاي بيشماري که در سوگ از دست دادن او گداختند و به مضامين بزرگاني که در ستايش مجاهدتهاي علمي، فرهنگي، ديني و انقلابي او بر زبان راندند، دقيق عنايت کنيم، آن بيان الهي و اين توصيف عليابنابيطالب(ع) را در معرفي بندگان صالح خدا، مصداق وجود پراثر و پرگهر آن عزيز فقيد، يافته و او را بيترديد در زمره بندگان صالح خداوند خواهيم يافت.
مرحوم استاد محمدتقي شريعتي در سوگ فرزندش در جمع کساني که به دلداريش آمده بودند گفت: «هيچکس نميداند که در دل من چه ميگذرد. فقط خدا ميداند. روز عاشورا، وقتي مصيبت سيدالشهدا(ع) به نهايت رسيد، آمد به در خيمه که از اهل بيتش خداحافظي کند. بچهاش را دادند دستش، از بچه شش ماهه چطور خداحافظي ميکنند؟ بچه را ميبوسند. در لحظهاي که خواست او را به مادرش برگرداند، صداي تيري شنيد. بچه شروع کرد روي دست پدر به پرپر زدن. اين شدت که به نهايت رسيد،
امام اين جمله را گفت: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين مصيبت سنگين از آن جهت بر من آسان ميگردد، که در برابر چشم خدا انجام ميگيرد.
من به خصوص در اين مصيبت سنگين که هيچ رنج وشدتي براي من در اين عمر پر از رنج، به اين اندازه نبوده است، اين جمله امام را گفتهام و حال نيز باز ميگويم: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين که انسان ميداند که خدا ميبيند، مصيبت بزرگ قابل تحمل ميشود.
به همين مقدمه کوتاه بسنده ميکنم و به ذکر چند خاطره ميپردازم:
روزي داييام، امام موسي صدر، طي گفتوگوي اندرزگونهاي با من، تعبيري داشتند كه هميشه براي من حكم يك تيتر را داشته است! ايشان گفتند: «صادق جان! ايمان و اعتقادي ارزش دارد و منشأ اثر است، كه انسان از وراي قله علم بدان بنگرد!». بعد اضافه كردند: «يك وقتي هست كه يك اعتقاد قلبي داري، اما قلههاي علم را نپيمودهاي! يك وقتي هم هست كه وارد دنياي علم ميشوي و به سؤالهاي «چرا»، «اما» و «چگونه» برخورد ميكني! اغلب افراد چون از يافتن پاسخ ناتوان هستند، مايوس ميشوند. سؤال را كنار ميگذارند! بنابر اين يا به دين پشت پا ميزنند و يا در دوران بيتفاوتي و شك باقي ميمانند! اگر در اين دوراني كه انسان به شك ميرسد، كه شك بسيار ارزندهاي هم هست، تلاش كند كه آن شك را در خود تقويت و نهايتا" به يقين تبديل نمايد، اين يقين برخاسته از شك، خيلي راهگشا خواهد بود! به خصوص اگر وقتي كه آدم به بالاي قله علم بيايد، دست دين خود را بگيرد و به بالا بكشاند! ديني كه از اين بالا عرضه شود يك چراغ فروزان و همان «مصباح الهدايه»اي است كه ميگويند!».
بعد هم گفتند: «من خيلي خوشحال هستم كه تو را در اين راه ميبينم! اگر در اين زمينه از من هم كمكي بر ميآيد، دريغ نخواهم كرد».
آقاي صدر نسبت به دكتر شريعتي هم از همين زاويه «منشأ اثر بودن» مينگريستند. ايشان «بردن مذهب به دانشگاه» و «از قله علم به دين نگريستن» را ارزشمند ميدانستند. به همين جهت هم به كار دكتر شريعتي به ديده تقدير مينگريستند. يادم هست كه گاهي اوقات، نسبت به مطالبي كه عدهاي برعليه شريعتي عنوان ميكردند ميخنديديم. آقاي صدر ميگفتند كه يكي از امتيازات دكتر شريعتي اين است كه مخالفينش مغرض و بيسواد هستند. به هر حال ايشان از اين زاويه به دكتر شريعتي مينگريستند.
در اينجا بيمناسبت نميبينم به جريان ملاقات آقاي صدر با دكتر شريعتي اشاره کنم! در آن مقطع، يعني سالهاي 56ـ1355 انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا به يك قدرت دانشجويي سياسي و مذهبي قوي تبديل شده بودند. به همين جهت، هجرت دكتر شريعتي به خارج از كشور، ميتوانست در آن شرائط خيلي منشاء اثر باشد. بسياري از دوستان ايشان، از جمله دكتر حبيبي يا دكتر چمران نيز در خارج از کشور بودند. تلاش امام صدر اين بود كه با تأسيس «حسينيه ارشاد در تبعيد» و تلاش دكتر شريعتي، يك پايگاه علمي ـ مذهبي در پاريس يا لندن به وجود آورند. حتي در راه كه از بوخوم به پاريس ميرفتيم، تأكيد داشتند كه اين كار هرقدر هزينه لازم داشته باشد، با همكاري و همت دوستان دكتر در ايران و نيز لبنانيهاي مهاجر در آفريقا، آن را تأمين خواهند كرد. بنابراين زمينه اين ملاقات از اين قرار بود. جلسهاي كه تشكيل شد، بيشتر جنبه تعارفات اوليه و تشويق و تحسين داشت. فرض بر آن بود كه مدتي زمان نياز هست تا دكتر مستقر گردد، خانوادهاش به او ملحق شوند و در نتيجه آرامش روحي پيدا كند. در آنجا قرار گذاشته شد تا جلسات ديگري نيز برقرار گردند كه متاسفانه تقدير يار نبود و دكتر چند روز پس از آن به طرز مرموزي در انگليس درگذشت.
از وفات دكتر هم ايشان خيلي افسرده شدند. بايد دانست كه براي انتقال جنازه دكتر به زينبيه(ع) و همچنين مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. بايد گفته شود كه بعد از اعلام وفات دكتر، رژيم شاهي ورق را ناگهان برگرداند و در نظر داشت با تجليل و احترام خاصي جنازه دكتر را به ايران بياورد. اين مطلب را در متن و فحواي روزنامههاي آن روز ايران ميتوان ديد. رژيم در واقع ميخواست وانمود كند كه او مورد قبول و حمايت نظام شاهنشاهي است. بلكه تأثير كلام او را در جوانان و انقلابيون از بين ببرد. در لندن هم سفارت ايران در خواست كرده بود جنازه را تحويل بگيرد و به عنوان متولي يك ايراني كه در آنجا فوت كرده است وارد كار شود. اقدامات ما هم ميرفت تا بيثمر شود که با احسان، فرزند دكتر كه در آمريكا بود، توانستيم ارتباط برقرار كنيم. خوشبختانه او در همان روزها وارد 18 سالگي شده بود. قرار شد تلگرافي به پزشك قانوني لندن مخابره کرده و از آنها بخواهد تا آمدن او جنازه را در سرد خانه نگاه دارند و به كسي تحويل ندهند.
ابتدا تلاش ما اين بود كه جنازه را به نجف ببريم ولي رژيم عراق را برادران ما در عراق خصوصا آقاي دعايي نتوانستند راضي كنند و آنها نميخواستند با شاه روابطشان را تيره كنند. لذا با آقاي صدر تماس گرفتيم، ايشان گفتند به سوريه بياييد و همين کار را هم کرديم.
در مورد تشييع جنازه دکتر در لندن در کتاب خاطراتم به تفصيل پرداختهام. لذا در اينجا اجمالا ميگويم که به شدت نگران بوديم مبادا از ساواک رودست بخوريم. چون احتمال ميداديم ايادي ساواک با همدستي پليس انگليس جنازه را بربايند.
در مراسم تشييع جنازه دکتر شريعتي، اتحاديه انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا يک بسيج عمومي و سراسري از تمامي دانشگاههاي اروپا در لندن ترتيب داده بود. به طوري که مراسم تشييع به يک تظاهرات عظيم ضدرژيم سلطنتي ايران تبديل شده بود.اجتماع عظيم دانشجويان به صورت صفوف منظم چهارنفري به دنبال جسد دکتر که در آمبولانسي حمل ميشد، از خيابانهاي بزرگ و مهم لندن با طنين بلند «اللهاکبر» و «لاالهالاالله» عبور ميکرد. در مسير راه، اطلاعيههايي در معرفي دکتر شريعتي و تشريح اوضاع سياسي ايران به زبان انگليسي به مردم و تماشاچيان داده ميشد. پليسهاي محافظ نيز سوار بر اسبهاي تنومند، دو طرف صفوف راهپيمايان را اسکورت ميکرد.بالاخره پس از رسيدن به ميدان نزديک «هايدپارک» بر جنازه نماز گزارده شد و سپس آمبولانس جنازه را به سردخانه شرکت هواپيمايي سوريه منتقل کرد. در تمامي مسير حرکت و حتي پس از آن تا سردخانه و بالاخره تا هنگام پرواز پيوسته چند تن از برادران در کنار جنازه مانده و بشدت از آن محافظت ميکردند.
حدود ساعت 22بود که هواپيماي جمبوجت سوري حامل جنازه دکتر و پانزده تن از همراهان او، لندن را به مقصد دمشق ترک کرد.
در فرودگاه بينالمللي دمشق، امام موسي صدر، دکتر چمران، نماينده آقاي حافظ اسد، وزير اوقاف سوريه و نيز حجتالاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقاي سيدمحمود دعايي که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند.
حوالي اذان صبح بود که هواپيما در دمشق بر زمين نشست.
تألم و تأثر غيرقابلوصفي همه ما را در بر گرفته بود. به ميزباني وزير اوقاف سوريه و امام صدر به سالن تشريفات رياستجمهوري هدايت شديم. پيام تسليت آقاي «حافظ اسد» توسط وزير اوقاف سوريه به همه ما و خصوصا به احسان شريعتي ابلاغ گرديد.
همه ما مشغول صرف قهوه عربي و چاي بوديم که يکي از مأموران فرودگاه مطلبي را در گوشي به آقاي صدر گفت. لحظهاي بعد آقاي صدر با اشاره مرا خواستند و آهسته به من گفتند خدا کند رودست نخورده باشيد زيرا ظاهرا در هواپيما از جنازه خبري نيست و اضافه کردند بر خود مسلط باشم تا چند دقيقه ديگر که ببينيم چه اتفاقي خواهد افتاد.
صادق قطبزاده که متوجه جريان شده و حالت بهت و حيرت مرا تشخيص داده بود، مرا به کناري کشيد و جوياي موضوع شد. من نيز همان مطلب را براي او باز گو کردم. سخت برآشفته شد، خصوصا که او عهدهدار حفاظت از جنازه بود.
دقايق سختي بر ما گذشت تا اينکه صداي تلاوت آيات قرآن بلندشد. آقاي صدر به من اشاره کردند که نگران نباشيم.
بعدا معلوم شد که چون جسد موميايي شده بود، آن را در قسمت مرسلههاي ديپلماتيک جاي داده بودند. مأموران تخليه بار که در قسمت مخصوص حمل اجساد، جنازه را نيافته بودند موضوع را به اقاي صدر خبر دادند. زماني که براي تخليه ساير مرسلهها و بارها به ديگر قسمتها مراجعه کردند با جعبه حاوي پيکر دکتر مواجه شدند.
بعد از انجام مراسم احترام در فرودگاه،همگي به دنبال پيکر پاک دکتر به زينبيه رفتيم. در آنجا تني چند از روحانيون مبارز مقيم دمشق و تعدادي از اعضاي انجمن اسلامي دانشگاههاي بيروت در انتظار ما بودند.
به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.
حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيهاي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.
در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را ميآورم:
«… اي علي! هميشه فکر ميکردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه ميخوانم!
اي علي! من آمدهام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
ميخواستم که غمهاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غمهاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
ميخواستم که پردههاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) ميگذرد، بر تو نشان دهم و کينهها و حقهها و تهمتها و دسيسهبازيهاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها ميديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم ميکردم؛ اما هنگامي که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو همراز و همنشين شدم.
اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نميدانستم. تو دريچهاي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتيها و زيباييهاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها ميبرد و ازليّت و ابديّت را متصل ميکرد؛ کويري که در آن نداي عدم را ميشنيدم، از فشار وجود ميآرميدم، به ملکوت آسمانها پرواز ميکردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت ميرسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، ميگداخت و همه ناخالصيها را دود و خاکستر ميکرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مينمود...
اي علي! همراه تو به کوير ميروم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفانهاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بيانتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما ميتازد.
اي علي! همراه تو به حج ميروم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو ميشوم، اندامم ميلرزد و خدا را از دريچه چشم تو ميبينم و همراه روح بلند تو به پرواز در ميآيم و با خدا به درجه وحدت ميرسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو ميروم، راه و رسم عشق بازي را ميآموزم و به علي بزرگ آنقدر عشق ميورزم که از سر تا به پا ميسوزم....
اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه ميروم؛ اتاقي که با همه کوچکياش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دلانگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان ميدهي که صورت خاکآلود پدر بزرگوارش را با دستهاي بسيار کوچکش نوازش ميدهد و زير بغل او را که بيهوش بر زمين افتاده است، ميگيرد و بلند ميکند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بيامانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنيناراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوانپارهاي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» ميکوبد و خون به راه مياندازد! من فرياد ضجهآساي ابوذر را از حلقوم تو ميشنوم و در برق چشمانت، خشم او را ميبينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مييابم که ابوذر قهرمان، بر شنهاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان ميدهد ... .
اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطانها و طاغوتها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحانينمايان، با دشمني غربزدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبهرو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» ميناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانتها کردند. رژيم شاه نيز که نميتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود ميديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .
يکي از مارکسيستهاي انقلابينما در جمع دوستانش در اروپا ميگفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من ميگويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .
تو اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچگاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نميکردم؛ زيرا ميدانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آنکه سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.
اي علي! اي نماينده غم! اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيانکن ميخواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمدهاند، قدرتهاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بستهاند و مناطق فلکزده ما را زير رگبار گلولهها به خاک و خون ميکشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونينکفن ما اضافه ميشود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود ميدانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّهاي از روحانينمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم ميکنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شدهايم. به شهداي ما اهانت ميکنند و آنها را «شهيد» نمينامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحانينمايان، ما را به حربه تکفير ميکوبند. ...
اي علي! به جسد بيجان تو مينگرم که از هر جانداري زندهتر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بيجان نهفته است.
تو اي علي! حيات جاويد يافتهاي و ما مردگان متحرک آمدهايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج ميزند، اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا ميکنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!
و تو اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشقبازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزندهترين هديه خود، او را به تو تقديم ميکنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .
جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بيحد و حصر و در جمع کوچک ما و خانوادهاش دفن شد.
پس از آن همگي به دمشق رفته و در دفتر امام صدر به صرف نهار پرداخته و براي مراسم ديگر خصوصا هفتم و چهلم به تبادلنظر پرداختيم. تصميم جمع بر آن شد که به دليل کوتاهي زمان تا مراسم شب هفت، برنامه چهلمين روز فقد او را هر چه باشکوهتر در بيروت برگزار کنيم.
در مراسم چهلم دکتر، عده زيادي از روحانيون مبارز خارج از كشور، تعدادي از اعضاي انجمنهاي اسلامي دانشجويان در اروپا و نيز برادراني از نجف آمده بودند. اين محفل به همت امام صدر و دکتر چمران به يك محفل و يک ميتينگ بزرگ سياسي عليه شاه تبديل شد و تا مدتها انعكاس زيادي در خارج و نيز بازتاب بسيار خوبي در ايران داشت.
«ياسر عرفات» رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين ـ که در آن روزگار وجهه و اعتبار فراواني نزد انقلابيون و مبارزان داشت و به شدت هم مورد خشم و غضب و تحت ذرهبين دستگاه شاه و ساواک داشت ـ و تني چند از ديگر رهبران فلسطيني و نيز نمايندگان چندي از ديگر سازمانهاي آزاديبخش، نظير اريتره و صحرا و الجزاير و... حضور داشتند. سخنراني آقاي صدر و نيز بيانات ياسر عرفات، بازتاب گستردهاي در رسانههاي عربي و اروپايي داشت. نوار اين سخنرانيها بلافاصله به ايران رسيد و در سطح کشور توزيع شد و طبعا" خشم شاه و ايادي و جاسوسانش را برانگيخت.
همين جا لازم است بگويم که پس از برگزاري مراسم هفتم در زينبيه دمشق که با کمکهاي فراوان آقاي صدر صورت گرفت، عدهاي از روحانيون ايران و لبنان به شدت عليه آقاي صدر وارد معركه شدند. خوب است براي نشان دادن مخالفان متحجر آقاي صدر، عين متن نامه يكي از علما به معاون آقاي صدر در مجلس اعلاي شيعيان، مرحوم آيتالله شيخ شمسالدين را در اينجا بياورم:
«حضور شيخمحمدمهدي شمسالدين
پس از سلام، شكايات و اخبار و اعتراضات زيادي به من رسيده كه شفاهي، كتبي و تلگرافي بودهاند و آن در مورد سيدموسي صدر بوده كه براي مرگ علي شريعتي كه يك فرد كافر به دين و طريقت بود، مجلس عزاداري برپا نموده و يك فرد فاسق و بزرگترين دشمن دين و دينداران در تمام دنيا را شخص بزرگواري معرفي نموده است. اين عمل او خلاف دين است و گمراهي را زياد ميكند و نميدانم چه جوابي در قيامت خواهد داد.
انا للله و انا اليه راجعون
و السلام».
جالب اينجاست كه اين نامه حتي خطاب به خود امام موسي صدر نوشته نشده است. اما ايشان به اين مسائل اصلا اهميتي نميدادند و بيتوجه بودند.
به طوري که گفتم، به رغم همه اين اهانتها و تهديدها، مراسم چهلم دكتر بسيار باشكوه برگزار شد. شخصيتهاي بزرگ مذهبي و سياسي لبنان و سوريه و نيز مقامات رده بالاي سازمانهاي آزاديبخش در جهان و نيز رهبران سازمانهاي مقاومت فلسطين، حاضر شدند و حتي سخنرانيهاي انقلابي وخوبي ايراد كردند.
از زماني که تاريخ و جزييات برنامه چهلم شريعتي در لبنان انتشار يافت، حملات گستردهتر و شديدتري عليه امام صدر از هر سو آغاز شد. سفارت ايران در بيروت با بهرهگيري از مشتي به قول امام خميني «آخوندهاي درباري» و پارهاي مزدوران وابسته به فئودالهاي فاسد لبناني و نيز موذيگريهاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر ايراني، از هيچ اقدامي فروگذاري نکردند. کوششهاي آنان حتي متوجه رؤساي دانشگاههاي بيروت نيز بود که تالار بزرگ دانشکده حقوق را براي برگزاري مراسم در اختيار ما قرار داده بودند. ترجمه متن سخنراني امام صدر را در آينده نزديک در همين سايت خواهيد خواند، که در آن جايگاه شريعتي به عنوان معمار انقلاب فکري و اسلامي جوانان و به عنوان پيامبري ستوده شده، که رسالتش را در بردن مذهب آزاديبخش و خلاق و روشنگر و آيندهساز و نستوه و انقلابي تشيع به درون دانشگاهها ميديد و سر انجام هم جان خود را در راه بازگرداندن جوانان مسلمان به هويت اصيل و اسلامي خود و ايجاد پلي ارتباطي ميان عالمان متعهد ديني و دانشگاهيان روشنفکر و متدين و پيشتاز در امر مبارزه عليه استيلاي خارجي و اسبداد داخلي، در طبق اخلاص نهاد و در هجرت، به جانآفرين تسليم کرد.
افسوس كه مهاجرت دكتر به اروپا در پي تعطيل شدن حسينيه ارشاد و فشارهاي روحي و جسمي و ايجاد تضييقات غيرقابلتوصيفي که از سوي رژيم بر وي وارد ميآمد، با فقدان وي بدون نتيجه ماند و امام صدر نيز يک سال بعد با توطئه «معمر قذافي» از امت مسلمان ربوده شد. اگر آن پايگاه مورد نظر آقاي صدر و شريعتي ايجاد شده بود، چه بسا هنوز هم ميتوانست فعال بوده و كانون روشنگري و پژوهشهاي مذهبي بسيار والايي باشد. زيرا با آن نگرشهاي منتقدانه و بينش خلاق دكتر و آن اجتهاد مبتني بر اقتضائات زمان که در آقاي صدر متبلور بود، در نسل جوان و دردمند حوزههاي علميه، تحولي اساسي آغاز ميشد و در پي پيروزي انقلاب اسلامي و حاکميت فقه دورانساز امام، ديگر مشكل ميبود كه افكار عقبمانده بتواند مانع حركتهاي متناسب با زمان و عصر حاضر باشد و موجب دلمردگي و دلزدگي جوانان گردد.
به اميد خدا در آيندهاي نزديک در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
والسلام